چاوره ش

چاوره ش

چشم هاى سیاه تو
خاورمیانه ى دوم است؛
یک دنیا براى تصرفش
نقشه مى کشند
و من ..
سرباز بى چاره اى که
در مرز پلک هاى تو
جان مى دهم

طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب با موضوع «بیژن الهی» ثبت شده است


تو بهار همه‌ی فصل‌های من بودی

تو بهار همه‌ی دفترچه‌هایی که

چیزی درشان ننوشتم !

بگذار پاسخ دهم

هم‌چنان که دوستانه می‌گریم ،

هرچه بلور است به فصلِ پیش بسپاریم ؛

بگذار تا با رنگ‌های تَنت 

دوست بدارمت :

عریان شو زیر آبشارهای خورشید

حتا انگشترت را

در صدای آن‌ها پرتاب کن

که می‌خواهند به ما

چیزی را جز این که هست !

بباورانند ...

تو را با رنگ گل‌های بِه ،

با رنگ‌های بلوط

تو را دوست خواهم داشت ...


"بیژن الهی"


آﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻣﯽ ﺧﻮﺭَﺩ
ﮐﻪ ﺑﯿﻔﺘﺪ، ﮐﻪ ﭘﯽ ﺑﺮﺩ
ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﺪ،

ﺁﻥ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﺩﻭﺳﺘﯽ، ﺗﻨﻬﺎ،
ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺎﯼ ﺩﺭﺵ ﺁﻭَﺭﺩ :

ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﻓﺖ؛
ﻭ ﺭﻭﺷﻨﯽ ﺩﻫﺪ ﺑﻪ ﻫﺮ ﮐﻪ، ﻫﺮ ﮐﻪ ﭘﯿﺶآﯾﺪ،
ﻣﮕﺮ ﺑه خویش 


" بیژن الهی " 


ناشناس از میان انبوهی می‌گذرم

هر گیاه اما

از کشیده شدن بر من نام می‌گیرد

سخت تر از گیاه لمسم کن !

دستان تو را نثارِ تو می‌کنم ...


"بیژن الهی"

قلبش از برف

۰۶
بهمن


نامش برف بود

تنش برفی

قلبش از برف

و من او را 

مثل شاخه ای که زیر بهمن شکسته باشد

دوست می داشتم

 

"بیژن الهی"