چاوره ش

چاوره ش

چشم هاى سیاه تو
خاورمیانه ى دوم است؛
یک دنیا براى تصرفش
نقشه مى کشند
و من ..
سرباز بى چاره اى که
در مرز پلک هاى تو
جان مى دهم

طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب با موضوع «عمران صلاحی» ثبت شده است


من صدای نفست را 
سلامی می دانم 
که آفتاب 
اولین بار
به دانه ی گندم داد ....

" رسول ادهمی "

پ.ن:
به آفتاب سلام 
که باز میشود آهسته بر دریچه صبح 
به شیر آب سلام
 که چکه چکه سخن می گوید و حوض میشنود
به التهاب سلام 
که صبح زود مرا مست می کند 
به بوی تازه نان 

" عمران صلاحی "  


ﻫﻮﺍ

ﭼﻨﺎﻥ ﺳﺮﺩ ﺍﺳﺖ

ﻛﻪ ﺳﺮﻣﺎ ﺭﺍ ﺣﺲ ﻧﻤﻰ ﻛﻨﻢ

ﻭ ﺯﺧﻢ

ﭼﻨﺎﻥ ﮔﺮﻡ

ﻛﻪ ﺩﺭﺩ ﺭﺍ ...

ﻛﻨﺎﺭﺕ ﻣﻰ ﻧﺸﻴﻨﻢ

ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﮔﺮﻡ ﻣﻰ ﻛﻨﻢ !

ﻭ ﺧﺎﻛﺴﺘﺮ ﻣﻰ ﺭﻳﺰﻡ

ﺑﺮ ﺯﺧﻤﻢ ...


"ﻋﻤﺮﺍﻥ ﺻﻼﺣﻰ"