چاوره ش

چاوره ش

چشم هاى سیاه تو
خاورمیانه ى دوم است؛
یک دنیا براى تصرفش
نقشه مى کشند
و من ..
سرباز بى چاره اى که
در مرز پلک هاى تو
جان مى دهم

طبقه بندی موضوعی


ندیده‌ ام رخ خوب تو، روزکی چند است

بیا، که دیده به دیدارت آرزومند است

 

یکی گره بگشای از دو زلف و رخ بنمای

که صدهزار چو من دلشده در آن بند است.

 

"عراقی"


پ.ن1:

دانی که به دیدار تو چونم تشنه 
هر لحظه که بینمت فزونم تشنه


من تشنة آن دو چشم مخمور توام 
عالم همه زین سبب به خونم تشنه

 

"مولوی"


پ.ن2:


دلبری تو


دونه دونه 


خونه ی ما


خنده ام می گیرد !
ڪه نفت را طلای سیاه می دانند!
خب سیاستمدارند و انتظار 
چندانی هم نمی رود !
از طرفی ..
" چشمان " تو را ڪه ندیده اند !..


 " پوریا نبی پور"
.
پ.ن:
شب
پیرهنِ مهتاب را
با سیاهی اش می دَرَد
و تو
با چشمانِ سیاهِ نافذت
پیرهنِ مرا

" ندا جعفری پور"

کتاب

۲۵
خرداد

فرزندم را لای کتاب قنداق می‌کنم و با کتاب می‌خوابانمش و با کتاب بیدارش می‌کنم و با کتاب دستش را می‌گیرم و از خیابان‌های زندگی ردش می‌کنم!
هیچوقت بهش نمی‌گویم وقتت را با کتاب تلف نکن و پولت را پای کتاب‌ها نریز!
هیچوقت بهش نمی‌گویم کتاب برایت آب و نان نمی‌شود!
هیچوقت غر نمیزنم که چرا سرت را از توی کتاب‌هایت بیرون نمیاوری!
شاید خیلی‌ها کتابخوان میشدند اگر کسی این حرف‌ها را در گوششان نمی‌خواند و آنوقت مطمئنن دنیا جای بهتری برای زندگی می‌شد!
من کتابخوانم و با یک کتابخوان ازدواج میکنم و فرزندانی کتابخوان به این دنیا میاوریم! تا آدم‌هایی باشیم که عمیق‌تر نگاه میکنند و بیشتر فکر میکنند! 
ما کتاب میخوانیم تا یاد بگیریم میشود از قصه‌ی زندگی کسی باخبر شوی ولی توی زندگی‌اش سرک نکشی، قضاوتش نکنی، پای پست‌هایش کامنت نگذاری!
کتاب‌ تنها جایی‌ست که تو پرونده‌ی زندگی‌ها را میخوانی و قضاوت نمیکنی و یاد میگیری جای خدا ننشینی و قاضی‌القضات نشوی!
ما کتاب‌ میخوانیم تا آدم‌های بهتری باشیم و بهتر زندگی کنیم!

" مانگ میرزایی" 
.


از وقتی برای گلهای باغچه
معنیِ نام اَت را گفته ام
زیباتر شده اند !
ای گلهای حسود !
من که می دانم
دلیل این همه خودنمایی
بهار نیست...!
.
"علیرضا لک"

چشمهایت را.... از کجا آورده ای؟
که در هیچ جایِ دنیا نمیتوانم نظیرشان را پیدا کنم,
چشمهایَت در تلالو آفتاب چه رنگی است؟
این جعبه ی مداد رنگی که در گودالِ چشمهایت جا داده ای دارد من را دیوانه میکند,
ترکِشان ...
از باورهایَم دور و محال است.

"فرگل مشتاقی"

دکتر قاطعانه گفته بود
"شما دو تا با هم...هرگز نمیتونید صاحب فرزند بشید...."
همه یِ فامیلُ این یه جمله ریخت به هم....
اون طرف
یه عده آدم نشسته بودند پایِ دوختُ دوزِ زندگی ما و
این طرف ما دو تا
سرِ جنگ بودیم با منطق و دلِمون....
میگفت: من هیچـــی....
تو عاشقِ بچه ای....
برو پیِ زندگیت....
راحت نمیگفت ها...جــون میکّندُ میگفت....
گریه می کردُ میگفت....
سه حرفیِ قویِ مغرورِ من
زار میزدُ می گفــت.... زن عمــو دنبالِ دخترِ خــوش برُ رو و کدبانــو واسِ مــردِ من میگشتُ....
و مادرم سخت دنبالِ شــوهر دادنِ من به یه"جنتلمنِ با اصلُ نصب" بــود....
یه نفــر نبـود محضِ رضایِ خـدا
طرفِ دل ما رو بگیــره...
یه روز
بعدِ همه یِ گریه کردنا
غصـه خوردنا....
نشستم رو به روشُ گفتم:
ببین مــردجانِ من
۴۰ سال دیگه
جامــون گوشه ی خانه ی سالمندانِ...
بی بچــه 
یا با بچــه....
تصمیمِ ماست
که این چهل سالُ
شب ها کنار یه غریبه بخــوابیم
که فقط پدر و مــادر بچه هامونن....
یا شب ها تا خودِ صبح تو تراس واسِ هم شعــر بخونیمُ
دل بدیمُ قلوه بگیــریم....
من که میخــوام
چهل سالُ قربونِ عسلیِ چشمـات برم....
میمــونه تــو....
که میخوای چهل سالُ به رقصِ خنده دارِ من تو عروسیمون بخندی....
حلــه...؟
_نه....
برایِ چهل سالِ خــودم...من تصمیم میگیــرم
که فرفری هاتُ دو تایی ببافــم....یا تکــی.... 


" فاطمه صابری نیا " 


بیا…
کمی نزدیک تر لطفا...!
می خواهم آرام در گوشت چیزی بگویم...!
امشب ،
روی میز کارم
کنار عطر شب بو ها
برایت جا پهن می کنم...
بیا دراز بکش و
موهایت را پهن کن روی شعرهایم تا ستاره باران شوند...!
دستهایت را ببر زیر چانه ات و
با چشمهای خمار از خواب برایم بگو هنوز دوستم داری
تا این شعر که از روی چشمهایت نوشته ام…
بشود آیه ای برای ایمان آوردن به عشق!

"حامد نیازی"

ما هیچ وظیفه ای نداریم که دیگران را از خودمان راضی نگه داریم؛
که رشته تحصیلیمان را جوری انتخاب کنیم که آنها فکر میکنند بهتر است،
که شغلمان چیزی باشد که توی جامعه موجه تر باشد...
ما هیچ وظیفه ای نداریم
که موهایمان را طوری که به نظر دیگران بهتر است آرایش کنیم،
که رژ قرمزی که زیباتر به چشمانشان می آید را روی لبهایمان بکشیم،
که ریش هایمان را آنطور که میخواهند اصلاح کنیم...
ما هیچ وظیفه ای نداریم که لباسی بپوشیم که معقول تر است،
طوری توی خیابان بخندیم که معمول تر است...
شبها یک ساعتی برگردیم که کسی نگوید دیر است، زود است، این چه ساعتی است...
ما وظیفه نداریم راجع بچه دار شدن یا نشدنمان به کسی توضیح بدهیم،
یا دلیل بتراشیم برای بالاتر رفتن سن و ازدواج نکردنمان...
ما هیچ وظیفه ای در قبال نگاه مردم به ابروهای پر شده،
ریش های بلند شده،
لباس های گاهی کهنه شده امان نداریم...
ما هیچ وظیفه ای نداریم که بگوییم چرا همین حالا توی خیابان زدیم زیر گریه،
چرا همین حالا نیشمان باز است و چرا فردا دلمان سرکار نخواسته و نرفتیم...
ما وظیفه نداریم به دیگران بفهمانیم که چرا لباس عروسمان فلان شکل بوده،
تالار عروسیمان دور از شهر بوده،
یا رنگ چشمان شوهرمان آبی
و چرا همسرمان را با اضافه وزنی که دارد دوست داریم...
ما فقط در قبال خودمان وظیفه داریم؛
که یک رشته ای را انتخاب کنیم که دوست داریم،
آنجور لباس بپوشیم که دوست داریم
که رفتارهایمان به نظر خودمان منطقی باشد
و روال زندگیمان به میل خودمان...
ما در برابر راضی نگه داشتن هیچ کس هیچ وظیفه ای نداریم
الا خودمان

"فاطمه جوادی " 
.

  • روی گاردریل ها نشسته ام
    و به این فکر میکنم
    چه کِیفی بدهد
    برای عبور از خیابان
    دستانت را بگیرم..
    شاید عشق همین باشد
    همین اندازه ساده و بی تَکَلُّف...

" علی سلطانی " 

 

چشمهایت که مال من باشد

دیگر چه فرق میکند

چرخِ دنیا به کدام جهت بچرخد

یا پاشنه ی روزگار بر کدام واقعه فرود بیاید.

من حقّ ام را از دنیایش

تمام و کمال

گرفته ام.

.

"فرگل مشتاقی"


یار هی یار، یار!

۰۹
فروردين

یار

هی یار، یار!

این جا اگر چه گاه

گل به زمستان ِخسته خار می‌شود،

این جا اگر چه روز

گاه چون شب ِتار می‌شود،

اما بهار می‌شود.

من دیده‌ام که می‌گویم!


"سید علی صالحی"

می‌خواهم به طول بینجامد

 چون کتاب کلیدر ،

 چون دره‌ی پروانه ..

 بوسه‌های تو را می‌گویم

که چون کمربندی به دور کمرم

 نگهم می داشت..

        

  "غلامرضا بروسان"

محتاج یک فنجان چای
که پهلویش تو باشی... ‌‌

" وحید کردلو"

"شکوفه بزن"

۰۹
فروردين

تا زنده ای "شکوفه بزن"
گل کن!
بهار شو!
کسی به میوه های درختی 
که پای گور قد کشیده
"محل" نمی دهد...

" رسول ادهمی"

 پ.ن:
به تو گفتم :
گنجشک ِکوچکم باش
تا در بهار ِتو
من درختی پُرشکوفه شوم ،
تو لبخند زدی
و من برخاستم
و همه‌ ی حرف‌هایم شعر شد ..!!

" احمد شاملو"

نه جانم من مثل فروغ بلد نیستم بهت بگم "مرا بپیــچ در حریرِ بوسه ات"...
من زل میزنم تو چشمایِ رنگِ عسلتُ میگم"تـو چرا منو بوس نمیکنی امروز؟"
یا نمیگم "من به آغوشِ تو محتاج تر از نانِ شبم"
یهــو برمیگردم چلّه یِ تابستون میگم"اونقــدر ســردمه که...." وخب باید بفهمــی دیگـه انتظارِ زیادیه...؟
"دستهایت را بازکنــی سقوط میکنم "هم که خب قطعا نخواهم گفت...
تهِ تهش میپرم وسطِ خیابان و مثلِ عصایِ موسی میشکافمش و اصلا هم به بوقِ بلندِ ماشین ها توجه نمیکنم....
آخر خنگِ خدا تومرا نمیشناسی...؟ آدم که هی نباید همه چیـز رابگوید خب"از چشمِ من ببین که چه غوغاست در دلم"


" فاطمه صابری نیا"

خوب؛ عشق جان

۰۹
فروردين

خوب؛
عشق جان
دل من هم میخواهد
دست در دستانت
و یا گاهی هم سرم را به بازُوانت در حالی که دلم از بودنت غش میرود تکیه دهم
و با تو کل شهر را قدم بزنم
اما من همیشه پشتِ تو می‌ایم
تا حتی عطرت سهم غریبه ای که پشت ما قدم 
میزند نشود
.
"دنیا کاف"

تو بمان

۰۹
فروردين

تو بمان ببین که شب ها برایت لالایى خواهم خواند ..
تو بمان،ببین که موهایت را شانه خواهم زد.
ببین که هر روز جیب هایت را پر از یاس خواهم کرد.
که با تو در اطاقم تانگو خواهم رقصید..
از پشت تلفن برایت آواز خواهم خواهند..
لاى کتاب هایت نامه خواهم گذاشت..
و براى هر بار لبخندت شعر خواهم سرود..
تو فقط بمان،تمام عاشقانه هایش با من.
تو فقط بمان...
.
"فرزانه صدهزارى"

بین این مردم
عاشق‌ کُشِ معشوقه ‌فروش
مـَگـذارم،
مَـگـذارم،
مـَگـذارم،
مـــَگــذار


"علیرضا آذر"

انحنای لب هایت
به قصد لبخند
زیباترین رسم هندسی دنیاست

" زهرا دباشی"

و چشم های تو 
همان کافه ی دنجی است که 
قهوه هایش حرف ندارد!!!
.
"سوسن درفش"

پ.ن:
به گمانم
سخت‌ترین کار دنیای امروز
مرد بودن است!
نگاهت را
از اخبار ایران و جهان برگیری...
و خبر از دنیای چشمان زنی بگیری 
که از صبح می‌خواسته 
چیزی را به تو بگوید 
اما سکوت کرده است..!
.
"فاطمه نعمتی"

عارفی بر سر یک پیچش مو کافر شد
منِ رند و سه وجب زلف پر از فِر ، چه شود ‌

" لا ادری"

همه چیز را میشود حاشا کرد
جز عطر آنکه دوستش داری

‌‌"نزار قبانی"

به دیدارم بشتاب ..

این شکوفه ها

به همان سرعتی که باز می شوند

فرو می ریزند

هستی این جهان

بر پایداری شبنم می ماند بر گلبرگ ..


 "ایزومی شی کی بو"


می گویند 

با یک گل بهار نمی شود
اما عشق تو ، 
گل همیشه بهار قلب من است
و نوروز قصه ی هر روز من است
قصه ی عشقی که 
چهار فصلش بهار است
و برگ برگ کتابش
از حضورت شکوفه باران
و هر دم که 
هوای با تو بودن را
تحویل می گیرم
بازدمش عید من است
.
"مسلم مک وندی"




بچه ها با خیالِ کفش و لباسِ نو،چشمانشان را می بندند
زن ها با فکرِ عوض کردنِ فرش و رنگِ مبلِ جدیدشان،
مردها با محاسبه ی هزینه های شبِ عید و کارهایِ نیمه تمامشان!
اما فروردین که از نیمه بگذرد، 
طرحِ فرش و رنگ مبل از مُد می افتد و
کفش و لباسِ نو از چشم،
هزینه ها و کارهای نیمه تمام هم احتمالا تمام می شود!
ماهی ها می میرند و سبزه ها پلاسیده می شوند...
روی دیوارها و شیشه ها باز گرد و خاک می نشیند و
هفت سین ها کم کم جمع می شود...
این هارو گفتم که بدانید،
اگر هقت سینتان یک سین هم کم داشته باشد،ایرادی ندارد!
اگر لباستان فلان مارک و مبلتان فلان طرح هم نباشد،آسمان به زمین نمی آید جانم...
خارج کنید خودتان را ازدورِ این رقابتِ چشم و هم چشمی ها...
شادی هایتان را به این مادیات بی دوام گره نزنید...
بگذارید کودکانمان یاد بگیرند که
سالِ نو چیزی نیست جز حالِ خوبِ کنارهم بودن!
جز وقتی که در کنارِ هم می گذرانیم.
احساسِ خوشبختی داشتن با مادیات هنر نیست،
اگر میانِ همین اندک داشته هایتان هم،
با هم مهربان بودید،بروید و میانِ مردم خوشبختیتان را جار بزنید!
اگر تصمیم گرفتید امسال را بیشتر کنارِهم باشید و
بیشتر لبخند بزنید، آن وقت است که
شکوفه های خوشبختی در دلتان جوانه می زند
و حال و هوایِ زندگیتان بهاری می شود...!
لبخند بزنید به ترکِ دیوارتان!
شاید شکوفه ای میانش منتظرِ جوانه زدن باشد!

" شقایق عباسی"

مثل گاز زدن گوجه سبزِ نوبرانه،
شوقِ راه رفتن زیر باران اردیبهشت،
مثل ترد و تازه و داغ بودن نانِ سنگک
یا عطرِ چای دارچین با نبات
یا اصلا بوی عید
با رنگِ پول های تازه لای قرآن
دوست داشتنت را می‌گویم ..
که بی گمان اگر هزار سال هم بگذرد
در من تازه می‌ماند ...
.
"مریم قهرمانلو"

من بوسه میخواهم

۰۲
فروردين

من بوسه میخواهم
من بوسه میخواهم
زیر برج ایفل
من بوسه میخواهم
میان میدان اصلی نوفل لوشاتو
روی رودخانه های ونیز
زیر برف های مسکو
زیر آفتاب ریو دو ژانیرو
من بوسه میخواهم
وسط بیابان،کنار اهرام ثلاثه
من بوسه میخواهم
کنار برج آزادی
عشق اگر عشق باشد
محصور به مختصات جغرافیایی نخواهد بود
در عین حال که زندانی یک آغوش است

" حامد رجب پور"

تنها تو میتوانستی
از میان کلمات مبهم
اسمم را صدا بزنی
وقطره های باران را بشماری
تنها تو میتوانستی
صدای خمیازه ی افتاب
بر تن کرخت بیدهای مجنون را از بر باشی
وبر سر گل های باغچه قسم بخوری
تنها تو میتوانستی 
مرا هنگامی ک خیلی غمگین بودم بشناسی
ومنتظر باشی تا جنگ تمام شود
تنها تو میتوانستی
مانند روز عید زیبا باشی

"شکوه رحمانی"

دلیل من تویی

۰۲
فروردين


یادت نرود ما به هم احتیاج داریم!

باور کن...
برای رسیدن ها و فرار کردن ها
برای ساخته شدن ها و ثبت کردن ها!
ما به هم احتیاج داریم...
وگرنه من و تو کی را دوست داشته باشیم؟!
یا مثلا با کی حالمان خوب شود...!
من به تو فکر می کنم!
به تو احتیاج دارم
وگرنه دیگر فکر هم نمی کنم...
واقعیتش را بخواهی من به دلیل اعتقاد دارم.
دلیلِ من تویی...!
تو را نمیدانم...

"صابر ابر"


پ.ن:

تا وقتی که یک داستان قشنگ داشته باشی 
و یکی هم باشد که داستانت را برایش 
تعریف کنی ، کارت ساخته نشده است . 

" آلساندرو باریکو"

بعضی عکسها را هرچقدر به چشمانت نزدیک کنی زیباتر میشوند
انگار بوی تن کسی را می دهد...
بعضی عکسها را نیز باید قاب کرد زد روی دیوار و از گوشه ی اتاق هر از گاهی دید زد
عکس تو جزء هیچ کدام نیست
آن تکه پاره شدنی لذت بخش است!

"مونا محمدپور اصل"