چاوره ش

چاوره ش

چشم هاى سیاه تو
خاورمیانه ى دوم است؛
یک دنیا براى تصرفش
نقشه مى کشند
و من ..
سرباز بى چاره اى که
در مرز پلک هاى تو
جان مى دهم

طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب با موضوع «نازنین عابدین پور» ثبت شده است

 


خستگی و حوصله نداشتن که به معنای دوست نداشتن نیست ، آدمها حق دارند گاهی کلافه باشند و دلشان تنهایی بخواهد ، مگر مادرها وقتی از شیطنت و لجبازی بچه هایشان خسته میشوند و میگویند دیگر دوستت ندارم چیزی از دوست داشتنشان کم میشود؟ یا پدرها که گاهی یادشان میرود با بچه هایشان بازی کنند و آنهارا ببوسند دوست داشتنشان تمام شده است؟

من هم دوستت دارم ، حتی وقتی یادم میرود در طول روز با پیام های عاشقانه حالت را خوب کنم یا گاهی که چایَت را داغ میخوری فراموش میکنم چشم غٌره بروم و مجبورت کنم برای سرد شدنش صبر کنی یا وقتی لباس جدیدت را نشانم میدهی و نمیگویم چرا بی من برای خودت خرید کرده ای...

تمام عصرهایی که آمدی و در آغوش نگرفتمت ، بد اخلاق بودم و دلم تنهایی میخواست ، تمام شب هایی که برایت شعر نخواندم و بیدار نماندم که بخوابی و نگاهت کنم ...تمام این وقت ها عشقت مثل باران بر سرم میبارید اما جانِ دلم ، آدم گاهی یادش میرود عاشقی کند ، نه اینکه عاشق نباشدها اتفاقا خیلی عاشق است اما حالِ حوصله أش ابریست و ترجیح میدهد عشق را پشت ابرِ اندوهش پنهان کند تا آفتاب سرزندگی و نشاط دوباره بتابد.

اینجور روزها برای همه ی آدمها اتفاق می افتد چون هیچکس آنقدر قدرتمند نیست که حالَش همیشه خوب باشد و دوست داشتن را مدام زمزمه کند ، کاش حال بدِ هم را درک کنیم و خستگی و بی حوصلگی را پای بی علاقگی نگذاریم...

.....

راستی جانِ دلم

حتی وقتی حال حوصله ات ابریست

دوستت دارم...

.

"نازنین عابدین پور"

 


من ، میتوانم خیلی چیزهارا بفهمم اما ترجیح میدهم بروم کوچه ی علی چپ را کمی بگردم و بعد اگر شد ، اگر خواستی؛خودت بیایی و حقیقت را بگویی!

مثلأ میتوانم بفهمم وقتی حالم برایت مهم است و به هر بهانه ای می آیی سراغم یعنی دوستم داری وقتی میگویم همه چیز دارد خوب پیش میرود لبخند میزنی و در خیالت برایم بوسه های رنگارنگ میفرستی یعنی مدت هاست علاقه أت اندازه ی من قد کشیده و میخواهد از مردمک چشمت بیرون بزند !

یا مثلأ وقتی با دیدنم هول میشوی و یک پایت میرود توی باغچه یعنی چقدر دلت برایم تنگ شده و میخواهی بیشتر مرا ببینی !

میبینی که من همه چیز را فهمیده أم و هر روز دارم تمام رفتارهایت را نگاهت را به زبان خودم ترجمه میکنم !! راستش را بخواهی بعضی وقت ها توی دلم به خودم آفرین میگویم و هوش ذکاوتم را تحسین میکنم میدانی چرا ؟! چون بعضی چیزها را فقط من میتوانم معنی کنم ، نه تنها چیزهایی که به تو مربوط میشود بلکه خیلی چیزهای فراتر از تورا ...

مثل وقتی تسبیح بدست روی صندلی اتوبوس نشسته بودم و مسافر کناری أم ، نگاهم کرد...

با لبخند پاسخش را دادم و گفتم برای شما هم دعا میکنم خانم و سرم را چسباندم به شیشه و برایش دعا کردم ...یا مثل آن روز که یک اسکناس درب و داغان از کیفم در آوردم و خواستم فال بخرم ، از ذهنم گذشت که شاید این بچه پول تازه بیشتر دوست داشته باشد ، اسکناس درب و داغان را توی کیفم برگرداندم و اسکناس تازه تری را تحویلش دادم ، لبخندش نشانم داد که درست فکر کرده بودم ... و چقدر هم فال خوبی برایم رقم خورد ، حافظ هم توی آن فال معنای دیگری از رفتار تو را نشانم داد ...

همه ی این هارا گفتم که بدانی من اگر کوچه ی علی چپ را برای ماندن انتخاب کرده أم برای اینست که خودت بیایی بگویی" هرچه درباره ی من فکر کرده ای درست است ، من دوستت دارم و خلاص "!

وقتی بگویی دیگر نه وقت دیدنم دستپاچه میشوی ، نه توی باغچه می افتی ، نه لازم است یواشکی مرا به دوست صمیمی أت نشان بدهی ...

خب آدم بعضی وقت ها خسته میشود از نفهمیدن یا تجزیه و تحلیل بعضی رفتارها ، من درست فکر کرده باشم یا غلط فرقی ندارد ، آخرش از کوچه ی علی چپ میانبر میزنم و میروم ، جوری میروم که دیگر آنطرف ها پیدایم نشود ، مثل خیلی از آدم های این شهر که انقدر ماندند و منتظر شدند تا دیگر نتوانستند طاقت بیاورند ، یک روز برای همیشه بارشان را بستند و رفتند ، نگران توأم ،

نگران تو ، که وقتی رفتم پشیمان شوی و دیگر نتوانی پیدایم نکنی ....

فقط همین !!


 "نازنین عابدین پور"