چاوره ش

چاوره ش

چشم هاى سیاه تو
خاورمیانه ى دوم است؛
یک دنیا براى تصرفش
نقشه مى کشند
و من ..
سرباز بى چاره اى که
در مرز پلک هاى تو
جان مى دهم

طبقه بندی موضوعی

۸ مطلب با موضوع «روزبه معین» ثبت شده است


من شاعر نیستم

اما خارج از همه ی وزن ها و آهنگ ها

با ساده ترین کلمات، می توانم دوست داشتن را برایت معنا کنم 

تا باور کنی، زندگی آنقدرها هم که می گویند پیچیده نیست

تنها، تو چشم هایت راببند و کمی به حرف هایم گوش بده



"روزبه معین"


من این رو خیلی خوب می دونم که آدم ها وقتی بزرگ میشن اگه کسی رو دوست داشته باشن، 

اون دوست داشتن خیلی ارزشمند میشه، 

منظور من از بزرگ شدن بالا رفتن سن نیست،

 این فهمیدنه که آدم ها رو بزرگ می کنه.
کسی که تنها می مونه و فکر می کنه بزرگ میشه،
کسی که سفر می کنه و از هر جایی چیزی یاد می گیره بزرگ میشه،
کسی که با آدم های مختلف حرف می زنه و سعی می کنه اون ها رو درک کنه بزرگ میشه.
واسه همین همیشه اعتقاد دارم که کسانی که زیاد کتاب می خونن،

 می تونن آدم های بزرگی بشن، چون اون ها تنها می مونن و فکر می کنن، 

با داستان ها به سفر میرن، چیزهای مختلف یاد میگیرن و سعی می کنن بقیه رو درک کنن.
به نظر من زن ها و مردهایی که کتاب می خونن و روح بزرگی دارن،

 دوست داشتن و دل بستن واسشون خیلی با ارزشه.


"روزبه معین"

داستان من و چشمان تو،

داستان پسرکیست که هر روز غروب پشت شیشه دوچرخه فروشی می نشیند

 و از پشت شیشه دوچرخه ای را می بیند که سال ها برای خودش بود!

با آن دوچرخه تمام کوچه های شهر را می گشت،

 از کنار رودخانه آواز کنان عبور می کرد.

سر بالایی ها را با همه ی قدرت رکاب میزد و

در سرپایینی ها، دستانش را باز می کرد، از میان سرو ها و کاج ها می گذشت

 وبلند بلند می خندید.

داستان من و چشمان تو، 

داستان آن پسرک و دوچرخه است...

پسرکی که حالا پشت شیشه دوچرخه فروشی در خیالش رکاب می زند!

می خندد، رکاب می زند

می گرید، رکاب می زند...

رکاب می زند... 


عطر چشمان او/ "روزبه معین"


می گفت عشق مثل یک بیماری میمونه

که تو هر آدمی یک جور بروز میکنه،

یکی بدبین میشه،

یکی مهربون میشه،

یکی غمگین میشه،

یه سری هم از ترس واگیردار بودن رها می کنن میرن!

من تنها حسی که دارم دلتنگیه،

ولی یه سوال مثل خوره افتاده تو سرم،

اگه دیگه دلتنگ کسی نشم چی؟


"روزبه معین"

بارون

۰۹
دی


بارون آدم رو به دیوانگی می رسونه،یه چیزی فراتر از الکل،

خوب می تونه هواییت کنه تا از آشفتگی های  زمین رها بشی،

حلالِ حلال!


" روزبه معین " 


پ.ن:

نخ باران

به سرانگشت تداعی تو وصل است
یاد می‌آورمت
ابر می‌آوری‌ام.


"سید علی میرافضلی"


این رو فهمیدم که مردهای هنرمند نه ریش و سبیل متفاوتی دارن،
نه اخلاق عجیبی و نه سعی می کنن حرف های گنده بزنن ؛
 اتفاقا بیشترشون آدم های ساده ای هستن و دست های زمختی هم دارن..
چیزی که یه مرد رو تبدیل به یک هنرمند می کنه دوست داشتن واقعی یک زنه.. 
به نظر من عشق بزرگترین اثر هنری هست که یه هنرمند می تونه خلق کنه!


"روزبه معین"


جانم خودت را بپوشان 

زمستان  در راه است ،

سوز می آید،برف می بارد ،

برف رُک تر از باران است ،

جانم،مواظب رد پاها باش...


" روزبه معین " 


پ.ن:

رد پایت

بر برف

این غم انگیز ترین

شعر جهان است ...


"محمد شیرین زاده"

پاییز

۱۵
آبان


چند سالمه؟ اگه منظورت اینه چند تا شمع فوت کردم 

باید بگم دقیقا یادم نیست،

 بیست و خورده ای، شاید هم سی تا!

ولی احساس می کنم هزار تا پاییز رو تجربه کردم.

می دونی یه پدر بزرگم داشتم هشتاد سالش بود، 

هر روز واسه خودش اسمارتیز می خرید

 و هر هفته می رفت اسکی، تشنه هیجان بود.

اما من حتی از یه شروع دوباره هم می ترسم...

 

"روزبه معین"


پ.ن:

از پنجره اتاق می بینمِش وسط حیاط

زردا و نارنجیارو با پا هم میزنه

میخنده میخونه:

پادشاه فصلا پاییز...

 

"رادیو چهرازی"