چاوره ش

چاوره ش

چشم هاى سیاه تو
خاورمیانه ى دوم است؛
یک دنیا براى تصرفش
نقشه مى کشند
و من ..
سرباز بى چاره اى که
در مرز پلک هاى تو
جان مى دهم

طبقه بندی موضوعی

۱ مطلب با موضوع «مصطفی زاهدی» ثبت شده است

 

آنکه دوستش داشتم

پرنده ای بود

بر شیار گونه هایش رد پای آسمانی

رو به جایی که خود هم نمی دانست خودنمایی می کرد

و من خود را به ندیدن می زدم

آنکه دوستش داشتم

مسافری بود

همیشه در دستهایش چمدانی و

در جیب هایش بلیطی برای نماندن بود

اما از لب هایش حرفی از رفتن نمی ریخت

آنکه دوستش داشتم

رگ خوابم را در دست داشت

و با همان دستهایی که همیشه بوی نرگس می داد

دست بر موهایم کشید و از رفتن گفت

اما در دستهای من زنجیری نبود

آغوشم قفسی با خود نداشت و

بوسه ام بر لبانش مهر سکوتی نشد

فقط لحظه ای نگریستمش و

تنها بر زانوانش گریستم

تنها گریستم و گریستم و او

بر رودخانه ی اشکهایم

قایقی به آب انداخت

و از هر آه تلخ و سردم

بادبانش را جانی دوباره بخشید

آنکه دوستش داشتم

شبی تمامی زیباییش را در کوله باری ریخت و

بی آنکه حتی نگاهی

به کسی که پشت سرش

کاسه ای آب در دست نگرفته بود انداخته باشد

رفت و رفت

و در پی یافتن آنچه خود هم نمی دانست

ذره ذره زیبایش را

در آغوش دیگران جای گذاشت

و به باد سپرد عطر نرگسی دستانش را

آنکه دوستش داشتم

از ابتدا برای رفتن آمده بود

و برای ماندنش

به همراه من

نه زنجیری بود

نه قفسی

و نه حتی کاسه آبی برای بازگشتن

و همانگونه که همیشه دوست می داشت مثل همه شد


"مصطفی زاهدی"