چاوره ش

چاوره ش

چشم هاى سیاه تو
خاورمیانه ى دوم است؛
یک دنیا براى تصرفش
نقشه مى کشند
و من ..
سرباز بى چاره اى که
در مرز پلک هاى تو
جان مى دهم

طبقه بندی موضوعی

۵ مطلب با موضوع «نیکی فیروزکوهی» ثبت شده است


در خانه ما، عشق کجا ضیافت داشت؟


" نیکی فیروزکوهی"


و خاطرات ...

نه مجالِ گریز می دهند 

نه رخصتِ خلوتی ، 

خاطرات روحِ تو را می درند 

در رخوتِ سردِ روزهایت 

چنان بارانی ات می کنند 

که برگ ریزان سهم تو می شود ،

خاطرات از تو و لحظه هایت عبور می کنند

می دوی 

و می دوند ، 

و نمی دانی کدام یک زنده تر است ...


"نیکی فیروزکوهی"


مثل یک صندلی بی‌ رمق،

در خانه‌ای متروک،

ته  محله‌ای دور افتاده ام !


با هر صدای آشنا پشتِ پنجره ها،

روی آن پایه‌ای خم می‌‌شوم

که از نبودنت شکسته است...


" نیکی‌ فیروزکوهی"


 


دست‌های تو

سبزینگیِ جنگل‌ شمال

گیسوان من

سیاه گردبادی از جنوب

در تمنایِ وزیدن و گریختن

در تمنایِ گریختن و وزیدن

و آسمان

گواه ستارگان ,

دل‌ باختگانی بی‌ ریشه در خاک

و آفتاب

گواهِ ما

که محال نیست جاودانگی در آغوش عشق


"نیکى فیروزکوهی"

 


امروز که اینجا آفتابی بود

بیشتر از همیشه یاد تو بودم 

نه به خاطر خورشید زیبایش، یا به خاطر دلچسبی‌ گرمایش

یا به خاطر اینکه تعطیلی‌ بود و من تمام روز لم داده بودم و کتاب می‌‌خواندم ... نه ... به یاد تو بودم

به خاطر تمام حرفهایی که می‌‌شد با تو کنج حیاط ما زیر آفتاب نشست و زد

به خاطر صدای تکه‌های یخ لیوان شربتی که برایت می‌‌ریختم 

به خاطر تمام عکسهایی که میگرفتم تا سالها بعد در یک آلبوم جلد چرمی سبز رنگ نشانت دهم

به خاطرِ تمامِ لحظه‌هایی‌ که میشد در آغوشِ تو آرام گرفت و به هیچ چیز فکر نکرد جز آفتاب

به خاطرِ شعر ... این شعر ...

می‌‌بینی‌ نزدیک بودن ، زیاد هم دور نیست


"نیکى فیروزکوهی"