چاوره ش

چاوره ش

چشم هاى سیاه تو
خاورمیانه ى دوم است؛
یک دنیا براى تصرفش
نقشه مى کشند
و من ..
سرباز بى چاره اى که
در مرز پلک هاى تو
جان مى دهم

طبقه بندی موضوعی

۲۹ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است


تو اعتبار خطوطِ

دور و اطراف چشم آیدایی.

غرور شاملو در شعرهایش.

تو زنانه زیستن فروغی

لحن دلنشین خوانش مشیری.

تو صادقانه ترین لحظه های نیمایی

لطافت سهراب سپهری،

زمانی که رود می دید.

لرزش  پر از حزن صدای فرهاد ،

وسط غصه ی شهری

روی نیمکت چیده ی پارک

نزدیک همان چراغی که ماه تر شده بود.

تو صافی حنجره ی سیاووشی.

دوردستی

مثل فریدون و اندوه جاده و قوزک پا.

نزدیکی همانندِ سیمین 

به شعرهای معاصر.

تو خود خود ترانه ای

رقص واژه های مولانا.

تو علاقه ی نوح،

به بقای هر دوستت دارمی.

تو سلیمانی

نشسته بر زبان هر عاشق.

تو کلام مشترکی

میان هر قطره ی جان.

بارانی ترین روز سالی.

تو  کمانی هستی پر از نقش و نگار،

که گیسوی آسمان را صاف کرده تا

چهره ی بهار را خوب ببینم.

تو هرم  لب های منی

وقتی که روی عکس هایت

نفس می پاشم

و تو را با نام خودم 

صدا می زنم.

تو بازوی شعری

زیر سر عشق


"رسول ادهمی"


پ.ن:

میگویم‌ دوستت دارم
میشِکُفی
گلهای باغچه تقلید میکنند!
خدا میخندد
و‌ میگوید...
امان از عشق!

" حامد نیازی " 


Nefes


برای عاشقانه های من 
نه موهایت را بلند کن
نه چشم هایت رارنگی
من از توموهای شرابی نمیخواهم
من ازتورُژ قرمز نمیخواهم
تا هوس بوسیدن لب هایت دیوانه ام کند
برای عاشقانه هایم کفش های بندی بپوش
برای من 
کفش های بندی ات یک کتاب شعرمیشود
همین که خم شوم تاببندمشان... 


"حامد رجب پور"



بجز سفیدی گردنت
تنت را
با آبی ترین لباسهایت بپوشان... این نیلگون
و لکه ی ابرش
بهترین آسمانیست
که برای پرواز دوست دارم... 


" حمزه کریم تباح فر " 


من  گلدان های کوچک را 

که عطر های پهناوری دارند ،

دوست دارم ...


" احمدرضا احمدی " 


گاهی باید ذهنت را از هرچه هست خالی کنی...
سرت را بگذاری روی پاهایش و 

فقط به این فکر کنی که چقدر بازی کردن با موهایت را خوب بلد است...


" زکیه خوشخو " 

مگه دست توئه؟

۲۶
مرداد


مگه دست توئه؟ که بذارم برای یه مدت طولانی بری تو خودت و ساکت و کم‌حرف بشی و هی خودتو بخوری و من با این چشمام ببینم که دلتنگی و دلگیریت کِشدارترین عذابِ این دنیاست...
مگه من میذارم کلافگیت از امروز به فردا بکشه؟
حالا دیگه فرق کرده همه چی
من که هستم تو حق نداری حالت بد باشه
فقط باید بخندی و هر دردی‌ام که داری برام بگی تا برسونمش به لبخند برات...
دیگه تنها نیستیم من و تو ... دیگه دنیامون منحصر به خودمون نیست ... دیگه نمیتونیم خودمونو زندونیِ تاریکی و اندوه کنیم
از اینجا به بعد چون آشوبت آشوبمه، باید برام بگی از هرچی تو دلته تا منم آشوبتو آروم کنم
تا منم آشوب که شدم بگم برات که آرومم کنی.
درا رو نبند دیگه رو خودت
دنیات با تمامِ خوب و بدش حالا دنیای منم هست
حواست هست میخوام نذارم بیقرار بمونی؟
حواست هست نذاری بیقرار بمونم؟

" مانگ میرزایی" 

 

وقتی جایی دعوتیم

دست پاچه و کلافه،

نه برای رفتن

برای برگشتن

زود آماده می شوم

صندلی را جلوی حمام می گذارم و 

صدای دوش گرفتن ات را می شنوم

باورت نمی شود

برای من لحظه های کشدار حاضر شدن ات

خود خود مهمانی ست

آنقدر صدای آبی که تن ات را می شوید

گوش نواز است

و چنان خوش می گذرد

 که از خانه بیرون نرفتیم هم 

نرفتیم

دروغ چرا یک چیز شلوغی را دوست دارم

آن جا که از لابه لای آدم ها دلمان برای هم تنگ می شود

آن جا که

هنوز مراسم به آخر نرسیده

آرام

با سر به هم اشاره می کنیم

 بریم؟

.

"رسول ادهمی"


  • گفتم ، نزنی رژ ! که به اندازه ی کافی
    سرخست لبت
    بعد تو گفتی به تلافی
    من رژ نزنم ، دل نبرم ، پس تو چگونه
    می خواهی از عاشق شدنت شعر ببافی ؟

" ناشناس " 


دوستی میان دست‌هایمان

از دوستی من و تو محکمترند

و زلال‌تر

و عمیق‌تر.


هر وقت من و تو دعوا می‌کنیم

و مشت‌هایمان را در هوا تکان می‌دهیم

دست‌هایمان همدیگر را در آغوش می‌گیرند

بوسه‌ای رد و بدل می‌کنند

و به‌خاطر نادانی‌ما

به هم چشمک می‌زنند...

.

"نزار قبانی"


هزار آفتابِ خندان در خرامِ توست
هزار ستاره‌ی گریان
در تمنای من
عشق را
ای کاش زبانِ سخن بود

" احمد شاملو " 


خدا از سر تقصیر موهایت نگذرد 

اگر بسته بود
من چنین آشفته نبودم

" رضا محبی راد " 

پ.ن: 
صدای پیانو رقص موهایت و من 
همراه با نت ها میخوانم

دو ...
ر .... تو
میگردم...!!

" ناشناس "


دلم برای تو تنگ است

و این را نمی توانم بگویم

مثل باد که نمی تواند حرف بزند

یا درخت ها که خاموشند

یا شکوفه های سیب 

با این همه

گل ها می شکفند

و درخت ها سبز می شوند

و من هم به زندگی ادامه می دهم


"چیستا یثربی"

دلم می خواست

شبی که می رفتی ،

اتفاق ساده ای می افتاد


راه را گم می کردی

فاخته ای کوکو می کرد

و کلیدی زنگار گرفته

از آشیانه ی خالی درناها

به زمین می افتاد ...


باران می گرفت ،

بیدار می شدم

بیدارت می کردم

و ادامه ی این خواب خط خط ی را تو

 تعریف می کردی ...

.

"واهه آرمن"

آه ..!

هرگز صد عکس ،

پُر نخواهد کرد 

جای یک زمزمه ی ساکتِ پا را

 بر فرش ..


"هوشنگ ابتهاج"

خوشحالم

۰۵
مرداد


خم کردن سر پیش کسی جایز نیست.. .

جز ب بوسیدن یاری ک قد اش کوتاه است..!!!!



Keep smiling and one day life would get tired of upsetting you 

. Just be happy and a reason will come along

 . You are responsible for your own happines

💕

خوشحالم اینجایی

زندگی کن

۰۵
مرداد


می پرسد چرا اکثر آدمها توی ایران راجع به سنشان دروغ می گویند...!!!

جواب می دهم چه توقعی داری؟راست بگویند...!!!
وقتی مدام می شنوند که باید از سنشان خجالت بکشند!!!
خجالت بکشند و رنگ شاد نپوشند...
خجالت بکشند از سنشان و عاشق نشوند...!!!
خجالت بکشند از سنشان و نرقصند... با صدای بلند نخندند و...خجالت بکشند چون از آنها گذشته است و...
نه...نترس دوست من،
هرگز برای هیچ چیز از تو نگذشته است...
اگر به عشق نیاز داری عاشق شو...برقص...
با صدای بلند قهقهه بزن ،رنگهای شاد بپوش...
تا وقتی زنده ای، هیچ چیز از تو نگذشته است...
زندگی کن دوست من و از عدد توی شناسنامه ات هرگز خجالت نکش...


" تهمینه میلانی " 

هربار خواستم بگم «دوستت دارم»

گفتم «حالت چطوره؟»


و من تو را خیلی «حالت چطوره!» 


"پوکر ترانه"


از تو تنها یک خواسته دارم

عطرش را

موهایش را 

حتی اگرممکن است

خودش را هم برایم بیاور،

ای باد!


"جمال ثریا"

.

سر صبحی

دریا را توی یک فنجانِ گل سرخی ریختم و سر کشیدم!

سر صبحی

آفتاب را با آواز گنجشکهای عاشق

وسط ِ آسمان چشم هایم رقصاندم!

سر صبحی صبح را خنداندم!

آدم،

تو را که داشته باشد 

همه ی ساعت هایش سر صبحند!

تازه و پر نور و بخیر ....


"معصومه صابر"


بگذار نوازشت کنم ،

با اینکه می دانم

این دست

 خیابانی ست !

که به پنج کوچه ی بن بست می رسد ...


"مهدی اشرفی"


پ.ن:

دکتر مچم را که گرفت!

گفت : 

تنهایی ؟ 

گفتم : نه !

گفت :

تنهایی!

نوارِ قلبت 

چاوشی 

میخواند ... !


"حسین ناصرى"


من و تو یکی دهانیم ،

که با همه آوازش

به زیبا سرودی خواناست

من و تو یکی دیدگانیم ،

که دنیا را هر دم

در منظر خویش تازه تر می سازد ...

نفرتی ،

از هر آنچه بازمان دارد

از هر آنچه محصورمان کند

از هر آنچه واداردِ مان

که به دنبال بگردیم ، 

دستی !

که خطی گستاخ به باطل می کشد


من و تو یکی شوریم ،

 از هر شعله ای برتر

که هیچ گاه شکست را بر ما چیرگی نیست

چرا که از عشق روئینه تنیم !

و پرستویی که در سر پناه ما آشیان کرده است

با آمد شدنی تابناک !

خانه را

از خدایی گم شده لبریز می کند ...


 " احمد شاملو"


چقدر ساده‌ایم ری‌را

نه تو، خودم را می‌گویم 

من هنوز فکر می‌کنم سیب به خاطرِ من است 

که از خوابِ درخت می‌افتد. 

در آینه می‌نگرم 

و از چاهی دور 

صدای گریه‌ی گُلی می‌آید 

که نامش را نمی‌دانم

ری‌را ...! گفتی برایت 

از آن پرنده‌ی کوچکی 

که تمامِ بهار ... بی‌جُفت زیسته بود، بنویسم

باشد عزیزِ سال‌های دربه‌دری ...! راستش را بخواهی

بعد از رفتنِ تو 

دیگر کسی به آینه نگفت: - سلام...


"سیدعلى صالحى "


تا به حال 

دستتان اشتباهی به دست یک غریبه خورده؟

مثلا در مترو

مغازه

حین گرفتن باقی پول

یا کرایه

کاسه ی آش

بلیط سینما

روی شانه ی صندلی ماشین ها

تاکسی

گرفتن کاغذ 

حین خواندن آدرسِ غریبه ای گم شده

وسط خیابان ؟

یا چه می دانم  کسی که یک عمر دوستش داشتید

وسط آغوش و تخت

بوسه

و...


تا به حال دستتان اشتباهی به دست غریبه ای خورده؟

اندازه ی یک عمر؟


"رسول ادهمی"


نشسته ام

زیر سایۀ درختی

که دیروز آن را بریده اند.

 

"عبدالحمید ضیایی"


بعضی چیزها را نمی شود گفت...
بعضی چیزها را احساس می کنید،

 رگ و پی شما را می تراشد، دل شما را آب می کند،

 اما وقتی می خواهید بیان کنید،

 می بینید که بی رنگ و جلاست. 

مانند تابلوئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد.

 عینا همان تابلوست اما آن روح،

 آن چیزی که دل شما را می فشارد در آن نیست.


" بزرگ علوی " 


گفت: ماهو نیگا

تا اومدم سرمو بگیرم بالا رفته بود زیر ابر... نور پس داده بود به ابرا... یه حالی بود آسمون...

گفت: من عاشق این رنگم.... چه رنگیه...؟

گفتم: خاکستری

گفت: یه رنگیه... یه جوره دلبریه...

اره عزیز دلم

خاکستریا همیشه دلبرن

عین همون موقع که گفتی دوسِت دارم و من عین خیالم نبود...

میگفتی بریم بستنی قیفی بخوریم...؟

مِن من میکردم و میگفتم نه حوصله ندارم...

میگفتی مگه قرار نبود دست به موهات نزنی... میگفتم اااا یادم رفت...

میگفتی بیام دم خونه چند دقیقه بوت کنم...؟

میگفتم وااا دیووونه...!

میگفتی شب بخیرم‌ پس چی شد ؟... میگفتم خوابم برد...

رفته بودم زیر ابر و تو پیِ ام بودی...

انقدر رفتی و اومدی و دیونگی خرج کردی که دلمو ببری...

درست همین موقعها بود که دلم رفت...

بعدِ دلم حالا نوبت تو بود که بری زیر ابر...

حالا نوبت من بود هزار تا بستنی قیفی آب شه توو دلم

توو خیال دست کنم لای موهات

لا به لای آدما خمارِ ردِ بوی تو باشم

بی خواب شم از شب بخیرایی که خواب بهش زده بود...

اره عزیز دلم خاکستریا همیشه دلبرن

میدونی چرآ چون پشت ابرن...

آدما عاشق نور میشن

میرن پیِ منبعِ نور، کور میشن


"پریسا زابلی پور"


ده یازده سالم که بود؛

تو ویترین کفش فروشی یه کفش پاشنه بلند قرمز دیدم

هر سری که از اونجا رد میشدم با حسرت نگاش میکردم...

زیاد گذشت

هم دفعه هایی که با حسرت نگاش کردم زیاد بود

هم وقتایی که وایمیستادم کنارِ دیوار تا ببینم قدم بلند تر شده یا نه...

بالاخره قدِ آرزوهام رسید به جایی که بتونم پام کنم اون کفش پاشنه بلند قرمزو...

اولین چیزی که موقع پوشیدنش اومد تو سرم این بود که واقعا من برای این حسرت میخوردم

برای اینی که حتی نمیتونستم یه مسافت کوتاهم باهاش راه برم و اینی که با دو دقیقه پوشیدنش چنان پامو زخم میکرد که تا دو روز غیرممکن ترین کار میشد راه رفتن...

یادم نمیاد کجا دیدمت ولی حتما تو ویترینی چیزی بود،

و باز دستِ من از داشتنِ آرزوم کوتاه،

باز حسرتِ بعد از هربار دیدنت

و باز انتظار برای رسیدنِ دستم بهت...

روزی که دستم رسید به دستت

زل زدم به چشمات

فقط یه سوال تو سرم بود

داشت ارزش حسرت خوردنو بغض قورت دادنو؟؟؟

تو قد و اندازه من نبودی،

اینو اون وقتی فهمیدم که نتونستم باهات راحت راه برم... 

تو قد و اندازه من نبودی،

اینو دل زخمیم که دیگه نمیتونست خوش باشه به کسی میگفت...

انگار همه چی از تو ویترین خوبه،

از دور حسرت باره...

راستی

پایِ زخمی خرجش دو روز راه نرفتن بود؛

تویی که آرزوم بودی یه روز میتونی بگی

دل زخمیم مرهمش چیه؟؟


"فاطمه جوادی"


گفتم: اینا که هلالی شکلن، 

پرتشون میکنی، میرن ولی باز برمیگردن پیش خودت، 

اینا اسمشون چیه؟!

گفت: بومرنگ.

گفتم: اینهمه سال فکر میکردم اسمم محمده، نگو منم بومرنگم!


"لئو"

"پوکر ترانه"


زیر ابرهای تو ایستاده ام

و گلویم گرفته است ،

کنار تابستان

تلفن زنگ می زند

این ابتدای باران هاست

گوشی تلفن ابری ست !

رنگ ها گرد شماره گیر می پیچند ،

بوی باران بر انگشتانم حلقه می زند

روی سیم هایی که به اندازه ی این هجرانی

 سیاه و طولانی ست ...

بر صدایت بوسه می زنم !

و ناگهان

تابستانی میان بارانم ...


"زنده یاد نازنین نظام شهیدی"