چاوره ش

چاوره ش

چشم هاى سیاه تو
خاورمیانه ى دوم است؛
یک دنیا براى تصرفش
نقشه مى کشند
و من ..
سرباز بى چاره اى که
در مرز پلک هاى تو
جان مى دهم

طبقه بندی موضوعی

۶۱ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

میشود بوی " مرداد " را
حس کرد ...
و اینبار هم
پای " گل های پیراهنت "
در میان است ....

"حمیدرضا عبدالهی"

تو را چگونه می نوشتم

تو را 

که دستانت بر گردنِ مادیان ایرانی

در پیج و تاب جنگل های شمال

خدا را ،

به بهانه ی بهار به گریستن وا میداشت ...


تو را

که سرخی شقایق ها در برابر لبانت ،

 شوکران به دست شهیدانی بودند ،

به بهانه ی نام سقراط ...

نامت لیلا بود ، 

گاهی باران ، گاهی نسیم ، گاهی دریا ..

و هزار بهانه ای

که دلم رابه گدایی واژه ها می برد ....

تو را چگونه می نوشتم

که هامون و من !

 هر دو  خشکیده به انتظار زنی نشستیم

که تنش

آب دیدگانمان را متبرک نکرد !

با من بگو ،

بگو تو را چگونه باید می نوشتم ...


"علی مقدم"

خیال بوسیدنت

رنگ پیراهنم را عوض می کند

موهایم را بالای سرم جمع می کند

تا برهنگی گلویم را کشیده تر لمس کنی

تا اکتفا نکنی به شکوفه های تنم ..


بوسیدنت حرارت تابستان است

زیر پوست پیراهنم

می تواند در سرمای سینه ی من !

زیبایی زنی را بیدار کند

که ایستاده در مسیر باد

تا با خیال بوسه ی تو !

بهار را معطر کند ..


بوسیدنت می تواند

خواب هر کابوسی را آرام کند

پس چرا وحشت موهایم رام تو نشود؟

وقتی پاییز

از وسوسه ی نوازش تو برهنه شده

وقتی هر برگ !

بوسه ایست که از شاخه می افتد ...


"مهسارهنما"

بغل بگیر

۲۹
تیر


بغل بگیر چنان که صدای امواجم
رسد به گوش اهالی ساحل دورت


پ.ن:

بغل،
خییییییلی از کنار
نزدیک تره ...

انگار دلم یک اتفاق تازه میخواهد
نه از آن اتفاقهایی که روزمرگی ها را به تاخیر میاندازد..
از آنها که یهو عشق قدیمی ات را توی ماشین بغلی 
جلوی چراغ قرمز میبینی...
یا مثلا عطر کسی توی گلفروشی هوش از سرت ببرد
وبرق چشمانش رنگ دنیا را برایت عوض کند، نه....
اینها را نمیخواهم
میخواهم اتفاق تازه ام فقط تو باشی
همانکه وقتی افتاد، دلم را رام کرد
رنگ دنیایم را پر از رنگین کمان،
...
همان که صورتم را طرحی زد پراز صدای قهقهه....
و چشمانم را پر از اشتیاق لمس فردا
دلم همان ، تو را میخواهد
فقط تویی که آمدنت امروز ، فرق کند با دیروز
بدون گل، بدون عطر
فقط حسی که یادم بیفتد
عشق چقدر نزدیک من است....

"ندا پالیزگر"


چند روزیست تَمام خیابان‌های شَهر را
در لباس یک "فالگیر" پَرسه میزنم!
شاید بیایی،
دستانت را ببینم و بگویم:
یک نفر هست که...
به به!
چه به هم می‌آیید...


"مهران رمضانیان"

زیبایی ...

۲۹
تیر

زیبایی ...

همچون پراکندگی یک ایل در کوهستان

همچون گذر یک رودخانه

زیبایی ...

همچون قطاری در عمق سبز یک دره 

همچون قایقی قدیمی در غروب دریا ...

در زیبایی ات

رفتنی ، نهفته است .!

 

"علیرضا قاسمیان خمسه"

بهت میگم میدونی قشنگ‌‌ترین عکسی که ازت دیدم، کدومه؟ میگی کدومه؟ نشونم بده!بعد لابد منتظری یکی از اون پرتره‌های جذابت که عکاس ازت گرفته رو برات بفرستم! ولی من اولین سلفی‌ِ تار و تاریکی که باهم گرفتیم و میفرستم برات و میگم این قشنگ‌ترین عکسته! ببین لبخندتو!بهم میگی عه من تا حالا تو این عکس فقط حواسم به تو بود! ندیده بودم خودمو؟حالا تو خودت اصن دقت کردی لبخندت تو همین سلفیه قشنگ‌ترین لبخندِ زندگیته؟منم جوابتو این شکلی میدم: همونجور که یه سلفی تار دونفره می‌ارزه به صدتا عکس تکی هنری قشنگ، کنار تو بودن حتا تو شرایط بد، می‌ارزه به همه‌چیو داشتن ولی بدونِ تو بودن! من خیلی وقته از زندگیم هیچی نمیخوام! جز تویی که همه چیز منی!

"مانگ میرزایی"


و تُ هربار

رسیدی 
پَسِ گوشت گفتم: 
عشقِ مو بافته ی من
چه عجب برگشتی...

پ.ن:
بی بوسه هم
به قلب تو ره می توان سپرد؛
ازکوچه باغ جنگلی ی پشت گردنت...


"علی محمدی"

I

تابستان اولین ایستگاه خوشبختی است اگر دل بسپاری به راه شیری که از آسمان خانه ات می گذرد.

انگار کسی در یکی از بعد از ظهرهای دم کرده اش انتظارم را می کشد تا مرا برساند به پاییزی شگفت انگیزتر از هر چه پیش از این بود ..

اینجا هنوز گاهی نسیم می وزد... هنوز گاهی باران می بارد ... و کسی در کوچه هایش چشم به راه اضطراب خسته زن است که شبیه من بود و به معجزه تابستان ایمان داشت ..

.

"نیلوفرلاری پور"

کسی چه می‌داند ..
شاید همین لحظه زنی برای مرد سیاست مدارش می رقصد، یا پیانو می زند و آواز می‌خواند و جلوی جنگ جهانی بعدی را می گیرد،
کسی چه می‌داند ..
شاید تنها شرط معشوقه‌ی هیتلر به خاک و خون کشیدن دنیا بود،
کسی سر از کار زن ها در نمی‌آورد ..
با سکوتشان شعر می خوانند، با لب‌هایشان قطع نامه صادر می کنند، با موهاشان جنگ می‌طلبند، با چشم هاشان صلح ..
کسی چه می داند ..
شاید آخرین بازمانده ی دنیا زنی باشد که با شیطان تانگو می رقصد ..!!


"سیاوش شمشیری"

هرچه میخواهد بشود :  

دوستت دارم

و به زلزله خوشآمد می گویم ...


"غاده السمان"


چشمانت 

صدات 
لبخندت
لبخندت
لبخندت
نفس هایت 
بهانه ای هست برایِ ؛
دیدن 
شنیدن
خندیدن
زندگی کردن
وَ گاه تمام داستان های بلند 
همین قدر کوتاه خلاصه میشود


" محمد رمضان نیا " 

میدونی چی حالمو خوب میکنه؟
اینکه قلباً مطمئن باشم
تو فقط من رو تو سینه ت داری
مطمئن باشم
تا هرکجا که بخوام باهامی و 
هرکجا که میری
به من فکر می کنی
اصلا حرفام رو نگفته از چشمام بخونی
و بدونم جز من هیچکس برات، 
انقدر قابل پیش بینی نیست..
اما، همه ی اینها به وقتش خوبن
میدونی چی حالمو خوب می کنه؟ 
اینکه بیشتر از همه، به موقع باشی
.
" امیر علی ق " 

فرفری موی

۲۹
تیر

بانو جان

"فرفری موی"

غزل ساز منی


همیشه تو تصوراتم مردِ با غیرت مردی بود که اگه یه نفر چپ بهم نگاه میکرد، عربده میزد و حکم مرگِ طرفو صادر میکرد

اگه یه تارِ موهامو مردی جز خودش میدید سرم داد میزد: " بپوشون اون لامصبارو ..."
اگه مانتوم یه ذره کوتاه بود دعوام میکرد و مثه پسر بچه ها باهام قهر میکرد ...
و خیلی چیزای دیگه...
اینا غیرت هست، دلگرمی میده ، ذوق میدوء زیرِ پوست آدم، اما تو دراز مدت خسته ت میکنه ...
غیرت رو بد برامون تعریف کردن ...
غیرت فقط صدا کلفت کردن و عربده کشیدن نیست
غیرت فقط " موهاتو بپوشون"، " بلند نخند "، " با فلانی حرف نزن " نیست ...
غیرت، یعنی نذاری، سفیدیِ چشماش، رگه ی قرمز بیفته توشون ...
یعنی نذاری صداش از بغض و شونه هاش از غم بلرزه ...
غیرت یعنی، مراقب دلش باشی ...
مراقب روحش باشی ...
غیرت یعنی، فقط تو بتونی خنده بیاری رو لباش، حتی تو بدترین شرایط ...
غیرت یعنی، خنده‌ها و گریه‌ها و غرغر کردنا و ناز کردناش فقط واسه تو باشه ...
غیرت یعنی، بمونی به پاش و با موندنت ثابت کنی میخوای فقط مالِ تو باشه، نه با داد و دعوا ...
غیرت یعنی، زل بزنی تو چشماش و بگی : " غیرِ تو، هیچکس نمیتونه دلمو بلرزونه ..."
غیرت فقط تو وجودِ مردایی که یه عالمه ریش و سیبیل دارن نیست ...
من غیرت رو تو وجودِ پسر بچه ای دیدم که سعی داشت گریه ی دختر کوچولوی همسایه رو تبدیل به خنده کنه ‌...
.
"مهسا امیری راد"

اگر اسم این حسی که به تو دارم

عشق است

هیچوقت قبلا عاشق نبوده ام

مرا به دیدن جسمــانـی تـو ،

هیچ نیـازی نیست !

چنان پُرم از تو ،

چنان پُر

که بیشتر شبیه شـوخی زیبایی هستم

.

"رضا براهنی"

مرا بِبَر

۲۸
تیر


مرا بِبَر

به شروع دوباره در پایان

مرا بِبَر

بِبَر به تو را دوست میدارم . . .

.

"یغما گلرویی"


خانجون خدابیامرز حرفای قشنگی می زد
می گفت: ننه یِـــــطور عاشق شو
که اگه موند،سرت بالا باشه
اگه هم رفت،سرت بالا باشه ...

می گفت یجور زندگی کن که نخوای به صغیر و کبیر جواب پس بدی
یجور پیش دلت دو دوتا چار تا کن که پشیمونی پیرت نکنه ...

میگفت: عشقی که سرتو بالا نیاره
مثِ ثروتِ باد آوُرده ایِ که سوز به دلت میزاره و مَرهم نمیشه..!

میگفت...
.
خانجون خدابیامرز خیلی حرفا میگفت
آب طلا لازم بود حرفاش ...
دل و جون دار بود پَـــــنداش ...

ولی نه من شِنُـــــفتم نه دِلم!
‌░
واس شما هم بگم توفیر نداره
ولی میگم شاید از صدهزارتا پَنشتا سرش بالا بود

هرچند آدما عادت دارن عینِ منچ و مارپله
اول نیش بخورن
بعد برن رو نردبوم

خلاصه..
از ما گفتن بود، هرچی از خانجون شنٌفتن بود ...
آخه خانجون خدابیامرز،حرفای قشنگی می زد...


"نسرین قنواتی"


آدم تا بچه ست خیلی چیزارو نمیدونه
انقده خوبه که نمیدونی!
مثلا تو میدونی دوری چیه؟
شب هفت؟
شورای امنیت میدونی چیه؟
تا حالا اسم آمریکا به گوشت خورده؟
نشنیدی دیگه..
بچه ای ، مهربونی ،
مثه گلِ اول باهاری..
خوب بودن سخته
هرچی بزرگتر میشی سخت ترم میشه
واسه همینه بچه ها همیشه بهترن
هوا پسه بچه
بخند
تا میتونی بزرگ نشو..

" چهرازی" 


عرضه ى دوست داشتن اگر ندارید
توانِ نگه داشتن اگر ندارید
خراب نکنید احساسِ پاکِ آدمهایى که بعد از شما
میخواهند واقعاً عاشقى کنند
شما مى آیید
وعده اى میدهید
سرتان را مى اندازید و مى روید به ناکجا
آدمِ بعد از شما اما
باید جان بکَنَد تا ثابت کند مثلِ شما و امثالِ شما نیست
عرضه ى دوست داشتن اگر ندارید،
خراب نکنید همین اندک ریتمِ شیرینِ عاشقى را که جریان دارد

"علی قاضی نطام"


خداوندا... جای سوره ای بنام عشق در کتابت خالیست
که اینگونه آغاز شود.... و قسم به روزی که دلت را میشکنند
و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت...

تو زیبایی،
و غمگینی...
و زیباترین توازن وجود تو، در غمگین بودنت است


  • از وقتی یادم نمی آید 
    منتظرت نشسته ام
    فکر کنم بنایی تاریخی شده ام
    که اینگونه از من عکس میگیرند

    "امیر علی محتشم"

من بر خلاف مردم
هر وقت شمال می روم غمم می گیرد
دست خودم نیست خوشحال نمی شوم
هی به این فکر می کنم
یک نفر آن جا آن قدر 
انتظار معشوقه اش را کشیده که این همه 
زیر پایش علف سبز شده
مگر این حجم انتظار 
شادمانی دارد؟


"رسول ادهمی"

لطفا یکی بیاید ،
این نخ ها را بشکافد 
چشم هایی که دوختیم برای آمدن او ،
َتَنگ از آب در آمد !!


"شیما مستوری " 


تنهایی ،

اختراع کسانی است

که دوست داشتن را بلد نیستند ...


"ادیب جان سئور"

از آخرین شعاع خورشید شروع شد.
به اولین شعاع خورشید هم ختم نشد.
بغضی که نامش ”یاد“ بود


وقتی می فهمم

دیگر دوستم نداری

دلم می خواهد

تو را از آغوشِ مادرم ببینم !

مثل آدم ها

که در بچگی هایم

بی تفاوت

نگاهشان می کردم ... 


"اورهان ولی"


میان ماندن و رفتن مردد بود پاهایش

نشستم، کفش‌های تا‌به‌تایش را در‌آوردم


"حسین طاهری"