چاوره ش

چاوره ش

چشم هاى سیاه تو
خاورمیانه ى دوم است؛
یک دنیا براى تصرفش
نقشه مى کشند
و من ..
سرباز بى چاره اى که
در مرز پلک هاى تو
جان مى دهم

طبقه بندی موضوعی

۱۵ مطلب با موضوع «علی سلطانی» ثبت شده است


مردی که فقط نام تو از زبان اش چکه میکند

و جز تو هیچ کس را برای دیدن محرم نمیابد
اصلا هم بی حاشیه نیست!
فقط سوی چشمانش...
در نگاه تو جامانده است
به خدا اگر شرم و حیا لب هایش را ندوخته بود
آنقدر دوست داشتنت را در بام تهران فریاد میزد...
تا نفس اش بند بیاید..
و تو باید خیلی بی انصاف باشی...
که تنفس دهان به دهان را از او دریغ کنی!


" علی سلطانی " 


دانشگاه (سر کلاس) .

+من هیچوقت آخر اون فیلمو نفهمیدم، زنه چرا ول کرد رفت؟

_کاری به اون فیلم ندارم ولی یه قانونی میگه زنها وقتی عاشق کسی بشن رهاش میکنن میرن! .
+پس لطفا عاشق من نشو!

_چی؟
. +هیچی استاد اومد

_یکم دیر گفتی
. +چی؟! .
_هیچی اونجوری زل نزن بهم استاد داره نگامون میکنه... ‌


"علی سلطانی"


با دقت برایم شعر میخواندی

با ظرافت موهایم را چنگ میزدی
پلک هایم را بسته بودم
و داشتی با وسوسه نگاهم میکردی...
مدام فکر
مدام وهم
مدام خیال
باید سرم را گرمِ کاری کنم
اما نه
نمیشود
چند سطر قبل از این شعر
سرم روی پاهایت جا مانده است!


"علی سلطانی"


هوا که اینگونه میشود

من میمانم و سرگردانی در خیابان های سرد

میخواهم همانند مردم شهر محو سفیدی برف شوم

اما سیاهی چشمانت رهایم نمیکند

دیوانگی دیدنت بالا میگیرد

عازم تو میشوم

و زمین سفیدی که رد پایم را لو میدهد

آخر نمی دانی....

خنده هایت چقدر به این هوای برفی می آید...


"علی سلطانی"


  • _چی گوش میدی؟


  • _ها؟

    _درار اونو از گوشِت

    _چی میگی؟

    _چی گوش میدی؟

    _نمیدونم...این آهنگه هست...میگه تو خیلی دوری...خیلی دوری

    _منکه دور نیستم که...همینجام

    _نه...من نمیگم که...آهنگه میگه تو خیلی دوری

    _خب آدرسو بده بگو بیاد ببینمش...یا آدرسشو بگیر من برم پیشش...چه میدونم

    _مگه هرکی آدرس هرکیو داشته باشه بهش سر میزنه؟

    _میزنه دیگه...نمیزنه؟

    _پارسال یادته گفتی از این خونه بلند شیم گفتم نه بمونیم... _آره یادمه...گفتی اجارش با من...چی شده میخوای بزنی زیرش؟ من نمیدما

    _نه..گوش کن...گفتم بمونیم چون آدرسمو داره...شاید بیاد حداقل بهم سر بزنه...ببینه زندم...مُردَم

    _اومد؟

    _نه دیگه...نیومد...همین دیگه...اشتباست حرفت... آدرسمو داره ولی نمیاد

    _خب شاید روزا که ما نیستیم میاد بهت سر بزنه...میبینه نیستیم...میره

    _نوچ...نمیاد

    _از کجا معلوم؟

    _من هر شب که میام خونه یه تیکه چسب شیشه ای میزنم رو زنگ بعد میکَنَم...هیچ اثر انگشتی رو زنگ نیست!

    _هیچی؟؟ _هیچی... _یعنی هیشکی زنگِ خونه مارو نمیزنه؟

    _حتمن نمیزنه دیگه

    _خب تو چرا نمیری بهش سر بزنی؟

    _عوض شده...تلفن،آدرس...خودش

    _رفتی سر بزنی ؟

    _اره بابا...هر هفته میرم اونجا

    _دیگه چرا هر هفته؟

    _جاش یه پیرمرد پیرزن اومدن...اونام فقط رو زنگشون اثر انگشت من هست

    _هفته بعد منم ببر...میخوام دوتا اثر انگشت رو زنگشون بیفته

    _باشه...ایستگاه آخره...باید پیاده شیم

    _اون آقارم بیدار کن 
    _ولش کن...دیدمش قبلا، تواتوبوس میخوابه میمونه شبا

    _نه بابا؟...اینکه دیگه هیچ آدرسی نداره

    _از یه جایی به بعد آدم دیگه نه حوصله داره کسی بهش سر بزنه نه حوصله داره سر بزنه به کسی... _آدما چجوری انقدر تنها میشن ؟

    _به مرور

    _راست میگی...به مرور...حس میکنم این به مرورو یه جا شنیدم قبلا...خعلی آشناس...کجا شنیدم اینو؟

    _ول کن حالا...پیاده شو الان میبنده درو... 


  • "علی سلطانی"


دست می‌کشم رو موهاش

یهو میره عکسِ بعدی...


"امید دیوسالار"


پ.ن:

مخترع دوربین عکاسی

اگر میدانست

ساعتها حرف زدن با یک عکس بی جان

چه بر سر آدم می آورد

هیچ گاه دست به این چنین اختراعی نمیزد!

البته که عکس های تو جان دارند!

این را حال پریشان من میگوید

وگرنه هیچ دیوانه ای

صفحه ی موبایل را نمیبوسد و در آغوش نمیکشد!


"علی سلطانی"

بوی تو

۰۳
دی


آذر :همش سرت تو گوشیته

فرهاد: دارم تورو میبینم

آذر: منکه اینجام

فرهاد: من این عکساتو بیشتر دوس دارم

آذر:ببینم گوشیتو...!

فرهاد:ببین

آذر: تو بعد از این همه مدت هنوز این عکسامونو پاک نکردی؟

فرهاد :پدر بزرگم چند ساله فوت شده اما مادربزرگم اتاقشو دست نزده، حتی درشو باز نمیذاره...میدونی چرا؟

آذر: چرا؟

فرهاد: میگه بوش از اتاق میره!


"علی سلطانی"

"سینا صحرائی"


+خوب خوابیدی؟

_شب بخیر گفتی؟

+ببخشید خب، بیهوش شدم یدفه

_بعد توقع داری خوب خوابیده باشم؟کلافه بودم تا صبح

+میدونم، ببخشید

_نمیبخشم

+چیکار کنم جبران شه؟

_فعلا یه صبح بخیر بگو زندگی از جریان نیفته

+صبح بخیر جانا

_بده پیشونی تو ببوسم...


"علی سلطانی"


پ.ن:

آن کس که می بایست با من همسفر باشد

باید کمی هم از خودم دیوانه تر باشد...! 


"غلامرضا طریقی"

 


بوسه هاى تو

زانوهایم را سست مى کند

شبیه درختى که خوشحال است

بعد در جنگل جادویى موهایت

تکیه مى دهم به یک آغوش همیشگى

مثل یک رودخانه ى عاشقِ ستاره

حالتى از یک رویاى کهنه

این بار

اما دیگر مى ایستم و مى بوسم ات

درست پیشِ چشمِ همه


"بهنود فرازمند"


پ.ن:

پس از من

هر کس تو را ببوسد

بر لبانت تاکستانی خواهد یافت

که من کاشته امش


"نزار قبانی"

 

 



پاییز آمد و من‎ ‎ساختن لحظات ناب را بدون تو حرام کرده ام ... چه بهانه های خوبی برای امروز هست اما تو را ندارم‎ !‎مثلا خوردن یک ‏لیوان قهوه در کافه هایِ کنار پیاده رو کار شراب را می کرد، اگر دستان تو در دستانم بود!‏‎ ‎
بعد از آن هم پیاده روی در خیابان ولیعصر‎ ...‎مردم درگیر روزمرگی و من هم درگیر پیچش موهایت که باد به صورتم می زند وقتی دارم ‏شعر در گوش ات زمزمه می کنم‎...‎‏ تو هم درگیر صدای دورگه من‎!‎‏ فکر کن کمی سرد هم باشد، کل ولیعصر را قدم می زدیم، اگر ‏دستان تو در دستانم بود‎!‎
می رفتیم سینما و فیلم فروشنده را برای چندمین بار می دیدیم، در تاریکیِ سینما مثل احمق ها زل می زدم به برق چشمانت وقتی ‏داری با دقت فیلم را دنبال می کنی، اگر دستان تو در دستانم بود! ‏‎ 
کنسرت سیامک عباسی به یاد ماندنی می شد و تا خانه همه ی آهنگ هایش را با صدای بلند برایت می خواندم و تو هم الکی از ‏صدای من تعریف می کردی و من هم ذوق مرگ می شدم ! اگر دستان تو در دستانم بود!‏
میدانی؟ مدینه فاضله ی من لحظاتِ با تو بودن شده، آن هم در خیال، اما من به این خیالِ با تو بودن هم خیانت نمی کنم‎ ! 
راستی... فکر کن باران هم ببارد...‏‎! 
‎ 
‏"علی سلطانی"‏


دلم میخواهد

بنشینی رو به رویم

درست رو به رویم

به فاصله ی کمتر از نیم متر!

جوری که نفس هایت

به صورتم اصابت کند

هی تند تند با عصبانیت حرف بزنی

هی با اخم غر بزنی

من هم با یک لبخند ابلهانه

پلک بزنم و سرم را تکان بدهم

موهایت را پشت گوشت بریزم

روی ابروهای درهمت دست بکشم

آرام که شدی بگویم

ادامه بده

اخم که میکنی

قلبم برایت تند تر میزند!

راستش این دیوانه

دعوای تو را

به آشتی با بقیه ترجیح میدهد!


"علی سلطانی "


آن اخبار را خاموش کن عزیزم

صدای آن موسیقی را بالا ببر

دو قهوه بریز

بیا بنشین کنارم

و گیسویت را پخش کن روی شانه ات

سرت را بگذار روی سینه ام... .

حیف است این آرامش دونفره را بر هم بزنیم... .

دنیای من دست هیچ سیاستمداری نیست

دنیای من... .

دستِ چشمانِ توست

دست چشمانِ متعجب ات قبل از بوسه...

سیاست بازی را بگذار برای مردمی که دوست دارند بازیگر این سریالِ سراسر دروغ باشند... .

تو شخصیتِ اصلیِ زندگینامه ی من باش.

آن اخبار را خاموش کن

موسیقی را زیاد

بیا بشین کنارم

موهایت بافتن میخواهد...


"علی سلطانی"


پ.ن:
بندی ز زلف کم کن و زنجیر ما بساز...

"خاقانى"


بعد از این همه مدت

_هیچ فکر نمیکردم بتونم این همه مدت نبینمت..!

+آخرین حرفت یادم نمیره...

 جروبحثمون که تموم شد گفتی تو میری اما من میمونم تو حس و حال این رابطه.... .

موندی؟

_هنوزم همونجوری میخندی

+هنوزم همونجوری سیگار میکشی

_ما چطور این همه مدت بدونِ هم زندگی کردیم؟

+آدم به همه چی عادت میکنه

_من به بودنِ تو عادت کرده بودم

+پس موندی

_میشنوی صدای آسمونو؟

+آسمون که میگرفت...صدای رعد و برق که میومد جلو درمون منتظرم بودی... .

لباس گرم نمیپوشیدم که وقتی بارون زد بغلم کنی خیس نشم...

_اَبرایِ پاییز بغض دارن...

+دستتو میگرفتم و با اولین قطره ی بارون چشمامو میبستم...

هی حرف میزدی...هی حرف میزدی...انقدر راه میرفتیم که بارون بند بیاد... .

وقتی خیسیِ صورتمو با آستینت خشک میکردی دلم میرفت واست... .

_یه بار تو همون خیابون دیدمت...روی همون نیمکت...

بارون نمیومد اما صورتت خیس شده بود

+ابرای پاییز بغض دارن...

_مثل امشب مثل دیشب...مثل تموم این مدت که نبودی

و تقویم رو پاییزِ اون سال قفل کرد

+میخواد بارون بگیره...من دارم میرم همون خیابون...

میخوام قدم بزنم...با چشمای بسته...نمیای؟

_تو خیلی وقته رفتی... .

منم خیلی وقته موندم!

+میخوام برگردم

_آدمی که رفته میتونه برگرده

 اما آدمی که مونده راهی واسه برگشتن نداره... .

برو همون خیابون

زیر بارون قدم بزن

با چشمای بسته

فقط این دفعه لباس گرم بپوش

چترم با خودت ببر که صورتت خیس نشه...


"علی سلطانی"


پ.ن:

بعضی حرف ها رو 

بهتر است 

میان باران گفت

میان باران شنید

جمله های خیس از یاد نمی روند 


"روزبه سوهانی"


چقدر دلم خواستت

امروز صبح

وقتی از خواب بیدار شدم 

وقتی پتو را کنار زدم 

وقتی هوایِ سردِ اتاق رویِ صورتم نشست

دستم را دراز کنم و گوشی را بردارم 

دوباره پتو را روی صورتم بکشم 

و با چشمانی نیمه باز ببینم پیام داده ای،

از آن پیام های دستوری

" که تمام کارهای امروزت را کنسل کن 

که دلم میخواهد بعد از خوردن حلیم 

بایستیم گوشه ی خیابان و چای داغِ قند پهلو بنوشیم...

که وقتی سردم شد مچاله شوم در آغوشِ تبدارت...!"

تا با همان حالت ِ خواب آلود 

لبخند روی صورتم بنشیند 

و به شوق بوسیدن ات از خانه بزنم بیرون ...

اما راستش را بخواهی 

گوشی را برداشتم 

پتو را هم روی صورتم کشیدم 

اما خبری از پیامت نبود 

یعنی مدت هاست خبری نیست 

اما آدم است دیگر 

دل است دیگر ...

عکس های پروفایلت را چند باری نگاه کردم ...

چند کلمه ای قربان صدقه ات رفتم 

و بی حال و بی رمق و خیره ...

راهی محل کارم شذم 

راهی ِروزمرگی هایم شدم 

اما انگار 

یک چیزی در خیابان جاگذاشته بودم ... 


" علی سلطانی "


خراب آن لحظه ام

که شعرهایم را میخوانی

چشمانت را گرد میکنی

دماغت را جمع

یک خنده نخودی تحویل میدهی

و زیر لب میگویی

پسره ی دیوانه!

 

"علی سلطانی"