چاوره ش

چاوره ش

چشم هاى سیاه تو
خاورمیانه ى دوم است؛
یک دنیا براى تصرفش
نقشه مى کشند
و من ..
سرباز بى چاره اى که
در مرز پلک هاى تو
جان مى دهم

طبقه بندی موضوعی

۱۲ مطلب با موضوع «سعدی» ثبت شده است


هر کجا صٖاحب حسنی ست
ثنا گفتم و وصفش 
تو چنان صاحب حسنی
که ندانم که چه گـویم .


"سعدی"


سرو سیمینا!

                    به صحرا میروی؟

نیک بد عهدی 

                    که بی ما می روی


"سعدی"


پ.ن:

ما را 

سر باغ و بوستان نیست...

آنجا که تویی

تفرج آنجاست


"سعدی"


جهان 

        روشن به ماه و آفتاب ست

جهان ما 

            به دیدار تو روشن ...


"سعدی"

بهار با فروردینش

۰۲
فروردين


بهار با فروردینش

چه گلی می خواست به سرم بزند

بهتر از تو...


"فریناز مختاری"


پ.ن:

گلی به دست من آید چو روی تو؟

هیهات!

هزار سال دگر

گر چنین بهار آید..‌.


"سعدی"


گبر 

و ترسا 

و مسلمان 

هر کسی در دین خویش!

قبله ای دارند 

و ما زیبا نگار خویش را ...


" سعدی " 


پ.ن:

تا آمدی اندر برم 

شد کفر و ایمان چاکرم 

ای دیدن تو دین من 

ور روی تو ایمان من 


" مولانا " 


گر به صحرا 

دیگران 

از بهر عشرت می روند !

ما به خلوت 

با تو ای آرام جان 

آسوده ایم ...


" سعدی " 


پ.ن:

از همه کس رمیده ام 

با تو در آرمیده ام 

جمع نمی شود دگر 

هر چه تو می پراکنی 


"سعدی "


اسکار غم انگیز ترین عاشقانه هم 

میرسه به سعدی 

اونجا که میگه : 

اگر چه دل ب کسی داد 

جان ماست هنوز ....


خرّم آن روز  که بازآیی و

سعدی گوید :

آمدی؟

وَه که چه مشتاق و پریشان بودم ...


"سعدی"


گر بگویم:

 که مرا با تو سرو کاری نیست

درو دیوار گواهی بدهد «کاری هست»!!


"سعدی‌"


من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم 

که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم

"سعدی"


دانی که من و تو 

کی به هم خوش باشیم ؟

آنوقت که کس 

نباشد الا من و تو ...


"سعدی "

دل یار

۲۸
آبان

 


لطفی کن و

در خلوت محزون من ای دوست

آرام و قرار

دل دیوانه ی من باش.

 

"اخوان ثالث"


پ.ن : 

در من
دیوانه ای جا مانده
که دست از 
دوست داشتنت بر نمی‌دارد!
با تو قدم می‌زند
حرف می‌زند
می‌خندد
شعر می‌خواند
قهوه می‌خورد
فقط نمی‌تواند
در آغوش بگیردت ...
به گمانم
همین بی آغوشی
او را
خواهد کشت ...

"مریم قهرمانلو"


دل یار