چاوره ش

چاوره ش

چشم هاى سیاه تو
خاورمیانه ى دوم است؛
یک دنیا براى تصرفش
نقشه مى کشند
و من ..
سرباز بى چاره اى که
در مرز پلک هاى تو
جان مى دهم

طبقه بندی موضوعی

خوشحالم

۰۵
مرداد


خم کردن سر پیش کسی جایز نیست.. .

جز ب بوسیدن یاری ک قد اش کوتاه است..!!!!



Keep smiling and one day life would get tired of upsetting you 

. Just be happy and a reason will come along

 . You are responsible for your own happines

💕

خوشحالم اینجایی

زندگی کن

۰۵
مرداد


می پرسد چرا اکثر آدمها توی ایران راجع به سنشان دروغ می گویند...!!!

جواب می دهم چه توقعی داری؟راست بگویند...!!!
وقتی مدام می شنوند که باید از سنشان خجالت بکشند!!!
خجالت بکشند و رنگ شاد نپوشند...
خجالت بکشند از سنشان و عاشق نشوند...!!!
خجالت بکشند از سنشان و نرقصند... با صدای بلند نخندند و...خجالت بکشند چون از آنها گذشته است و...
نه...نترس دوست من،
هرگز برای هیچ چیز از تو نگذشته است...
اگر به عشق نیاز داری عاشق شو...برقص...
با صدای بلند قهقهه بزن ،رنگهای شاد بپوش...
تا وقتی زنده ای، هیچ چیز از تو نگذشته است...
زندگی کن دوست من و از عدد توی شناسنامه ات هرگز خجالت نکش...


" تهمینه میلانی " 

هربار خواستم بگم «دوستت دارم»

گفتم «حالت چطوره؟»


و من تو را خیلی «حالت چطوره!» 


"پوکر ترانه"


از تو تنها یک خواسته دارم

عطرش را

موهایش را 

حتی اگرممکن است

خودش را هم برایم بیاور،

ای باد!


"جمال ثریا"

.

سر صبحی

دریا را توی یک فنجانِ گل سرخی ریختم و سر کشیدم!

سر صبحی

آفتاب را با آواز گنجشکهای عاشق

وسط ِ آسمان چشم هایم رقصاندم!

سر صبحی صبح را خنداندم!

آدم،

تو را که داشته باشد 

همه ی ساعت هایش سر صبحند!

تازه و پر نور و بخیر ....


"معصومه صابر"


بگذار نوازشت کنم ،

با اینکه می دانم

این دست

 خیابانی ست !

که به پنج کوچه ی بن بست می رسد ...


"مهدی اشرفی"


پ.ن:

دکتر مچم را که گرفت!

گفت : 

تنهایی ؟ 

گفتم : نه !

گفت :

تنهایی!

نوارِ قلبت 

چاوشی 

میخواند ... !


"حسین ناصرى"


من و تو یکی دهانیم ،

که با همه آوازش

به زیبا سرودی خواناست

من و تو یکی دیدگانیم ،

که دنیا را هر دم

در منظر خویش تازه تر می سازد ...

نفرتی ،

از هر آنچه بازمان دارد

از هر آنچه محصورمان کند

از هر آنچه واداردِ مان

که به دنبال بگردیم ، 

دستی !

که خطی گستاخ به باطل می کشد


من و تو یکی شوریم ،

 از هر شعله ای برتر

که هیچ گاه شکست را بر ما چیرگی نیست

چرا که از عشق روئینه تنیم !

و پرستویی که در سر پناه ما آشیان کرده است

با آمد شدنی تابناک !

خانه را

از خدایی گم شده لبریز می کند ...


 " احمد شاملو"


چقدر ساده‌ایم ری‌را

نه تو، خودم را می‌گویم 

من هنوز فکر می‌کنم سیب به خاطرِ من است 

که از خوابِ درخت می‌افتد. 

در آینه می‌نگرم 

و از چاهی دور 

صدای گریه‌ی گُلی می‌آید 

که نامش را نمی‌دانم

ری‌را ...! گفتی برایت 

از آن پرنده‌ی کوچکی 

که تمامِ بهار ... بی‌جُفت زیسته بود، بنویسم

باشد عزیزِ سال‌های دربه‌دری ...! راستش را بخواهی

بعد از رفتنِ تو 

دیگر کسی به آینه نگفت: - سلام...


"سیدعلى صالحى "


تا به حال 

دستتان اشتباهی به دست یک غریبه خورده؟

مثلا در مترو

مغازه

حین گرفتن باقی پول

یا کرایه

کاسه ی آش

بلیط سینما

روی شانه ی صندلی ماشین ها

تاکسی

گرفتن کاغذ 

حین خواندن آدرسِ غریبه ای گم شده

وسط خیابان ؟

یا چه می دانم  کسی که یک عمر دوستش داشتید

وسط آغوش و تخت

بوسه

و...


تا به حال دستتان اشتباهی به دست غریبه ای خورده؟

اندازه ی یک عمر؟


"رسول ادهمی"


نشسته ام

زیر سایۀ درختی

که دیروز آن را بریده اند.

 

"عبدالحمید ضیایی"


بعضی چیزها را نمی شود گفت...
بعضی چیزها را احساس می کنید،

 رگ و پی شما را می تراشد، دل شما را آب می کند،

 اما وقتی می خواهید بیان کنید،

 می بینید که بی رنگ و جلاست. 

مانند تابلوئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد.

 عینا همان تابلوست اما آن روح،

 آن چیزی که دل شما را می فشارد در آن نیست.


" بزرگ علوی " 


گفت: ماهو نیگا

تا اومدم سرمو بگیرم بالا رفته بود زیر ابر... نور پس داده بود به ابرا... یه حالی بود آسمون...

گفت: من عاشق این رنگم.... چه رنگیه...؟

گفتم: خاکستری

گفت: یه رنگیه... یه جوره دلبریه...

اره عزیز دلم

خاکستریا همیشه دلبرن

عین همون موقع که گفتی دوسِت دارم و من عین خیالم نبود...

میگفتی بریم بستنی قیفی بخوریم...؟

مِن من میکردم و میگفتم نه حوصله ندارم...

میگفتی مگه قرار نبود دست به موهات نزنی... میگفتم اااا یادم رفت...

میگفتی بیام دم خونه چند دقیقه بوت کنم...؟

میگفتم وااا دیووونه...!

میگفتی شب بخیرم‌ پس چی شد ؟... میگفتم خوابم برد...

رفته بودم زیر ابر و تو پیِ ام بودی...

انقدر رفتی و اومدی و دیونگی خرج کردی که دلمو ببری...

درست همین موقعها بود که دلم رفت...

بعدِ دلم حالا نوبت تو بود که بری زیر ابر...

حالا نوبت من بود هزار تا بستنی قیفی آب شه توو دلم

توو خیال دست کنم لای موهات

لا به لای آدما خمارِ ردِ بوی تو باشم

بی خواب شم از شب بخیرایی که خواب بهش زده بود...

اره عزیز دلم خاکستریا همیشه دلبرن

میدونی چرآ چون پشت ابرن...

آدما عاشق نور میشن

میرن پیِ منبعِ نور، کور میشن


"پریسا زابلی پور"


ده یازده سالم که بود؛

تو ویترین کفش فروشی یه کفش پاشنه بلند قرمز دیدم

هر سری که از اونجا رد میشدم با حسرت نگاش میکردم...

زیاد گذشت

هم دفعه هایی که با حسرت نگاش کردم زیاد بود

هم وقتایی که وایمیستادم کنارِ دیوار تا ببینم قدم بلند تر شده یا نه...

بالاخره قدِ آرزوهام رسید به جایی که بتونم پام کنم اون کفش پاشنه بلند قرمزو...

اولین چیزی که موقع پوشیدنش اومد تو سرم این بود که واقعا من برای این حسرت میخوردم

برای اینی که حتی نمیتونستم یه مسافت کوتاهم باهاش راه برم و اینی که با دو دقیقه پوشیدنش چنان پامو زخم میکرد که تا دو روز غیرممکن ترین کار میشد راه رفتن...

یادم نمیاد کجا دیدمت ولی حتما تو ویترینی چیزی بود،

و باز دستِ من از داشتنِ آرزوم کوتاه،

باز حسرتِ بعد از هربار دیدنت

و باز انتظار برای رسیدنِ دستم بهت...

روزی که دستم رسید به دستت

زل زدم به چشمات

فقط یه سوال تو سرم بود

داشت ارزش حسرت خوردنو بغض قورت دادنو؟؟؟

تو قد و اندازه من نبودی،

اینو اون وقتی فهمیدم که نتونستم باهات راحت راه برم... 

تو قد و اندازه من نبودی،

اینو دل زخمیم که دیگه نمیتونست خوش باشه به کسی میگفت...

انگار همه چی از تو ویترین خوبه،

از دور حسرت باره...

راستی

پایِ زخمی خرجش دو روز راه نرفتن بود؛

تویی که آرزوم بودی یه روز میتونی بگی

دل زخمیم مرهمش چیه؟؟


"فاطمه جوادی"


گفتم: اینا که هلالی شکلن، 

پرتشون میکنی، میرن ولی باز برمیگردن پیش خودت، 

اینا اسمشون چیه؟!

گفت: بومرنگ.

گفتم: اینهمه سال فکر میکردم اسمم محمده، نگو منم بومرنگم!


"لئو"

"پوکر ترانه"


زیر ابرهای تو ایستاده ام

و گلویم گرفته است ،

کنار تابستان

تلفن زنگ می زند

این ابتدای باران هاست

گوشی تلفن ابری ست !

رنگ ها گرد شماره گیر می پیچند ،

بوی باران بر انگشتانم حلقه می زند

روی سیم هایی که به اندازه ی این هجرانی

 سیاه و طولانی ست ...

بر صدایت بوسه می زنم !

و ناگهان

تابستانی میان بارانم ...


"زنده یاد نازنین نظام شهیدی"

میشود بوی " مرداد " را
حس کرد ...
و اینبار هم
پای " گل های پیراهنت "
در میان است ....

"حمیدرضا عبدالهی"

تو را چگونه می نوشتم

تو را 

که دستانت بر گردنِ مادیان ایرانی

در پیج و تاب جنگل های شمال

خدا را ،

به بهانه ی بهار به گریستن وا میداشت ...


تو را

که سرخی شقایق ها در برابر لبانت ،

 شوکران به دست شهیدانی بودند ،

به بهانه ی نام سقراط ...

نامت لیلا بود ، 

گاهی باران ، گاهی نسیم ، گاهی دریا ..

و هزار بهانه ای

که دلم رابه گدایی واژه ها می برد ....

تو را چگونه می نوشتم

که هامون و من !

 هر دو  خشکیده به انتظار زنی نشستیم

که تنش

آب دیدگانمان را متبرک نکرد !

با من بگو ،

بگو تو را چگونه باید می نوشتم ...


"علی مقدم"

خیال بوسیدنت

رنگ پیراهنم را عوض می کند

موهایم را بالای سرم جمع می کند

تا برهنگی گلویم را کشیده تر لمس کنی

تا اکتفا نکنی به شکوفه های تنم ..


بوسیدنت حرارت تابستان است

زیر پوست پیراهنم

می تواند در سرمای سینه ی من !

زیبایی زنی را بیدار کند

که ایستاده در مسیر باد

تا با خیال بوسه ی تو !

بهار را معطر کند ..


بوسیدنت می تواند

خواب هر کابوسی را آرام کند

پس چرا وحشت موهایم رام تو نشود؟

وقتی پاییز

از وسوسه ی نوازش تو برهنه شده

وقتی هر برگ !

بوسه ایست که از شاخه می افتد ...


"مهسارهنما"

بغل بگیر

۲۹
تیر


بغل بگیر چنان که صدای امواجم
رسد به گوش اهالی ساحل دورت


پ.ن:

بغل،
خییییییلی از کنار
نزدیک تره ...

انگار دلم یک اتفاق تازه میخواهد
نه از آن اتفاقهایی که روزمرگی ها را به تاخیر میاندازد..
از آنها که یهو عشق قدیمی ات را توی ماشین بغلی 
جلوی چراغ قرمز میبینی...
یا مثلا عطر کسی توی گلفروشی هوش از سرت ببرد
وبرق چشمانش رنگ دنیا را برایت عوض کند، نه....
اینها را نمیخواهم
میخواهم اتفاق تازه ام فقط تو باشی
همانکه وقتی افتاد، دلم را رام کرد
رنگ دنیایم را پر از رنگین کمان،
...
همان که صورتم را طرحی زد پراز صدای قهقهه....
و چشمانم را پر از اشتیاق لمس فردا
دلم همان ، تو را میخواهد
فقط تویی که آمدنت امروز ، فرق کند با دیروز
بدون گل، بدون عطر
فقط حسی که یادم بیفتد
عشق چقدر نزدیک من است....

"ندا پالیزگر"


چند روزیست تَمام خیابان‌های شَهر را
در لباس یک "فالگیر" پَرسه میزنم!
شاید بیایی،
دستانت را ببینم و بگویم:
یک نفر هست که...
به به!
چه به هم می‌آیید...

"مهران رمضانیان"

زیبایی ...

۲۹
تیر

زیبایی ...

همچون پراکندگی یک ایل در کوهستان

همچون گذر یک رودخانه

زیبایی ...

همچون قطاری در عمق سبز یک دره 

همچون قایقی قدیمی در غروب دریا ...

در زیبایی ات

رفتنی ، نهفته است .!

 

"علیرضا قاسمیان خمسه"

بهت میگم میدونی قشنگ‌‌ترین عکسی که ازت دیدم، کدومه؟ میگی کدومه؟ نشونم بده!بعد لابد منتظری یکی از اون پرتره‌های جذابت که عکاس ازت گرفته رو برات بفرستم! ولی من اولین سلفی‌ِ تار و تاریکی که باهم گرفتیم و میفرستم برات و میگم این قشنگ‌ترین عکسته! ببین لبخندتو!بهم میگی عه من تا حالا تو این عکس فقط حواسم به تو بود! ندیده بودم خودمو؟حالا تو خودت اصن دقت کردی لبخندت تو همین سلفیه قشنگ‌ترین لبخندِ زندگیته؟منم جوابتو این شکلی میدم: همونجور که یه سلفی تار دونفره می‌ارزه به صدتا عکس تکی هنری قشنگ، کنار تو بودن حتا تو شرایط بد، می‌ارزه به همه‌چیو داشتن ولی بدونِ تو بودن! من خیلی وقته از زندگیم هیچی نمیخوام! جز تویی که همه چیز منی!

"مانگ میرزایی"


و تُ هربار

رسیدی 
پَسِ گوشت گفتم: 
عشقِ مو بافته ی من
چه عجب برگشتی...

پ.ن:
بی بوسه هم
به قلب تو ره می توان سپرد؛
ازکوچه باغ جنگلی ی پشت گردنت...


"علی محمدی"

I

تابستان اولین ایستگاه خوشبختی است اگر دل بسپاری به راه شیری که از آسمان خانه ات می گذرد.

انگار کسی در یکی از بعد از ظهرهای دم کرده اش انتظارم را می کشد تا مرا برساند به پاییزی شگفت انگیزتر از هر چه پیش از این بود ..

اینجا هنوز گاهی نسیم می وزد... هنوز گاهی باران می بارد ... و کسی در کوچه هایش چشم به راه اضطراب خسته زن است که شبیه من بود و به معجزه تابستان ایمان داشت ..

.

"نیلوفرلاری پور"

کسی چه می‌داند ..
شاید همین لحظه زنی برای مرد سیاست مدارش می رقصد، یا پیانو می زند و آواز می‌خواند و جلوی جنگ جهانی بعدی را می گیرد،
کسی چه می‌داند ..
شاید تنها شرط معشوقه‌ی هیتلر به خاک و خون کشیدن دنیا بود،
کسی سر از کار زن ها در نمی‌آورد ..
با سکوتشان شعر می خوانند، با لب‌هایشان قطع نامه صادر می کنند، با موهاشان جنگ می‌طلبند، با چشم هاشان صلح ..
کسی چه می داند ..
شاید آخرین بازمانده ی دنیا زنی باشد که با شیطان تانگو می رقصد ..!!


"سیاوش شمشیری"

هرچه میخواهد بشود :  

دوستت دارم

و به زلزله خوشآمد می گویم ...


"غاده السمان"


چشمانت 

صدات 
لبخندت
لبخندت
لبخندت
نفس هایت 
بهانه ای هست برایِ ؛
دیدن 
شنیدن
خندیدن
زندگی کردن
وَ گاه تمام داستان های بلند 
همین قدر کوتاه خلاصه میشود


" محمد رمضان نیا " 

میدونی چی حالمو خوب میکنه؟
اینکه قلباً مطمئن باشم
تو فقط من رو تو سینه ت داری
مطمئن باشم
تا هرکجا که بخوام باهامی و 
هرکجا که میری
به من فکر می کنی
اصلا حرفام رو نگفته از چشمام بخونی
و بدونم جز من هیچکس برات، 
انقدر قابل پیش بینی نیست..
اما، همه ی اینها به وقتش خوبن
میدونی چی حالمو خوب می کنه؟ 
اینکه بیشتر از همه، به موقع باشی
.
" امیر علی ق " 

فرفری موی

۲۹
تیر

بانو جان

"فرفری موی"

غزل ساز منی