چاوره ش

چاوره ش

چشم هاى سیاه تو
خاورمیانه ى دوم است؛
یک دنیا براى تصرفش
نقشه مى کشند
و من ..
سرباز بى چاره اى که
در مرز پلک هاى تو
جان مى دهم

طبقه بندی موضوعی

۵۹ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است


فروردینِ آمدنت لرزاند دلم را
به اردیبهشت که رسیدیم 
تمامت میان گیسوانت گم شد
حالا من مانده ام با عطر تند خردادت چه کنم؟
بانوى بهار
میشود شالت را کمى جا بگذارى؟


" علی موتمن " 

پ.ن : 

ترسم کـه سر کوی تو را سیل بگیرد
ای بی خبر ازگریه مستانه‌ام امشب

" فروغی بسطامی " 


زلف او دام است و خالَش دانه ی آن دام و من

بـر امیــــد دانــه ای افتاده ام در دام دوســت

میـل مـــن سوی وصــال و قصد او سوی فراق
ترک کـــام خـــود گرفـتم تا بـر آیـد کام دوست

"حافظ"


پ.ن:

این بویِ

‏زلف کیست
‏که جان
‏می‌دهد به من؟

"هوشنگ ابتهاج"

سرانگشتانِ تو

۳۰
ارديبهشت


همه‌ی‌‌‌‌‌ برگ و بهار

در سرانگشتانِ توست...


"احمد شاملو"


چه شرابى تو؟

وه چه شورانگیز

سر کشیدم تو را و تشنه ترم...


"هوشنگ ابتهاج"

دعوتش کن به یک رقص

۳۰
ارديبهشت


دستش را بگیر
با عشق نوازشش کن
دعوتش کن به یک رقص
بگذار با قدم‌هایی‌ که به سویِ  تو می‌‌آید
از خودش دور شود
شاید نمی‌‌دانی‌
آغوش یک مرد
گاهی‌
دنیایِ  زنی‌ را خراب می‌‌کند
گاهی‌ ، آباد
دستش را بگیر
نوازشش کن
دعوتش کن به یک رقص
حواست باشد
دنیای یک زن هیچ وقت خبرت نمی‌‌کند .
به مردی که زبانِ  سکوت زن را بفهمد ، 

باید گفت خدا قوت
.


" نیکی فیروز کوهی " 


گاهى گمان مى کنم
تو پیامبرى هستى که اعجازش
زندگى بخشیدن به من است


" نفیسه مرادی "



جهان پشت سرم می­ماند

از اتفاقاتی که نیفتاده

صداهایی که نشنیده‌ام

من

پر از وسوسه‌ام

چیدن این همه سیب

خواندن این همه شعر

رفتن روی طناب

بدون این که بیفتم

بدون این که بترسم


" آرزو نوری " 


پ.ن:

در نگاهت همه مهربانی‌هاست !
قاصدی که زندگی را خبر می‌دهد...
و در سکوتت همه صداها‌ ،
فریادی که بودن را تجربه می‌کند...


" احمد شاملو " 

تو کی هستی ؟!!

۳۰
ارديبهشت


هر کسی برای فرار از دوست داشتن کسی که دیگه نیست یه کار خاصی انجام میده...
یکی میره بیرون و حرصشو سر سنگ هایی که سر راهش قرار می‌گیرن خالی میکنه
یکی موزیک گوش میده
یکی گریه میکنه
اما من . . . 
دوست داشتنت رو هی از رو قلبم بر می دارم میذارم رو قفسه کتاب و بعد همش دوست دارم برم به کتابام سر بزنم،خاکشونو بگیرم، ورقشون بزنم و گاهی قربون صدقه شون برم !
بعد کلافه میشم از اینکه گاهی دوست داشتنت میفته کنار اسمی غیر از من و با حرص دوست داشتنتو بر میدارم میزارمش رو کاکتوس های تو اتاقم و اونوقت هی دوست دارم برم با کاکتوس ها حرف بزنم . . .
بعد دوباره برش میدارم میذارمش رو میز توالت و خودمم می‌افتم رو تخت و بالش رو میذارم روی صورتم که دیگه نبینمش. ولی بعد از چند دقیقه آروم بالشو از صورتم میکشم کنار و یه چشمم رو باز می کنم و زیر زیرکی به دوست داشتنت نگاه می‌کنم
می‌بینم اونم بدجوری زل زده بهم !
یا وقتایی که میخوام برم بیرون میذارمش گوشه ی لبم و اون روز همه از رنگ رژم تعریف میکنن. . .
گاهی اوقات هم میزارمش لای موهام و نیستی که ببینی موهام چه پیچ و تابی میخوره و چقدر خوشگل تر از همیشه میریزه رو شونه هام
تو کی هستی؟؟
کی هستی که نمی تونم هیچ جوره از دوست داشتنت فرار کنم
تو کی هستی ؟!!

" حنانه اکرامی " 


از کودکی متفاوت بوده ام 
همه می گویند : 
تو یه چیزیت هست !!!
یا اینکه : 
چرا اینجوری هستی؟!!
واقعیتش را بخواهی درست می گویند!!
چون من همیشه : دنبال اتفاقات وارونه ام دنبال آدم های جور دیگر
دنبال انعکاس نور ذره بین روی دیوار
عاشق گوی های شیشه ای 

عاشق وارونگی های زیبای دنیای همیشگی


" حسین شکرریز" 


  • اسمش را که گفت، می‌توانستم واکنش‌های زیادی نشان بدهم. مثلا خودم را بزنم به نشناختن، یا مثلا شماره‌اش را بگیرم و داد بزنم «حالا اومدی که چی؟ برو همون گورستونی که تا الان بودی!» یا بزنم زیر گریه که یعنی خیلی در نبودنش زجر کشیده‌ام، یا ذوق کنم و چند بار پشت تلفن بگویم «وااااای وااااای باورم نمی‌شه تویی!». اما فقط پرسیدم «خوبی؟» و حتی به جوابی که می‌خواست بدهد فکر نکردم. این مهم‌ترین قانون طبیعت است. یکهویی رفتن آدم‌ها را می‌گویم. آدم‌هایی که می‌توانند خوب باشند یا بد، می‌توانند برایت کلی خاطرات خنده‌دار یا گریه‌دار بسازند، می‌توانند در زندگی‌ات مهم باشند یا نباشند، می‌توانند تو را دوست داشته باشند یا نداشته باشند. تمام این آدم‌ها وقتی یکهویی از زندگی‌ات می‌روند همه چیزشان را با خودشان می‌برند.

    خوبی‌هایشان را، خاطراتشان را، مهم بودنشان را و حتی دوست داشتنشان را. آن‌وقت در صورت برگشتن، تو فقط می‌توانی حالشان را بپرسی و یادت برود منتظر جواب بمانی و آدمی که به زندگی‌ات برگشته را با قانون طبیعت تنها بگذاری... 


"نیلوفر نیک بنیاد"



بسیار به او نزدیکم

آنقدر به او نزدیکم که نمی تواند خواب مرا ببیند.

او خوابش می برد

و به زنی که بلیط سفری یک طرفه گرفته است

تا منی که در آغوشش خوابیده ام

نزدیک تر است.

بیچاره من

در کالبدِ خویشتن گرفتارم.

به آرامی

دستم را از زیر سرش بیرون می کشم.

به او خیلی نزدیکم

آنقدر که او نمی تواند خواب مرا ببیند.

نزدیکم

خیلی به او نزدیکم ...


" ویسواوا شیمبورسکا" 


  • و گناه ما این بود که عشق اولشان نبودیم...
    برای همین چشم هایمان به نظر زیبا نمی آمد
    و بدخلقی هایمان روی چشم های کسی جانداشت،
    برای بودن و ماندنمان زمین را به آسمان ندوختند
    و هیچ کاری برای ثابت کردن دوست‌داشتن‌هایشان انجام ندادند،
    تار موهایمان قافیه‌ی شعر و غزل نشد
    و صدایمان تسکینِ درد هایشان...
    ما عشق اول نبودیم؛
    وگرنه
    برای دیدنمان لحظه شماری میکردند
    و برای لمسِ آغوشمان پیش قدم میشدند،
    تنها نمیماندیم،
    یادِ یک نفر خودمان را از یادمان نمیبرد،
    بغض قورت نمیدادیم،
    اشک هایمان دیده میشد،
    دوستت‌دارم‌هایمان به گوششان میرسید
    و سهممان میشد خواسته شدن...

  • "فاطمه جوادی"


من پای نوشتن را به داستان زندگیش باز کردم...

من یادش دادم نحوه ی درد و‌ دل با کاغذ و قلم را...
حال امّا پشیمانم..
شده ام‌ از این سر مانده و از آن سر رانده...
ذرّه بین دست گرفته ام و در به در دنبال مخاطب در واژه به واژه جملاتش هستم... 

و خدا نرساند آن لحظه را که معشوقه ی آنسوی متن هایش من نباشم...! 


"فاطمه صفری"



روزی دو سه بار

هفته ای نهصد بار

ماهی سه هزار سال

سالی ...

انگار

یاد تو

تصاعدی نجومی دارد

با من بنشین

خودت خودت را بشمار!


" محمدحسین ملکیان"

مرا ترجیح بده

۲۲
ارديبهشت


مرا ترجیح بده

به قدم زدن و غرق شدن در موسیقی

به خندیدن؛

رقصیدن؛

مرا ترجیح بده به این کتاب ها

به داستان ها؛

به نشستن و از باران گفتن ...

مرا ترجیح بده !

به لذت استشمام عطر اقاقی ها

به تماشای غروب

به بافتن رویا

مرا ترجیح بده به زندگی

به خواب به مهتاب

مرا به همه ی دنیا ترجیح بده

من ارزشش را دارم !

تنها منم که تو را بدون مرز

بدون حد

بدون قانون دوست دارم !

مرا ترجیح بده به خواندن همین جملات ....


" حامد نیازی "

من حسودم جانم!

۲۲
ارديبهشت


من حسودم جانم!

حسادتِ من با تو زمین تا آسمان فرق دارد؛
حسادتِ تو بغض میشود
حسادتِ تو جمع میشود در قطره اشکى و
آرام آرام سُر میخورد روى گونه هایت...
با پشت دستهاى مردانه ام پاکشان میکنم و
تا آخرِ عمر ضمانت میکنم که غریبه اى
سببِ خیس شدنِ چشمانت نشود!
من اما همه چیز را میریزم توی دلم
شب ها که به خواب میروى،
مى آیم کنارِ پنجره و تمامِ حسادت هاى مردانه ام را دود میکنم!
میدانى؟
من به تمامِ آدمهایى که تو ناخواسته دوستشان دارى حسودم؛
به شاعرى که با شعرهایش ذوق میکنى...
به خواننده اى که ترانه هایش روى لبهایت رژه میرود...
به بازیگرى که قند در دلت آب میکند...
کنارِ تو از تمامِ اینها لذت میبرم اما در خلوتم
روزى هزاران بار نفرینشان میکنم!
خاصیتِ مرد بودن همین است جانم؛
مردها حسادتشان را بروز نمیدهند،
جمع میکنند
و
جمع میکنند
و شبها در خلوتشان
بدونِ آنکه بویى ببرى
دود میکنند!


" علی قاضی نظام"

خوش به حال یاس ها.

۲۲
ارديبهشت


 من موهای منیژ را بیشتر از هر چیزی توی این دنیا دوست دارم .

 یعنی اول موهای منیژ را دوست دارم ، بعد مادرم را ، بعد ... نه ، 

اول مادرم را دوست دارم، 

بعد موهای منیژ را ، بعد خود منیژ را بعد ستاره ها را .

 بعضی وقتها چند تا گل یاس از توی باغچه می چیند و می گذارد لای موهاش . 

یک بار گفتمش : "منیژ ، کاش من یاس بودم . 

خوش به حال یاس ها.


" مصطفی مستور "


تنت 

ترکیب فلسفه و شراب است!

لذت همزمان فهمیدن و فراموشی ...


"روزبه سوهانی " 


چیزی در من هست که می داند

چشمانِ تو ،


ریشه دارتر !

                   از هر گل سرخ است ...


"احمـــد رضا احمدی"

دوست داشتنت

۲۲
ارديبهشت


دوست داشتنت  همچو  برنج گیلان می ماند !

رفته رفته 

خوش طعم می شود ...


" پرویز  جلیلی محتشم " 


تمام خیابان ها را زیر پا گذاشتم...

هیچ جا "سیانور" نداشت...
برگشتم...
لای کتاب صد سال تنهایی...
آخرین عکس دو نفره مان را گذاشته بودی...
نیم ساعتی می شود...
به گمانم دارد اثر می کند...


" آ شریعتی " 

پ.ن :
عاشقانت نخواهند ماند
یکی یکی می روند
محو می شوند
هر بوسه که بر یکی میزنی
شلیکی به دیگری ست
 
یک به یک خواهند رفت
تنها یکی خواهد ماند
که از همه قوی تر است
یکی که مدام دور و برت پرسه می زند
 
من ؟
نه
آخرین شلیک ات
کار مرا نیز ساخته است
 
تنها یکی خواهد ماند
که از من قوی تر است
رو به رویت خواهد نشست
به چشمانت زُل خواهد زد
و تو را از او گریزی نیست
 
از دیرباز می شناسمش
نامش تنهایی ست
 

"شهاب مقربین"


آﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻣﯽ ﺧﻮﺭَﺩ
ﮐﻪ ﺑﯿﻔﺘﺪ، ﮐﻪ ﭘﯽ ﺑﺮﺩ
ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﺪ،

ﺁﻥ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﺩﻭﺳﺘﯽ، ﺗﻨﻬﺎ،
ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺎﯼ ﺩﺭﺵ ﺁﻭَﺭﺩ :

ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﻓﺖ؛
ﻭ ﺭﻭﺷﻨﯽ ﺩﻫﺪ ﺑﻪ ﻫﺮ ﮐﻪ، ﻫﺮ ﮐﻪ ﭘﯿﺶآﯾﺪ،
ﻣﮕﺮ ﺑه خویش 


" بیژن الهی " 

زن ها

۲۲
ارديبهشت

زن ها 
همان جا که ایستاده اند 
رفته اند ...

" ادریس بختیاری "


تنهایی خوب چیزی ست.

منتظر هیچ کس نیستی.
نه قول و قراری داری،
نه ترس از دست دادن،
نه رویای بدست آوردن،
نه شاکی داری،
نه شاکی می شوی از چیزی.
همه چیز را ساده می گیری.
ساده غذا می خوری.
ساده لباس می پوشی.
ساده فکر می کنی.
هیچ اضطرابی برای چک کردن اینستاگرامت نداری،
چون مخاطب خاص نداری.
در قید و بند رسیدن به خودت نیستی.
هر وقت که دلت خواست
و به هر شکل که دلت خواست، می زنی بیرون
و تا هر ساعتی که دلت خواست، بیرون می مانی.
هیچ کس را در انتظار خودت در هیچ جا نداری.
بی حسی
و مثل آدمی که به هیچ جا تعلق ندارد، آزادی.
تنهایی خوب چیزی ست.
سر همه قرارها خودتی و خودت.


" پریسا زابلی پور " 

اردیبهشت

۲۲
ارديبهشت


سه فرزند داشت

ولی برای بهار
" اردیبهشت"
دختری بود که هربار
به لبخندش نگاه می کرد
خاطرات سرد یک زمستان را
به شکوفه ای از یاد می بُرد.



" حمید جدیدی "


شعر پرنده ای است

که وقت رد شدنت

از ذهنم

می پرد


" کامران رسول زاده"


پ.ن : 

می خواستم  پر وا کنی در من 

آبی ندیدی آسمانم را ...


" مریم قهرمانلو " 


اطراف برج ایفل، پنجاه بار گشتم! 

یکجا خلاصه با زور، می‌شد که مستتر شد ؛

با صد هزار خواهش، بر روی پنجه اش رفت! 

تا آمدم لبش را..... پاریس منفجر شد!!!!!!!!! 


"علی عطری"


تو را دوست دارم 

چقدر غیرمنتظره !

تو را دوست دارم

چقدر آرام و به یک باره ،

چقدر شیرین

تو حتی نمی توانی تصور کُنی !

تو مرا می کُشی

تو به من نشاط می بخشی ،

مرا بغل کُن ..

آنگونه که دوست داری مرا تغییر ده

آنگونه که هیچ کس پس از تو !

مرا نشناسد ...


"آلن رنه"


پ.ن:

بی هنگام  نیا

دستهایم  اگر به هم ریخته باشد !

نمی توانم تو را در آغوش بگیرم ...


"تورگوت اویار‌‌‌"




آفتاب تکیه داده به شانه ات

آینده به اِتکای خنده ات پیشِ روم ایستاده

آنچه در تو

نشانِ ماندن در من است

خلاصه شده در سه حرف

عشق ...

وَ تمام  ...


"سیدمحمد مرکبیان"


پ.ن:

‎زندگی

‎صدای کسی ست

‎که اسمت را

‎صدا می زند ...


‎"ای لیا"



باد لاى موهایت مى پیچد

موهایت موج بر مى دارد

و در کرانه اى دوردست

اسب هاى ترکمن رَم مى کنند

چشم هاى تو ارتباطِ مستقیمِ باد و باران است

چشم هاى تو پیامبر باغچه و ناودان است

چشم هاى تو معجزه !

چشم های تو ابر

چشم های تو ...

آه اى معشوق !

عادت کرده ام به تنهایى

عادت کرده ام به سکوت !

کمى نگاهم کن

تا صداى دریا بدهم ...


"بهرنگ قاسمی"