چاوره ش

چاوره ش

چشم هاى سیاه تو
خاورمیانه ى دوم است؛
یک دنیا براى تصرفش
نقشه مى کشند
و من ..
سرباز بى چاره اى که
در مرز پلک هاى تو
جان مى دهم

طبقه بندی موضوعی

۲۸ مطلب با موضوع «ناشناس» ثبت شده است

سِن

۱۳
مهر


"حصاری داریم به نام سِن!"

از این عدد ناچیز برای خودمان دیوار چین ساخته ایم!
چه فرقی میکند چند باشد؟؟!
۱۸٬۲۱٬۲۹... و یا حتی ۸۳ و بیشتر...
در هر سِنی میتوانی عاشق شوی!
عاشق چیزهای خوب، مثل رنگ‌های مداد رنگی،
دنباله‌های بادبادک،‌ عروسکها و ماشین‌های کوچکی که زمانی شاید هم قَد و اندازه خودت بودند و حالا... در هر سنی میتوانی پُفک بخوری و آخرسر انگشتانت را با لذت لیس بزنی، میتوانی بجای اینکه فقط نیمکت‌های پارک را حق خودت بدانی مانند ۷-۸ سالگی‌ات تاپ سوار شوی و تاپ تاپ عباسی بخوانی،
میتوانی قبل از خواب ستاره‌ها یا حتی گوسفندها را بشماری!
نگرانِ چه هستی؟!
مَردُم؟!؟
بگذار دیوانه خطابت کنند 
اما تو زندانی یک عدد نباش!
بگذار بین تمام ناباوری‌ها، دروغ‌ها،
تنهایی‌ها و 
آلودگی‌های این شهر لحظاتی مانند کودکی‌ات بخندی!
تو هنوز همانی! چیزی جز یک سن در تو تغییر نکرده!
فقط چند سال بیشتر اسیر زندگی شده‌ای!
فقط چند سال...!
هیچوقت دیر نیست ...


" ناشناس " 


باید روزی یک نصف لیوان... آب بدهم به گلدانِ حسن یوسف... وگرنه می‌خشکد...

یک روز حَواسم به حسن یوسفم نباشد 
می‌پژمرد... روز دیگر نفسش به شماره می‌افتد و سوم 
روز،می میـرد...
گلِ توى گلدان مصداق ملموسِ رعایت است...
رعایــت همان چیزى است که ما در زندگى گمش کرده ایم...!
همان که گم شدنش گلدانهای مان، آدم های مان و عشق های مان را خشکانده است... پاییز است ...
فصل رعایت...!
رعایت گلدان ها، آدم ها، عشق ها... 

"ناشناس"

  • در این طوفان که ماهی هم به دریا دل نخواهد زد... .
    کجا با کشتی ات بردی دلم را ناخدای من...؟!

  • گفتم ، نزنی رژ ! که به اندازه ی کافی
    سرخست لبت
    بعد تو گفتی به تلافی
    من رژ نزنم ، دل نبرم ، پس تو چگونه
    می خواهی از عاشق شدنت شعر ببافی ؟

" ناشناس " 


خدا از سر تقصیر موهایت نگذرد 

اگر بسته بود
من چنین آشفته نبودم

" رضا محبی راد " 

پ.ن: 
صدای پیانو رقص موهایت و من 
همراه با نت ها میخوانم

دو ...
ر .... تو
میگردم...!!

" ناشناس "

خوشحالم

۰۵
مرداد


خم کردن سر پیش کسی جایز نیست.. .

جز ب بوسیدن یاری ک قد اش کوتاه است..!!!!



Keep smiling and one day life would get tired of upsetting you 

. Just be happy and a reason will come along

 . You are responsible for your own happines

💕

خوشحالم اینجایی

بغل بگیر

۲۹
تیر


بغل بگیر چنان که صدای امواجم
رسد به گوش اهالی ساحل دورت


پ.ن:

بغل،
خییییییلی از کنار
نزدیک تره ...

فرفری موی

۲۹
تیر

بانو جان

"فرفری موی"

غزل ساز منی



خداوندا... جای سوره ای بنام عشق در کتابت خالیست
که اینگونه آغاز شود.... و قسم به روزی که دلت را میشکنند
و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت...

تو زیبایی،
و غمگینی...
و زیباترین توازن وجود تو، در غمگین بودنت است

از آخرین شعاع خورشید شروع شد.
به اولین شعاع خورشید هم ختم نشد.
بغضی که نامش ”یاد“ بود


دامنت با باد می رقصد،
لباست با نسیم! 
روسری را شل کنی،
این رقص کامل می شود 
جمع بیت قبلی و
شرم و حیایت مشکل است...
هر کسی حلش کند
حل المسائل می شود


در لعل لبت گر چه

حیات دو جهان است

حسن تو سراپا
بخدا آفت جان است

جانا ! چه کنم 
پیش تو اظهار محبت

چیزی که عیان است 
چه حاجت به بیان است


اگر ساعت برنارد رو داشتم ؛

میشدم این آقاهه ،
میشدی این خانومه ،
زل میزدم به تو این بار نه برای چند دقیقه ، نه چند ساعت ، تا ابد !


بسپار به دستان من این خرمن مو را
من زاده شدم ساقه‌ی گندم بشمارم


پ.ن: 

رقصِ گیسویت در این جغرافیایِ عاشقی
آبرویِ دشتِ گندم زار را بر باد داد... 

.


  • در هوای دو نفره
    همیشه که نباید شعر گفت
    گاهی باید نشست
    یک دل سیر
    نگاه کرد ...

"ناشناس"

  • عمری از بوسه ی شیرین تو گفتم شعرو...
    آخرش گرچه به این خواهش من تن دادی

    سالها منتظربوسه ی شوری هستم
    که تو در پارک پس از تخمه شکستن دادی!
    "ناشناس"

    پ.ن:

    بوس از تو 
    جان از من
    بازار چنین خوشتر....!


    "خاقانی"


‌از یه جایی به بعد

دیگه تکیه میدی

و میگی

ولش کن!

بالأخره یه چیزی میشه‌‌ :)


"ناشناس"


نوک بزنید

این همه کاه را از سر من بیرون بکشید

مترسکی هستم

از خودم ترسیده‌ام

 

"سارا محمدی اردهالی"


پ.ن:
هیچ
مترسکی را، 
شبیه گرگ نساختند
شبیه پلنگ یا ..
خرس هم نساختند .
به گمانم
ترسناک تر از آدمیزاد نیافته اند
مترسک سازها !


"ناشناس"


اینجا

همین جا

نزدیک همین تنفس بى خواب

تــو را

طـورى نزدیک به لمسِ هـوا حس مى کنم

که گنجشک تشنه، عطـرِ باران را.


"سیدعلی صالحی"


پ.ن:

سنگ‌ها می‌دانند

چیست معنای نباریدن ابر


"ناشناس"


-تو چند سالته؟
+سه سال و 5 ماه و هشت روز 
-هه هه هه! تاریخ تولدتو کی حساب کردی 
+اون موقعی که صداش زدم ، بی هوا برگشت گفت : 
جونم 

"ناشناس"

  • در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست...

  • قد قامتِ قشنگِ تو حَیِّ عَلی بغل...


  • "ناشناس"


به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم


"حافظ"


پ.ن:

- مجردی یا متاهلی ؟

+ متعهدِ چشاشم


"ناشناس"


زنى نوشته «من عاشق نرگس‌ام». ما از این جمله مى‌فهمیم که زنى عاشق نرگس است. یک منطق‌دان با خواندن این جمله پى مى‌برد که دست‌کم یک زن وجود دارد که عاشق نرگس است. یک گلفروش امیدوار مى‌شود که زنى براى خودش یا کسى براى زن از او نرگس بخرد. یک معلم ادبیات با خود مى‌اندیشد که من در این جمله نهاد و عاشق  مسند 

و نرگس مضاف‌الیه است.

اما مردى که عاشق آن زن است - زنى که نوشته «من عاشق نرگس‌ام» - با خواندن این جمله قلبش لحظه‌اى مى‌ایستد و دوباره جان مى‌گیرد. اگر آینه‌اى پیش روى مرد باشد، مرد مى‌بیند که صورتش ناگهان سرخ مى‌شود و لبخندى بى‌اختیار به چهره‌اش مى‌دود. مردى که عاشقِ زنى است که عاشقِ نرگس است، خودش به ناگاه عاشق نرگس مى‌شود. به ناگاه به تمام گلفروشى‌هایى که مى‌شناسد یا نمى‌شناسد فکر مى‌کند. به تمام چهارراه‌هایى که روزى پشت چراغ قرمز آن‌ها گلفروش‌هاى دوره‌گرد را دیده است، یا ندیده است. مردى که به ناگاه عاشقِ نرگس شده است، به دسته‌ى نرگس‌هایى مى‌اندیشد که در دست دارد، و به دستان معشوقش وقتى که نرگس‌ها را با اشتیاق از او مى‌گیرد. و به خنده‌ى آن زن مى‌اندیشد در آن لحظه، و به بوى منتشر در هوا، و به آهنگى که دارد پخش مى‌شود، و به نورى که بر چیزها تابیده در آن دم. مرد حرکت بدنِ آن زن را مى‌بیند در خیال، که چگونه مى‌چرخد و مى‌خرامد و گلدانى را مى‌جوید و مى‌یابد و زیر شیر آب مى‌گیرد و نرگس‌ها را در آن مى‌گذارد و یک بار دیگر جمع‌شان مى‌کند - با دستانش - و بو مى‌کشدشان، عمیق و طولانى، و به سوى مرد بازمى‌گردد. و به حالت چشم‌هاى زن فکر مى‌کند - آخ از حالت چشم‌هایش - وقتى که دارد به خاطر نرگس‌ها - که او عاشق‌شان است - از او سپاس‌گزارى مى‌کند، در سکوت، بى کلام.

پس - خانم‌ها، آقایان - بار دیگر که دیدید جمله‌ى «من عاشق نرگس‌ام» جایى، گوشه و کنارى، از دهان زنى روى زمین افتاده است، لطفى کنید و خم شوید، برش دارید، ببوسیدش و بگذاریدش روى هرّه یا طاقچه یا بلندى؛ جایى که مردى که عاشق زنى است که او را گم کرده - یا هرگز نیافته - آن را ببیند، قلبش لحظه‌اى بایستد و دوباره جان بگیرد. به حق همین برکت. همین یک لقمه نان. همین یک تکه عشق.


"ناشناس"


صبح را 

با غزلِ چشم تو مینوشم و باز

مثل هر روز 

تو در مَطلعِ شعرم هستی ...


"ناشناس"


پ.ن:

سربازان

در جنگ خواهند مُرد

پیرمردان در بسترهایشان

جوانان در خیابانها...

و من

در چشمهایت...


"سبحان زمانی"


زن 

اگر عاشق نباشد

نه قرمه سبزی جا می‌اُفتد 

نه چروک های پیراهن صاف میشود

زن اگر عاشق نباشد 

هیچ خسته نباشی و برایت چای بریزمی

حقِ مطلب را ادا نمیکند ...

مرد هم که عاشق نباشد

چارخانه هایش

نه با شعر امن میشود

نه با آغوش ...


"مریم قهرمانلو "


پ.ن:

متون

جمع مکسر متن نیست

"من" است

که "تو" را در آغوش گرفته است


" ناشناس " 


می بینی!؟ همیشه همه چیز و همه ی اتفاقات سر نوبت، خودشان را نمی اندازند وسط زندگی وکار و بارت

گاهی نظم برنامه ریزی ها و پیش بینی ها ی از پیش تعیین شده ات به هم می خورد!

مثلا همین "برف" ، همین سرما

مگر قرار نبود چند وقتی "باران" ببارد!؟

پاییز و سرمایش را با پوست تنمان لمس کنیم!؟

کم کم خودمان را به این هوا عادت دهیم!؟ بعد برف بیاید!؟

اما همه دیدیم که "برف" یکهو سر و کله اش پیدا شد!

قبل از آن که فرصت کنیم روی "سیب زمینی" داخل انباری را خوب بپوشانیم!

یک شب که خسته تر بودیم

از زندگی

از دویدن و نرسیدن و نشدن

شب اش را زودتر خوابیدیم

صبح پا شدیم

ناغافل دیدیم همه شان یخ زده بودند!

بیرونش سالم بود ها، اما از درون یخ زده بود!

بعضی اتفاقات توی زندگی آنقدر بدون پیش بینی و یهویی و بدون آمادگی می آیند

که تا بخواهی خودت را جمع و جور کنی

تا از خواب غفلت خودت را بیدار کنی

ای داد بیداد ...

ظاهرت عادی جلوه می کند ها

اما از درون یخ زده ای!

خودت

قلبت

احساست

زندگی ات

آدمت!

سیب زمینی یخ می زند شیرین می شود

اما سرمای یهویی

من و تو را تلخ می کند و زندگی را زهر مار

حالا بیا و با سیب زمینی سرما زده "کتلت" درست کن

خوشمزه نمی شود دیگر!

مزه ی کتلت به همان تند و شور بودن اش است!

سرخش کن ترد نمی شود!

باید بلا استفاده ته انباری بماند

سال بعد کاشته شود!

جوانه بزند

دوباره از اول شروع کند

آدمی

اما

زندگی اش

هوای رابطه اش

دلش

که بی هوا سرد شد

دیگر به درد نمی خوررد!

آدمی که یهویی چاییده باشد

دیگر "آدم" زندگی نمی شود که نمی شود!

 

"فاطمه نعمتی"



بارانی تلخ

دو سکوت

زیر یک چتر


"جفری دانیل "