چاوره ش

چاوره ش

چشم هاى سیاه تو
خاورمیانه ى دوم است؛
یک دنیا براى تصرفش
نقشه مى کشند
و من ..
سرباز بى چاره اى که
در مرز پلک هاى تو
جان مى دهم

طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب با موضوع «صالح دروند» ثبت شده است


یک نفـــر دور کند ایـــن خودیِ جانی را


این دل ـ این قاتلِ بالفطره‌ی پنهانی ـ را


امشب این سوخته، دلباخته‌ی او شده است


او‌ کـــه با رقــصِ  خود آتش‌ زده  مهمانــی را


کاش این سایه‌ی افسرده‌ی تنها ببرد،


دلِ آن دختـــر ِ افسونگر افغــانـــی را


که بگوید: بنشین، حرف بزن، شور بپاش


سخت کوتاه کن این جمعه‌ی طولانی را


همه منهـــای تــو تلخ‌اند، به اندازه‌ی چای


بده آن خنده‌ی چون قند ـ که می‌دانی ـ را


سر بگردان و به این سمت بچرخان ابرو


این‌ طرف پرت کن آن چاقــوی زنجانی را


تو بیـــا با دو سه خلخالِ عراقی در پا


تو به پایان برسان سبکِ خراسانی را


شمسِ من باش و به اشعارم از این لحظه بتاب


کـــه  بگیــــرم  لقب ِ  مولــــوی ِ  ثانـــی  را


چه غریب است و عجیب است که با هم داری،


چهـــره‌ی مشهدی و لهجــــه‌ی تهرانــــی را!


تو بخوان شعر! بخوان شعر! دوچندان بکند،


خواندنت لذّتِ شب‌های غــزل‌خوانــــی را


"صالح دروند"


از این مسیر دو فرسنگ مانده تا مویت


هـــزار و چند قــدم بیشتر بــــه ابرویت


دلِ من است که پوشیده چکمه باد و


وزیده است به سوی شلالِ گیسویت


دل من است دلِ بـــی‌پنـــاه و غمگینـــی


که سر به زیر و پشیمان نشسته پهلویت


اگرچه هیچ یک از تپه‌های این اطراف


نمانده بی‌‌ که گذر کرده باشد آهویت


لبت تمامـــی خــاورمیانـــــــه را امــــروز


گشوده است به تحسین ِ خال هندویت


بدونِ این کـــه تلاشی کنی ، توجــــهِ ماه


به چشم هم زدنی جلب می شود سویت


همین که از پس ِ یک جفت قله یک خورشید


همین کــه بـــر تن یک کـــــوه پایه سوسویت


همین که دستِ کسی ـ بی‌دلیل ـ چادری از


ستـــاره را  وســـطِ  دشت  مـی‌کشد  رویت


کجاست ماهِ هلالی که سرنوشت مرا


نظاره می‌کند از چشــم‌های ترسویت؟


"صالح دروند"