چاوره ش

چاوره ش

چشم هاى سیاه تو
خاورمیانه ى دوم است؛
یک دنیا براى تصرفش
نقشه مى کشند
و من ..
سرباز بى چاره اى که
در مرز پلک هاى تو
جان مى دهم

طبقه بندی موضوعی

۱۳۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است


چشم‌هایت عقیق اصل یمن

گونه‌ها قاچِ سیبِ لبنانی


تو بخندی شکسته خواهد شد 

قیمت پسته‌های کرمانی! 


"علیرضا آذر"


سرت را قدری جلو بیاور 

تاباز هم آهسته بگویم : 

بهترین دوستِ انسان 

انسان است نه کتاب ...!


" نادر ابراهیمی " 


پ.ن : 

دوستت دارم 

آنچنان که کلهر

کمانچه را 


"جلال حاجی زاده "


گبر 

و ترسا 

و مسلمان 

هر کسی در دین خویش!

قبله ای دارند 

و ما زیبا نگار خویش را ...


" سعدی " 


پ.ن:

تا آمدی اندر برم 

شد کفر و ایمان چاکرم 

ای دیدن تو دین من 

ور روی تو ایمان من 


" مولانا " 


در زیر 

سایه‌ی

مژه‌ات

خوابم آرزوست...


"فریدون مشیری"


پ.ن :

کجای جهان بایستم؟ 

که 

زیر سایه

تو نباشم 

ای عشق!


"سلمان نظافت یزدی"


گر به صحرا 

دیگران 

از بهر عشرت می روند !

ما به خلوت 

با تو ای آرام جان 

آسوده ایم ...


" سعدی " 


پ.ن:

از همه کس رمیده ام 

با تو در آرمیده ام 

جمع نمی شود دگر 

هر چه تو می پراکنی 


"سعدی "


ما هر چه را که باید 
از دست داده باشیم ،
از دست داده ایم ...
ما بی چراغ به راه افتادیم .

" فروغ فرخزاد " 


پ.ن :
برای من 
              ای مهربان 
                             چراغ بیاور ...


"فروغ فرخزاد " 

بلد نبودیم

۲۹
بهمن


خب ما هیچوقت دوستِ عکاسی نداشتیم 

که ببردمان لای برگ های رنگارنگِ پاییزی،

ما ژست بگیریم

 و به افق خیره شویم و او هی عکس بگیرد و 

در آخر با شاهکارهای یک در میان راهی خانه شویم 

و با عکس هایمان دلبری کنیم،

راستش اهل سلفی بودیم 

و عادت داشتیم تنهایی مان را قاب کنیم برایتان بفرستیم.

ما دختر های سیاست مداری نبودیم که بلد باشیم کجا جوابِ زنگ و تماس هایتان را ندهیم تا دلتنگمان شوید،

و کجا کمی محبت چاشنیِ رابطه کنیم تا دلسرد نشوید...

ما بلد نبودیم ریز محبت کنیم 

تا هول برتان ندارد،

بلد نبودیم وقتی زنگ میزنید 

نپریم روی گوشی و جوابتان را ندهیم،

بلد نبودیم 

وقتی می بینیمتان به چشم هایمان بگوییم برق نزنند،

بلد نبودیم حتی وقتی دلخوریم

 با شما قهر کنیم.

ما بلد نبودیم،

خیلی چیزها را که یک دختر باید بلد باشد

 بلد نبودیم.

شاید همین "نابلدی" ها بود 

که کار را به اینجا کشاند،

که با بی رحمی دل گرفتید 

و دل بستید و

 دل کندید...


"مهسا پناهی"

شطرنج یعنی

۲۹
بهمن


شطرنج یعنی 

موهای سپیدم

چشم‌های سیاهت را

مات کنند!


"علیرضا دلآرام "


هر چقدر سعی کردند  نتوانستند 

مو های آبی آسمان را 

با شالی سرخ بپوشانند ...


" سامان اجتهادی "


داشتم حرف می زدم که خوابش برد
صبح فرداش مدام عذرخواهی
وای نفهمیدم اصلا کی خوابم برد
وای ببخشید خسته بودم چشم هایم رفت
ادامه می داد و نمی دانست
برای یک مرد
عاشقانه ترین کاری که یک زن می تواند 
انجام دهد همین خواب است.
همین خواب که یعنی کنارت آرامم
همین خواب که یعنی صدایت خوب است
همین خواب که یعنی شب با تو برایم تمام و 
روز با تو آغاز خواهد شد.
همین خواب ها هستند که به مرد می فهمانند 
یک زن چقدر دوستشان دارد
همین خواب ها که زن گاهی به جای گفتن دوستت دارم ،
انجام می دهد.
مو روی صورت اما 
خنده ای ریز گوشه ی لب پیدا
که یعنی خوابم 
ولی تو باز حرف بزن
ادامه بده لالایی ات را

" رسول ادهمی " 

اسم کوچک من

۲۹
بهمن

نام دیگر زمستان 

اسم کوچک من است ...

اسم کوچک هر آدمی که 

بتواند بگذرد و برود و زنده بماند 

زمستان است ...


" اعظم سعادتمند " 


پ.ن1:

تنهاییِ من

تنهاییِ غنچه‌ای‌ست

که زمستان باز شد...


"معین دهاز "


با همین بازی ها شروع شد زندگی

با همین صندلی ها

که هرگز

به تعداد ما نبود

و ما

با هر سوت ِ داور

تنهاتر

شدیم

 

"یاور مهدی پور"


آدمیزاد  فقط با آب ،نان و هوا 
نیست که زنده است ، این را
دانستم  و می دانم که 
آدم به آدم است که زنده است ،
 آدم به عشق آدم است که زنده است !

"محمود دولت آبادی " 


پ.ن1:
از عشق سخن گفتن 
برای آدمی 
هنوز خیلی زود است 
خیلی زود 

" حسین پناهی"

پ.ن2:
نیرو و شایستگی تحسین می آفریند ، نه عشق . 
شکنندگیِ انسان است که عشق را پدید می آورد .
 اما شکنندگی کافی نیست .
 اتکا به خود و با فاصله به خود نگریستن باید آن را تکمیل کند ...


"لنا آندرشون"


تو که یادت نمیاید

 اما من خوب یادم هست

قرار بود عاشقانه ترین صدای ساختمان از واحد ما بیاید،

وقتی تو فنجان قهوه ام را هم میزنی...


"سحر رستگار "


پ.ن:

تو

لحظه های ماندگار منی

میان عمری

که به یاد نمی آورم !


"پرویز صادقی"


اسکار غم انگیز ترین عاشقانه هم 

میرسه به سعدی 

اونجا که میگه : 

اگر چه دل ب کسی داد 

جان ماست هنوز ....


مرا باران صدا بزن...!

دل تنگ که شدی

به شیشه می زنم

 پشت پنجره بیا

 تماشایم کن...


" محمدشیرین‌زاده"


پ.ن:

و باران

پست‌چیِ غم‌گین بود؛

با رسالت رساندن دل‌تنگی

به دستِ آدم‌های خاطره‌بازِ همین حوالی...


"زکیه خوشخو"


خدایا یک وقتهایی بیا اینجا؛

قول میدهم دستت را بگیرم 

سرت رابگذارم روی پاهایم

بگویم چیزی نیست

میگذرد میگذرد

صبر کن صبر کن صبر کن

میگذرد 

بعد ببینم چقدر حرفهایم را باور میکنی؟ 


"عادل دانتیسم"

خیلی دیر

۲۹
بهمن


 آن روز مرا به یاد  می آوری 

و بالاخره آن روز برایت از راه میرسد ،

روزی که تمام کافه های شهر برایت میشوند شکل ایضاً روزهایی که امتحان املا داشتی

روزی که غذای هر رستورانی نهایت نهایتش تا گلویت پایین میرود و همان جا می ماند و تبدیل می شود به بغض

روزی که همه ی آدم هایی که یک زمانی حاضر بودی هفته ها نه روزه حساب شود به جای هفت روز تا وقت بیشتری با آن ها سر کنی دانه به دانه شان از کنارت میروند . 

روزی که از اول هفته ماتم شب پنجشنبه را داری که به کدام قسمت زندگی پناه ببری تا درد کمتر شود و کمتر.

روزی که طول عمرِ هر دقیقه به اندازه یکسال میشود و تو مات و مبهوت تماشا میکنی این شوخی بدون خنده ی دنیا را .

روزی که سفر تا قله های کلیمانجارو هم نمیتواند برایت چیز شگفت انگیزی باشد. 

روزی که دیگر نه خواب صبح اش مزه میدهد و نه بیداری های شبانه اش و هردوی اینها برایت یک مرتبه از لذت تبدیل میشوند به عذاب

آن روز که از راه برسد به حرف هایم فکر خواهی کرد

آن روز که از راه برسد دیگر کسی را نداری که وسط خیابان ماشین را پارک کند و دور تو و ماشین ات بگردد و از فرط ذوق فراوان تنها جمله که میگویی این باشد : دیوانه ای دیوانه!

دیگر کسی را نداری که هدیه های عجیب و غریب و بی مناسبتش نفس ات را در سینه حبس کند

در آن روز دیگر کسی نیست که خرید های تازه ی زمستانی ات همانطور که هنوز مارک شان آویزان است را به تن کنی و بعد عکس اش را برایش بفرستی و قربان صدقه پشت قربان صدقه بشنوی حتی از پس کیلومتر ها فاصله ی کذایی

دیگر کسی نیست که در تمام لحظاتی که نشسته ای روبروی متصدی بانک و داری کار ات را انجام میدهی بالای سرت سرپا بایستد و به قیافه ی خواب آلود و معصومانه ات یک دل سیر نگاه کند

دیگر کسی نیست که بخاطر تو سرعت قدم هایش را پایین و پایین بیاورد ، کسی که همیشه ی عمرش آنطور قدم بر میداشت که انگار دارد میرود تا از تمام شدن دنیا جلوگیری کند

آن روز نمیدانم کجا هستی و در چه حالی 

اما مرا به یاد می آوری ، حرف هایم را ، همه آن چیزهایی که در چشمانت دیده بودم را

و بعد به همه یشان فکر میکنی ، فکر هایی که مثل تخته چوبی در امواج دریا تو را به این سو آن سو میبرند ، بی هدف - بی سرانجام .

فکر کردن و تحمل همه این ها در آن روز برایت سخت و نفس گیر خواهد بود

اما بدترین قسمتش آنجایی است که آن روز برای هر چیزی که فکرش را میکنی دیر شده است

خیلی دیر .. 

و تو تازه در آن روز میفهمی که "خیلی دیر" معنی کدام قسمت از این زندگی عریض و طویل بوده است.

همین


"پویان اوحدی"


مسجد من کجاست ؟
با دست های عاشق ات !
آنجا 
مرا 
مزاری بنا کن ...


"  احمد شاملو " 

و تنهایی

۲۹
بهمن


گاهی دلم به اندازه ی غاری 

که آدم هایش به جای دیگری کوچ کرده اند 

می گیرد 

و تنهایی 

مثل مورچه ای روی دستم راه می رود 

گاهی دلم گلی می شود 

که زنبوری در آن مرده است


"غلامرضا بروسان "



گاهى لازم است که نباشی

  • وقتى که فهمیدى کارت از دوست داشتن گذشته 

  • و قرار نیست هیچ اتفاق خاصى بیفتد.


  • "امیر وجود "


اگر می خواهی دوستت بدارم 

بیدارم مکن عشق من 

بیداری ناگزیری است 

که راه دروغ را رسم می کند 


"شمس لنگرودی"

پ.ن:

شکوفه هایی که از بهار می گویند 

دروغ های طبیعی اند 

باورشان نمی کنم 

کفش های گل آلود زمستان

تا فروردینم را به گند نکشند 

دست بردار نیستند  

در سفره های هفت سین

هیچ سیبی را سراغ ندارم 

که بوی تنهایی ندهد


"جلال حاجی زاده "


در شهر تو هرچیز دهد مزه‌ی باده...

انگور٬ رطب٬ یا که همین چایی ‌ساده


"عبدالحسین موسوی"


پ.ن1:

بارهای بار 

همان استکان 

همان چای 

همان آهنگ 

همان بغض 

ولی بدون تو 

دق کردن هم نچسبید ...


" حمید سیفی" 


پ.ن2:

‌ خستگی را

آغوشِ تو در می کند

وقتی نیستی

عجالتاً چای می خوریم

چه کنیم؟!


"علیرضا روشن"

بخند جانم!

۲۹
بهمن


کائنات فداى لبخندِ شیرینِ اولِ صبحت...

بخند جانم!

تو  دلخوشىِ روزهاىِ کسلِ کننده اى!


"علی قاضی نظام "


دور 

از

نوازش

 های

 دست 

مهربانت

             دستان من

             در انزوای خویش تنهاست

بگذار 

دستت

راز 

دستم 

را بداند

            بی هیچ پروایی

            که دست عشق با ماست


"حسین منزوی"


حکایت بارانِ بی امان است 

اینگونه که 

من دوستت می دارم 


" محمد شمس لنگرودی " 


پ.ن :

تو را

به تمام زبان های دنیا

دوست داشته ام

و این به زبان خودمان یعنی؛

تو دوستم نداشتی.


" کامران  رسول زاده " 


  • در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست...

  • قد قامتِ قشنگِ تو حَیِّ عَلی بغل...


  • "ناشناس"


چشم‌هایت را که ببندند

عاشق صدایی می‌شوی

گوش‌هایت را که بگیرند

عاشق بویی که ترغیبت می‌کند

بینی‌ات را که بگیرند

عاشق آن‌چه لمس می‌کنی

دست‌هایت را که ببندند

عاشق آن‌چه زیر پای توست

پاهایت را که بردارند

عاشق آن‌چه در سرت می‌گذرد

سرت که نباشد

عاشق آن‌چه در تو می‌طپد

چیز‌های زیادی را باید از دست بدهی !

 تا نوبت به قلبت برسد ...


"علیرضا آدینه"

بوی گندم

۲۳
بهمن


با من از دست هایت بگو

با من از دست هایت

از پیشانی ات

و از آفتاب تندی که بر آن می تابد


از پیراهنت بگو

که باد

به سینه ات می چسباند آن را

وقتی در میان خوشه های گندم ایستاده ای

و فکر زمستان پیش رو !

که به گرمای آغوش من می کشاندش ..


بوی گندم ویرانم می کند

بوی وحشی بازوانت ویرانم می کند


با من از خاک مزرعه ات حرف بزن

و بگذار

شعرهایم

تبِ تندِ تنت را داشته باشد

تب خاکی را که !

سرزمین من است ...


"شکریه عرفانی"

داستان من و چشمان تو،

داستان پسرکیست که هر روز غروب پشت شیشه دوچرخه فروشی می نشیند

 و از پشت شیشه دوچرخه ای را می بیند که سال ها برای خودش بود!

با آن دوچرخه تمام کوچه های شهر را می گشت،

 از کنار رودخانه آواز کنان عبور می کرد.

سر بالایی ها را با همه ی قدرت رکاب میزد و

در سرپایینی ها، دستانش را باز می کرد، از میان سرو ها و کاج ها می گذشت

 وبلند بلند می خندید.

داستان من و چشمان تو، 

داستان آن پسرک و دوچرخه است...

پسرکی که حالا پشت شیشه دوچرخه فروشی در خیالش رکاب می زند!

می خندد، رکاب می زند

می گرید، رکاب می زند...

رکاب می زند... 


عطر چشمان او/ "روزبه معین"