چاوره ش

چاوره ش

چشم هاى سیاه تو
خاورمیانه ى دوم است؛
یک دنیا براى تصرفش
نقشه مى کشند
و من ..
سرباز بى چاره اى که
در مرز پلک هاى تو
جان مى دهم

طبقه بندی موضوعی

۵ مطلب با موضوع «آنا جمشیدی» ثبت شده است


رج به رج

               هر بیت را

                                از روی چشمت ساختم

شعر هایم 

                دست بافت

                                   مهر بانی های توست...


"فرامرز عرب عامری"



پ.ن:

- تا حالا از یه ارتفاعِ زیاد سقوط کردی؟

+ اوهوم. یه بار از چشماش افتادم...


"آنا جمشیدی "


مثل بازىِ لام در لیالىِ من

دیر آمدى رى را

باد آمد و همه ى رؤیاها را با خود برد...


"سیدعلى صالحى"


پ.ن:

- دعا کن منو.

دعاهات می‌گیره؟

+ آره.

یه بار بهش گفتم الهی همون جایی باشی که دلت هس

دیگه ندیدمش...


"آنا  جمشیدی"


  • با حرفاش آزارم میده. وقتی کنارشم اذیت میشم. ولی نمیتونم ازش جدا شم. تنهایی سختمه.
    - تو فقط بهش وابسته ای.
    + نه! دوسش دارم!
    - اون دو هفته ای که با دوستات رفته بودی سفر چطور بود؟ حالت خوب بود؟
    - عالی بود! دلتنگش میشدما، ولی فقط آخر شبا وقتی از بچه ها جدا میشدم یادش می افتادم!
    + ازش جدا شو!
    - :|
    + تو دوسش نداری، بهش وابسته ای.
    دلبستگی و وابستگی هم با هم فرق دارن.
    وابستگی یعنی وقتی دورت شلوغه، از یاد می بریش. وابستگی با دوری و رفتن تو جمع آروم آروم از بین میره.
    ولی دلبستگی با دوری و شلوغی تقویت میشه. دلبستگی یعنی وقتی دورت شلوغ باشه، بیشتر متوجه جای خالیش بشی، بیشتر یادش کنی، بیشتر دلتنگش شی.

  • "آنا جمشیدی "

ضربه دلی

۰۲
دی

  • این همه بهش محبت کردم.
    هنوز حرف اول اسمم رو تلفظ نکرده 
    من کنارش بودم.
    پس چرا اینجوری شد؟
    + بهت گفتم تو دوست داشتنت تند نرو.
    وقتی تند میری،
    عین این میمونه که عقب یه وانتی که ترمز بریده نشسته باشی.
    همچین با مغز پرت میشی
    بیرون جاده که زمان و مکان از دستت خارج میشه.
    الان شماها با هم تصادف کردین.
    ضربه دلی شدین.
    - چی چی؟!
    + ضربه دلی. مثه ضربه مغزی میمونه...
    مرگ دلی نَشین خوبه...


  • "آنا جمشیدی "


سیگارشو گذاشت بین لباش و همینجور که فندک میزد گفت "نچ. اون عاشقت نیست. نمیدونی، یه مرد وقتی عاشق میشه دیوونه میشه"

گاز فندکش تموم شده بود انگار. هرچی تلاش می کرد روشن نمیشد.

از آخر فندکشو با اکراه انداخت رو میز و دست کرد تو جیباش و بالاخره یه قوطی داغون کبریت کشید بیرون. یه کبریت درآورد و شروع کرد به کشیدن سرش به تیکه ی قهوه ای کنار جعبه ش.

با حرص گفت: اااه اینم که...

- کبریته گوگرد نداره

نگام کرد. گفتم "یه بار آتیشش زدی قبلا. سوخته!" نگاه به کبریت کرد و تلخ خندید.

گفتم "از کجا انقدر با اطمینان حرف میزنی؟ خودت تا حالا عاشق شدی؟"

نگاهشو دزدید؛ سیگارشو با یه کبریت جدید روشن کرد و گفت "نه...

این کبریت سوخته هه رو کی گذاشته تو قوطی؟"


"آنا جمشیدی"