چاوره ش

چاوره ش

چشم هاى سیاه تو
خاورمیانه ى دوم است؛
یک دنیا براى تصرفش
نقشه مى کشند
و من ..
سرباز بى چاره اى که
در مرز پلک هاى تو
جان مى دهم

طبقه بندی موضوعی


وقتی بارانی بهاری ات را درآوردی

مثل پروانه ای که پیله اش را در می آورد

و رو به رویم نشستی

مطمئن شدم که بچه ها راست می گویند

و همچنین همه زن ها و مردها

تو شیرینی، چون عسل

 و مدهوش کننده ای، چون شب قدر...


" نزار قبانی"


عزیزم💕

من و عشق و دل دیوانه ،
بساطی داریم،

عقل هی فلسفه می بافد و ما
می خندیم . . .
.
" وحشی بافقی"


آفتاب تکیه داده به شانه‌ات

آینده به اِتکای خنده‌ات پیشِ روم ایستاده
آنچه در تو،
نشانِ ماندن در من است
خلاصه شده در سه حرف
عشق!
وَ تمام...
.
"سید محمد مرکبیان"

تو شعری با شال گردن سرخ بودی

در خلوت‌ترین پارک جهان

و حضورت خرناسه‌ی بلندگو‌ها را

به زیباترین اُپرای هستی بدل می‌کرد...


"یغما گلرویی"


آدمی ،

متعلق به جایی ست 

که میخواهد آنجا ،

زمان را متوقف کند ...


"امراه سربس "

خیلی شیطون بودم، هیچ جوره نمیشد منو کنترل کرد. همیشه باید یه چیزی میشکست، یکی شکایت میکرد ازم یا میخواستن از مدرسه مامانمو. مامانم اما خیلی صبور بود.. وقتایی که کلافه میشد تو چشمام نگاه میکردو دستشو نشونم میداد. بهم میگفت: "رگای دستمو نگاه کن؟ دارم پیر میشم تو منو خیلی اذیت کردی دیگه امسال میمیرم از دست تو!" مامانم بر خلاف تو، خیلی خوب میشناخت ترس هامو. به ساعت نمیکشید، که وقتی خواب بود، میرفتمو دستشو از زیر پتو میکشیدم بیرون. انقدر رگهاشو میبوسیدم تا بیدار میشد و من رو با لبخند میکشوند زیر پتو. خوب میدونست من رو فقط ترسِ از دست دادن میترسوند. امروز، من.. هنوز دارم اون ترس هامو. وقتی خداحافظی میکنی و در ماشین رو میبندی نگاه میکنم که فقط میری یا مث اوایل وسطش برمیگردی و چند بار نگاهم میکنی. اگه رفتی، که رفتی.. اگه نه.. اگه از دور برگشتی و نگاهم کردی اونوقت مث بچگی هام، مث رگای دستای مامان، میبوسم نگاهاتو از دور.


"امیرعلی ق  "


از پیشانی‌ام پرنده می‌گذرد ،

وقتی زندگی

حکایتی‌ست شانه به شانه‌ات ...


و لب که باز می‌کنم

آوازهای قدیمی

فاصله‌ی میان‌مان را می‌شکافند

تا خودشان را جایی لابه‌لای موهای تو پنهان کنند ..


حالا

سرنوشتِ نامم در دهان تو روشن شده است

و مدتی‌ست که آفتاب

از من ،

دو سایه بر زمین می‌اندازد ..


از پیشانی‌ات پرنده می‌گذرد

آن روز

که فاصله‌ی میان‌مان

تنها یک آواز قدیمی و چند بوسه باشد ...


"روزبه سوهانی"

دلم شعری سراسر دوستت دارم

دلم دشتی پر از آویشن و

گل پونه می خواهد...


"نیما یوشیج"

عطر پرتقال میگیرد نفسم
از تو که میگویم
نارنجی میشود دنیایم
تو را که میبینم
و تو بکر ترین منظره ای
مثل درخت پرتقالی که در پاییز به بار نشسته باشد!
پر از بوسه...
پر از دوستت دارم!

" حامد نیازی"

مَن سَنی چوخ سِویرَم آخ که چه زبان شیرینی است 
این زبان ترکی آدم را خَلسه میبرد 
و من هم آن دخترک ترک زبانی که در باغی دارم 
سیب را در دامنم میچینم و تو با آن لبخند محجوبی که دل را برده 
در تکه کاغذی مینویسی سن منیم قلبیم سن
همراه با آن انار سرخ رنگی که داری در 
دامنم میگذاری 
چه لذت شیرینی دارد خاطره ساختن در کنار تو 
و من در اغوش تو در زیر آن درخت سیبی که مظهری از عشق مان است 
با عشقی وصف نشدنی 
میگویی : سَن مَنیم عُمریم سَن تا عُمریم قوتولسا سَنن گالاجیام

" فاطمه سلیمی "

یه چیزیو میدونی کلارک ؟

تو تنها چیزی هستی که منو مجبور میکنه صبح ها از خواب بیدار شم ....


دیالوگ مادام کوترل

من پیش از تو

دلبر جان

۱۵
آذر

دلبر جان 
آمدنت را در پاییز انتظار میکشیدم
تا عاشقی هایمان بوی باران بگیرد
و برگ ها به باهم بودنمان رنگ ببخشند
اما نیامدی 
اصلا ، فدای آن تار موهایی که روی پیشانی ات میریزی
زمستان را که از ما نگرفته اند
فقط ، خوب خودت را بپوشان 
نکند در راه ، اسیر سرما شوی ! 

"  فرهاد محمودی"

.
من باور دارم که خنده بهترین سوزاننده کالری است.
من به بوسیدن باور دارم، بوسیدن بسیار. 
من باور دارم آنگاه که همه چیز به غلط از آب درآمد، قوی باشم. 
باور دارم که دختران شاد، زیباترین دختران هستند. 
بر این باورم که فردا روز دیگریست
و به معجزه یقین دارم.

" ادری هیپبورن"


پ.ن:
می‌گفت : تو که خنده‌هات بوی شکوفه‌های بهارنارنجه ٬ چرا نمی‌خندی برامون یه‌کم پاییز یادمون بره ؟

ای ژرف چشم!

عشق تو

تصوف و عبادت است.

و مانند تولد و مرگ 

یک بار اتفاق می افتد.

و تکرار نشدنی ست...


"نزار قبانی"

.

چرا تنها تو از میان آدمیان 

هندسه ی حیات مرا در هم می ریزی

پا برهنه 

به جهان کوچکم وارد می شوی

در را می بندی و من

اعتراضی نمی کنم؟

چرا تنها تو را دوست دارم!

و می خواهم؟

.

"نزار قبانی "

بعد از تو ...

در سایه‌ی هیچ درختی نخواهم ماند

در ابهام سبز جنگل

و در سرخی گل سرخ

کنار رودی از خطوط لوقا

چیزی در من تمام خواهد شد ..

و تشویش افتادن چشمی با مخمل

یا دریاچه‌ها با من خواهد ماند

کیست در بالکن که با تلخی می‌گرید ؟

و باران هم بند نمی‌آید ،

هر روز این لحظه را دارم

که از پوستم تو دور می‌شوی ....


"بیژن نجدی "


- من هم خیانت کرده ام.

+ ادامه بده.

- به او نه. به خودم. در تمام این سال ها هیچ وقت طوری که دلم می خواست زندگی نکرده ام.


 "فریبا وفی "

حتی وقتی می خندیم

آذر آمده 
که روی لبهای پاییز 
انار بگذارد 
و او را
به دستهای یلدا بسپارد

"مریم پور قلی"

کاش کلاهت میشدم
مرا سفت میگرفتی 
تا باد نبرد ...
رهایم کردی 
خاکستری شدم 
رقصان به دست باد ....

" شیما سهرابی " 

چتر علاقه تو بود 

برای اینکه باران ببارد 
باران آرزوی من 
برای قدم زدن با تو ... .


" عادل دانتیسم "


پ.ن:

من و تو 

چتر را در یک روز بارانی

در یک مغازه که به تماشای

گلهای مصنوعی رفته بودیم 

 گم کردیم


"احمدرضا احمدی"


وداعی آبی

۱۵
آذر

یک‌روز 

سرانجام با تو وداعی آبی می‌کنم

می‌دانم

آن‌روز از من خواهی پرسید

مگر وداع هم رنگ دارد؟

و من در جواب تو

تنها چشمانم را می‌بندم...


"احمدرضا احمدی"


من هرگز در یک نگاه عاشق نشدم.

یعنی به عشق در یک نگاه اعتقادی ندارم.

فقط یکبار فاصله ام با کسی کم شد. نفس ش به صورتم خورد. صدایش در گوشم لرزید. بعد نگاهم رفت سمت صورتش.

نگاهش آمده بود سمت صورتم. حواسمان را به صفحه ی کاغذ پرت کردیم و دقت کردیم دیگر آن اتفاق نیفتد.

ولی نفس ش همچنان داشت صورتم را گرم و گرم و گرم می کرد و صدایش به قلبم هیجان می داد.

من هرگز در یک نگاه عاشق نشدم.

من با لرزش دست هایش و دست هایم که آن کاغذ لعنتی را گرفته بودیم، گیر افتادم.

و بعد هم چند سالی طول کشید که مثل از بین رفتن یک زخم عمیق، خاطره ی آن روز هم از بین رفت.


"شیما سبحانی"


پ.ن:
اگر روزی بخواهم

از قصه عاشقی مان کتابی بنویسم
فهرست کتاب اینگونه میشود
نبود..........۱
آمد......... ۴۰
ماند.........۷۰
رفت........۱۹۰
صفحات قصه ماندنت از بقیه موضوع ها بیشتر است...
آخر کلی خاطرات باید بنویسم
کم چیزی نیست...

" امیر علی اسدی "

ای مسافر

پس از ده سال

هنوز خنجری هستی

بر پهلوی من...

.

"نزار قبانی"

و من 

در طلوع گل یاسی‌

از پشت انگشت های‌ تو بیدار خواهم شد...!

.

"سهراب سپهری"


پ.ن:

عمر منی؛ به مختصر...

.

"حسین منزوی"




کنار آشنایی تو آشیانه می‌کنم 
فضای آشیانه را پر از ترانه می‌کنم ...
کسی سوال می‌کند 
به خاطر چه زنده‌ای ...؟ 

و من برای زندگی تو را بهانه می‌کنم ...
.
"نیما یوشیج "



پ.ن: 

عاشق کسی خواهم شد 
که
روی نیمکت بنشیند و گنجشک ها بدون اینکه از او بترسند ....
از کف دستش دانه گندم بخورند 
من به اعتماد گنجشک ها اعتماد دارم.

" ناشناس "


توی شهربازی، باید نیم ساعت سه ربعی بایستی توی صف، برای اینکه سه دقیقه توی هوا تاب بخوری، دور تا دور بچرخی و جیغ بکشی. تا بیایی کیفش را ببری، می بینی بازی تمام شده است. درها را باز می کنند که خوش گلدی. آن وقت از آن بالا نگاه می کنی به جمعیت مشتاق توی صف که با چشم های وق زده شان دارند دقیقه شماری می کنند که نوبتشان برسد و تازه می فهمی که پاهایت دارد از خستگی ذوق می زند.
.
به گمانم عشق، همین است . .
یک صف طولانی در شهربازی، سه دقیقه شادی و یک عمر درد. سهم آدم هایی می شود که توی صف اش ایستاده باشند یا حداقل یکی برایشان جا گرفته باشد. بعد که نوبت شان شد، بعد که چیزی توی قلب شان تپید، بعد که سه دقیقه زندگی شان به جیغ و شادی چرخید، می شود درد. دردی که به عطر ها حساس است. به تصاویر حساس است. به قصه ها حساس است. عشق درد است، دردی که درمان نمی شناسد....
.

" مرتضی برزگر"


سعی می کنم‌ جوان بمانم ..

که صدایم کنی شاتوت

شاخه ی سنجد

ترک های انار ...

کوکوی آن پرنده ی ناشناسم ،

پنهان شده ام در برگ های انگور

و دلم را پوسته های گردو سیاه کرده است ،

کاش بگویی باران

پیش از آن که درختها آدم صدایم کنند ..


"سیده تکتم حسینی" 


لبخندت زیباترین نقاشی،

و من ناشی ترین نقاشِ جهان؛
میشود مدام بخندی برایم!
بگذار بوم ها رنگِ عاشقی را تجربه کنند...
.
" یاسمین مهدی پور"


پ.ن:

میان خورشیدهای همیشه ..

زیبایی تو لنگری ست ـ

خورشیدی 

که از سپیده دمِ همه ی ستارگان ، 

بی نیازم میکند ...


"احمد شاملو"


وقتی‌ می‌‌آمدی
بهار بغض می‌‌کرد
.
زمستان در آغوش برف بود و 
آسمان دست بر گردن ابر
.
نمی دانم طلوع شده است
یا طلوع کرده ای
بودنم را


" پرهام قاضی سعیدی " 


پ.ن:

آیا کسى نشسته است پشت ابر

که نى مى‌زند یا سه تار

نمى‌دانم!

آوازى، اما یک آواز

از گوشه‌ى آسمان جمعه مى ریزد ...



"بیژن نجدی"




چشم های من ...

این جزیره ها که در تصرفِ غم است

این جزیره ها که از چهارسو محاصره است

در هوای گریه های نم نم است ،

گرچه گریه های گاه گاه من

آب می دهد درخت درد را

برق آه بی گناه من ،

ذوب می کند

سدِ صخره های سختِ درد را

فکر می کنم

عاقبت هجوم ناگهان عشق ،

فتح می کند

پایتخت درد را ...

.

"قیصر امین پور"


پ.ن1:

سلام 

         بر رنگِ اندوه ، در چشم‌ هایت ...


"محمود درویش"



پ.ن2:
تا حالا به چشم ها اعتماد کردین؟ 
صادقترین لو دهنده هایِ تاریخن
میتونی ترس ، اطمینان ، عشق ،تنفر...
رو ازشون ًبفهمی..
من همیشه دوس داشتم فقط چشام حرف بزنن
و من تو سکوتِ کامل باشم
اینجوری دیگه هیچ چیز واسه توضیح نمیمونه.

" ناشناس"