چاوره ش

چاوره ش

چشم هاى سیاه تو
خاورمیانه ى دوم است؛
یک دنیا براى تصرفش
نقشه مى کشند
و من ..
سرباز بى چاره اى که
در مرز پلک هاى تو
جان مى دهم

طبقه بندی موضوعی

۸ مطلب با موضوع «حسین منزوی» ثبت شده است

چشمهایت!

۲۳
فروردين


سربازان در جنگ خواهند مُرد
پیرمردان در بسترهایشان,
و من در چشمهایت! 


"سبحان زمانی"

پ.ن:
ماندن یا نماندن
سوال این نیست 
آی که چشم های تو میگویند: بمان 
می مانم
حتی اگر جهان را 
بر شانه های خسته ی من آوار  کرده باشی 

" حسین منزوی" 


پیراهنی

که روی باد تکان می خورد

سایه ی زنی ست

که زخم هایش را 

در نور خورشید شسته است


"آرمین یوسفی "


پ.ن:

من از پیراهنت

دستمالی میخواهم

تا زخم کهنه ام را ببندم...


"حسین منزوی"


دور 

از

نوازش

 های

 دست 

مهربانت

             دستان من

             در انزوای خویش تنهاست

بگذار 

دستت

راز 

دستم 

را بداند

            بی هیچ پروایی

            که دست عشق با ماست


"حسین منزوی"


چه گوشواره ای از

بوسه های من خوش تر

که دانه دانه نشیند

 به لاله ی گوشت

گریز و گم شدن 

ماهیان بوسه ی من

خوش است در خزه مخمل 

بنا گوشت

ترنمی است 

در آوازهای پایانی

که وقت زمزمه

 از سر برون کند هوشت


"حسین منزوی"


پ.ن:

می بوسمت  !!

چه فرق می کند ، پشت گوشی...

یا پشت گوش !

پرنده

روی سیم هم..

پرنده است !


"مژگان عباسلو"

چشم "تو"

۲۸
دی


من شاعرم! 

خوش می زنم، 

از عشق و از مستی رقم

اما به چشمانت قسم، 

چشم "تو" خوش ترمی زند...!


"حسین منزوی"



دردم دهی به فصلـی

درمان کنی به وصلـی

ماتم که بر چه اصلی ؟!

درد و دوایم از توست...


"حسین منزوی"


خانم ؟  

شما در آستینتان باران دارید ؟ 

در صدایتان چه ؟ 

هرچه فکر میکنم  

 شما خودتان هوای دونفره اید  ...


"آبا عابدین"


پ.ن1:

تو با منی و نیازی به بوی پیرهنت نیست... 


"حسین منزوی"


پ.ن2:

گوش تلفن کر

دوستت دارم را

 امشب

در گوش خودت خواهم گفت


"محمد على بهمنى"


بی هیچ نام

می آیی

اما تمام نام های جهان باتوست

وقت غروب نامت

دلتنگی ست

وقتی شبانه چون روحی عریان می آیی

نام تو وسوسه است

زیر درخت سیب نامت

حواست

و چون به ناگزیر

با اولین نفس که سحر می زند

می گریزی

نام گریزناکت

رویاست...

 

"حسین منزوی"


پ.ن:

چشمت ستاره اش را

چندان چراغ وسوسه خواهد کرد

تا من به آفتاب بگویم: نه!

بانوی رنگ های شکوفان!

رنگین کمان!

پل بسته ای که عشق

آفاق را به هم بردوزد

آفاق را به رنگ تو می بینم

و چشم هایت آن سوی مه

همچون چراغ های دریایی می سوزد.


"حسین منزوی"