چاوره ش

چاوره ش

چشم هاى سیاه تو
خاورمیانه ى دوم است؛
یک دنیا براى تصرفش
نقشه مى کشند
و من ..
سرباز بى چاره اى که
در مرز پلک هاى تو
جان مى دهم

طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب با موضوع «پویان اوحدی» ثبت شده است

خیلی دیر

۲۹
بهمن


 آن روز مرا به یاد  می آوری 

و بالاخره آن روز برایت از راه میرسد ،

روزی که تمام کافه های شهر برایت میشوند شکل ایضاً روزهایی که امتحان املا داشتی

روزی که غذای هر رستورانی نهایت نهایتش تا گلویت پایین میرود و همان جا می ماند و تبدیل می شود به بغض

روزی که همه ی آدم هایی که یک زمانی حاضر بودی هفته ها نه روزه حساب شود به جای هفت روز تا وقت بیشتری با آن ها سر کنی دانه به دانه شان از کنارت میروند . 

روزی که از اول هفته ماتم شب پنجشنبه را داری که به کدام قسمت زندگی پناه ببری تا درد کمتر شود و کمتر.

روزی که طول عمرِ هر دقیقه به اندازه یکسال میشود و تو مات و مبهوت تماشا میکنی این شوخی بدون خنده ی دنیا را .

روزی که سفر تا قله های کلیمانجارو هم نمیتواند برایت چیز شگفت انگیزی باشد. 

روزی که دیگر نه خواب صبح اش مزه میدهد و نه بیداری های شبانه اش و هردوی اینها برایت یک مرتبه از لذت تبدیل میشوند به عذاب

آن روز که از راه برسد به حرف هایم فکر خواهی کرد

آن روز که از راه برسد دیگر کسی را نداری که وسط خیابان ماشین را پارک کند و دور تو و ماشین ات بگردد و از فرط ذوق فراوان تنها جمله که میگویی این باشد : دیوانه ای دیوانه!

دیگر کسی را نداری که هدیه های عجیب و غریب و بی مناسبتش نفس ات را در سینه حبس کند

در آن روز دیگر کسی نیست که خرید های تازه ی زمستانی ات همانطور که هنوز مارک شان آویزان است را به تن کنی و بعد عکس اش را برایش بفرستی و قربان صدقه پشت قربان صدقه بشنوی حتی از پس کیلومتر ها فاصله ی کذایی

دیگر کسی نیست که در تمام لحظاتی که نشسته ای روبروی متصدی بانک و داری کار ات را انجام میدهی بالای سرت سرپا بایستد و به قیافه ی خواب آلود و معصومانه ات یک دل سیر نگاه کند

دیگر کسی نیست که بخاطر تو سرعت قدم هایش را پایین و پایین بیاورد ، کسی که همیشه ی عمرش آنطور قدم بر میداشت که انگار دارد میرود تا از تمام شدن دنیا جلوگیری کند

آن روز نمیدانم کجا هستی و در چه حالی 

اما مرا به یاد می آوری ، حرف هایم را ، همه آن چیزهایی که در چشمانت دیده بودم را

و بعد به همه یشان فکر میکنی ، فکر هایی که مثل تخته چوبی در امواج دریا تو را به این سو آن سو میبرند ، بی هدف - بی سرانجام .

فکر کردن و تحمل همه این ها در آن روز برایت سخت و نفس گیر خواهد بود

اما بدترین قسمتش آنجایی است که آن روز برای هر چیزی که فکرش را میکنی دیر شده است

خیلی دیر .. 

و تو تازه در آن روز میفهمی که "خیلی دیر" معنی کدام قسمت از این زندگی عریض و طویل بوده است.

همین


"پویان اوحدی"


با احتیاط نه بگویید !
گاهی اوقات ، در زندگی آدم های دور برتان روزهایی وجود دارد که شب کردن اش به تنهایی صبر ایوب میخواهد
میدانی این روزها انگار هر ثانیه اش اندازه ی یک ساعت سونای خشک میگذرد ،
این روزها دقیقا دمویی از جهنم اند
هر چقدر هم خودت را بپیچانی سر که می چرخانی میبینی فقط چند دقیقه ی ناقابل گذشته است ،
گاهی اوقات فکر میکنی که مبادا این ساعت بی مروت باطری تمام کرده است
اصلا انگار ساعت با تو شوخی اش گرفته باشد ،
روزهایی که کلافه ای ، مثل آدمی که ده دقیقه است میگرن اش تمام شده کلافه ای 
و عبث ترین کار ممکن در دنیا این است که بخواهی تک و تنها از پس این روزها بر بیایی . 
انگار سالگرد روزی است که هیچوقت نباید از راه برسد ، سالگرد روزی که هیچوقت منتظر اش نیستی .
حاضری هر کار ممکن و غیر ممکنی را انجام بدهی ، هر کوهی را که گفتند اینطرف و آنطرف کنی که فقط آن روز را تنها نباشی ، تنها نمانی - آن روز را با یک نفر باشی که حواس ات را پرت کند .
اصلا کسی باشد که حواست را از تو بگیرد و پنجره ی رو به خیابان را نیمه باز کند و به بیرون پرتابش کند . 
روزهایی که درون خانه به طرز مصرانه ای راه میروی ، از اتاق به سالن ، از سالن به حال ، و دوباره از حال به اتاق
آنقدر تند این مسیر را تکرار میکنی که اگر همسایه ساختمان روبرویی از روی بیکاری در حال دید زدن تو باشد فکر میکند که زده است به سرت ، یا اینکه گمان میکند چیزی را گم کرده ای که اینطور دیوانه وار به دنبالش میگردی .
همیشه روزهایی هست که آدم های دور برتان نمیتوانند تنهایی از پس اش بر بیایند
نه اینکه آنها ناتوان باشند ، نه .. این روزها بیش از اندازه زورشان زیاد است

به نظرم نه گفتن مقوله ای است بسیار پیچیده 
نباید به همین آسانی از آن عبور کرد ،
بعضی جاها باید صبر کرد ، در چشمان آن طرف نگاه کرد 
اصلاباید دید این آدمی که روبروی من ایستاده است طاقت نه شنیدن را دارد یا نه ؟
باید دید چقدرِ دیگر توان ادامه دادن را دارد ،
شاید این آخرین نه ای است که میتواند بشنود و بعد نابود میشود
بعضی نه گفتن ها آنقدر حیاتی است که خودمان هم نمیدانیم.

" نه " علیرغم جُثه ی کوچک و نحیف اش کلمه ی است بسیار حیاتی 
با احتیاط نه بگویید ،
شاید آنروز شما قرار است فرشته ی نجات کسی باشید
همین. 


 "پویان اوحدی"