چاوره ش

چاوره ش

چشم هاى سیاه تو
خاورمیانه ى دوم است؛
یک دنیا براى تصرفش
نقشه مى کشند
و من ..
سرباز بى چاره اى که
در مرز پلک هاى تو
جان مى دهم

طبقه بندی موضوعی

۵ مطلب با موضوع «رویا شاه حسین زاده» ثبت شده است


من این شهر را میشناسم

درست مثل کف دستم

و یادم نمی رود

روی کدام خط این کف دست بود

که دیدمت

و شدی 

یکی از خطوط پیشانیم


عمیق ترین خطم

عزیزترین خط...


"رویا شاه حسین زاده"

قدرت عشق

۱۰
بهمن


قول می‌دهم در جهان قدرتی وجود ندارد که 

بتواند عشق را به کینه تبدیل کند 

و این نشان می‌دهد که 

جهان با همه عظمتش در برابر قدرت عشق 

چقدر حقیر است و ناتوان.


"نادر ابراهیمی "

"چهل نامه کوتاه به همسرم"



ساده بودم 

آنقدر ساده ، که باورم شده بود 

بچه ها را از بازار می خرند !

و در ذهن من آفریدگار 

پیرمردی بود که زیر بازارچه 

به زن های مهربان 

مادر شدن می آموخت !

همیشه فکر می کردم که مادر 

کدام یک از ما را گران تر خریده است ؟

و هربار دلم می گرفت 

دلم می خواست 

او یک شب 

مغازه اش را که بست 

به خانه ی ما بیاید و بگویید 

این یکی را ارزان فروخته ام خانم ! 

آمده ام از شما پسش بگیرم ...


"رویا شاه حسین زاده"


گاهی

چراغ قرمز یک چهارراه

می تواند

خیابانی را گرم کند

غروبی را

شهری را

گاهی

ماتیک نارنجی زنی که گذشت

زمستانی را از یاد عابران می برد

چندان که دستهایشان را از جیبهایشان در می آورند

چندان که یقه های بالا کشیده ی پالتوهایشان را پایین

ما

به رنگهای گرم مدیونیم

و من

مردی میشناسم که زندگی دوباره اش را

مدیون لاک صورتی زنیست


"رویا شاه حسین زاده"


دروغ بود

از خاک هیچ کس درخت نمی روید

و گرنه تا حالا

هزاران  زیتون و انجیر و توت سیاه،

هر طور شده شاخه هایشان را به شهر

رسانده بودند

تا هیچ بازمانده ای نتواند

در مقابل برگهای به هم تنیده

کسی را بعد از کسی

کسی را بجای کسی

کسی را با خیال کسی

ببوسد.


"رویا شاه حسین زاده"