چاوره ش

چاوره ش

چشم هاى سیاه تو
خاورمیانه ى دوم است؛
یک دنیا براى تصرفش
نقشه مى کشند
و من ..
سرباز بى چاره اى که
در مرز پلک هاى تو
جان مى دهم

طبقه بندی موضوعی

۱۳۴ مطلب با موضوع «نویسندگان ایرانی» ثبت شده است


هرگز نخواهم فهمید

لبی که می بوسد !

از لبی که بوسیده می شود 

چرا غمگین تر است ....


."حسن آذری"


پ.ن:

تو را دوست دارم

چون لحظه ی شوق ، شبهه ، انتظار 

و نگرانی ،

در گشودن بسته ی بزرگی

که نمیدانی در آن چیست ؟!

.

"ناظم حکمت"


همیشه دوستت داشتم!

از همان روز اول...
انگار برایم آشنایی بودی همیشگی
عجیب غرق رویایت بودم...
"هنوز هم هستم"
راستش میدانی عزیز دل!
بعضی آدم ها ماندگارترینند
ریشه دارند در جای جای قلبت
تو برای من همانی...
همانی که هست و باید باشد
همان که بی دلیل بودنش،جان است!
بمان برایم!
تا همیشه بمان
داشتن تو شیرین ترین دارایی من است

" حدیث اسدی " 

پ.ن 1:
تنم میکنم آغوشت را ! 
آخ اگر بدانی چقدر اندازه ام است ..
چقدر در آن راحتم ! 
انگار حجمی از تو را برای تنم دوخته باشند تا سفت خودش را به من بچسباند
تا نشکنم...
تنها نمانم ! 
عجیب به من می آید این آغوش تو 
اگر ممکن است هیچ وقت جز من به کسی نفروشَش!
من عشق به اندازه ی کافی برای خریدنش دارم ..

" زهرا مصلح " 


پ.ن2:

میدانی؟

خوش بحال خدا 

وقتی 

از آن بالا 

من را در آغوشت می بیند


 "ریحانه تحویلی "


مگر میشود تو باشی حال من بد باشد

با اینکه از تو دور هستم بودنت را حس میکنم.
روزی می رسد که تمام این نبودن ها پایان می یابد...
آنوقت من میمانم و تو و لحظه های با هم بودن ...
روزی میرسد که به یکدیگر میگوییم یادت هست آن نگرانی ها؟؟
دنیایِ هم راساختیم
یادت هست آن سختی ها؟؟
کاش همه ی این ها اتفاق بیوفتد...
آن روزهایی که با سختی می گذراندم خیال میکردم هیچکسی مثل من نخواهد بود وقتی تو را دیدم کسی شبیه خود را پیدا کردم
نمیدانستم میتوانم به این راحتی عاشق شوم...
نمیدانستم روزی هم میرسد قلبِ کوچکم دوباره زنده شود...
خداوند من و تو را از یک خاک ساخته است
ما برای هم ساخته شده ایم
مگر میشود تو نباشی من ب زندگی کردن ادامه دهم؟؟؟محال است
راستی !!!
میدانستی؟
میدانستی من آنقدر دوستت دارم که گاهی از این دوست داشتنه زیاد است که عصبانی میشوم ...حسود میشوم..دلتنگ میشوم..حسود از همه آدم های دورت که میتوانند چشمانت را از نزدیک ببینند ...
آنقدر دلتنگ میشوم که هیچ کس و هیچ چیز برایم مهم نیست حتی گاهی وقت ها وانمود میکنم ک برایم مهم نیستی
خنده دار است نه؟؟
گاهی وقت ها دوست دارم مانند خودت بشوم. عصبانی بشوم.زود دلخور بشوم.
سخت است و خیلی زود هم پشیمان میشوم میدانی در واقع عشقت است که دیوانه ام کرده است...نمیدانم مرا درک میکنی یا نه ولی دوستت داشته ام دوستت دارم دوستت خواهم داشت
برای من بمان 

" کاف کاف " 


مثلِ وقتهایی که بعد از چند ماه دنبال آهنگی گشتن، توی تاکسی میشنویش...
مثل وقتهایی که کل خانه را زیر و رو میکنی برای پیدا کردن چیزی و شش ماه بعد زیر تخت پیدایش میکنی...
مثلِ پوتینی که آخر زمستان حراج میخورد...
مثلِ لباسی که تازه اندازه ات شده و دیگر مدلش دلت را نمیلرزاند...
مثلِ سفری که پنج سال قبل آرزویش را داشتی و حالا سهمت شده...
مثلِ کفشِ قرمزی که پنج سال پیش دوستش داشتی و حالا خاک میخورد بالای کمدت...
مثلِ وقتی ساعت ۳ صبح هوایِ دربند به سرت میزند و شش صبح که راهی شدی لبخند هم روی لبت نداری...
مثلِ عکسی که برای پیدا کردنش کل آلبوم ها را ورق زدی و وقتی از سرت هوای دیدنش افتاد،لای کتاب پیدایش میکنی...
دوست داشتن های از دهن افتاده،
دیدن هایِ خیلی دیر،
برگشتن های بی موقع؛
دردی دوا نمیکند،
حسرت آن روزهایت را جبران نمیکند،
و تو را به آن روزهایی که اتفاق افتادنشان معجزه زندگیت بود برنمیگردانند...
فقط تمام زندگیت را پر از این سوال میکند:
چرا همان موقع نه،چرا حالا....

" فاطمه جوادی " 


گاهی باید ذهنت را از هرچه هست خالی کنی...
سرت را بگذاری روی پاهایش و 

فقط به این فکر کنی که چقدر بازی کردن با موهایت را خوب بلد است...


" زکیه خوشخو " 

مگه دست توئه؟

۲۶
مرداد


مگه دست توئه؟ که بذارم برای یه مدت طولانی بری تو خودت و ساکت و کم‌حرف بشی و هی خودتو بخوری و من با این چشمام ببینم که دلتنگی و دلگیریت کِشدارترین عذابِ این دنیاست...
مگه من میذارم کلافگیت از امروز به فردا بکشه؟
حالا دیگه فرق کرده همه چی
من که هستم تو حق نداری حالت بد باشه
فقط باید بخندی و هر دردی‌ام که داری برام بگی تا برسونمش به لبخند برات...
دیگه تنها نیستیم من و تو ... دیگه دنیامون منحصر به خودمون نیست ... دیگه نمیتونیم خودمونو زندونیِ تاریکی و اندوه کنیم
از اینجا به بعد چون آشوبت آشوبمه، باید برام بگی از هرچی تو دلته تا منم آشوبتو آروم کنم
تا منم آشوب که شدم بگم برات که آرومم کنی.
درا رو نبند دیگه رو خودت
دنیات با تمامِ خوب و بدش حالا دنیای منم هست
حواست هست میخوام نذارم بیقرار بمونی؟
حواست هست نذاری بیقرار بمونم؟

" مانگ میرزایی" 


دلم برای تو تنگ است

و این را نمی توانم بگویم

مثل باد که نمی تواند حرف بزند

یا درخت ها که خاموشند

یا شکوفه های سیب 

با این همه

گل ها می شکفند

و درخت ها سبز می شوند

و من هم به زندگی ادامه می دهم


"چیستا یثربی"

زندگی کن

۰۵
مرداد


می پرسد چرا اکثر آدمها توی ایران راجع به سنشان دروغ می گویند...!!!

جواب می دهم چه توقعی داری؟راست بگویند...!!!
وقتی مدام می شنوند که باید از سنشان خجالت بکشند!!!
خجالت بکشند و رنگ شاد نپوشند...
خجالت بکشند از سنشان و عاشق نشوند...!!!
خجالت بکشند از سنشان و نرقصند... با صدای بلند نخندند و...خجالت بکشند چون از آنها گذشته است و...
نه...نترس دوست من،
هرگز برای هیچ چیز از تو نگذشته است...
اگر به عشق نیاز داری عاشق شو...برقص...
با صدای بلند قهقهه بزن ،رنگهای شاد بپوش...
تا وقتی زنده ای، هیچ چیز از تو نگذشته است...
زندگی کن دوست من و از عدد توی شناسنامه ات هرگز خجالت نکش...


" تهمینه میلانی " 

هربار خواستم بگم «دوستت دارم»

گفتم «حالت چطوره؟»


و من تو را خیلی «حالت چطوره!» 


"پوکر ترانه"

.

سر صبحی

دریا را توی یک فنجانِ گل سرخی ریختم و سر کشیدم!

سر صبحی

آفتاب را با آواز گنجشکهای عاشق

وسط ِ آسمان چشم هایم رقصاندم!

سر صبحی صبح را خنداندم!

آدم،

تو را که داشته باشد 

همه ی ساعت هایش سر صبحند!

تازه و پر نور و بخیر ....


"معصومه صابر"


بعضی چیزها را نمی شود گفت...
بعضی چیزها را احساس می کنید،

 رگ و پی شما را می تراشد، دل شما را آب می کند،

 اما وقتی می خواهید بیان کنید،

 می بینید که بی رنگ و جلاست. 

مانند تابلوئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد.

 عینا همان تابلوست اما آن روح،

 آن چیزی که دل شما را می فشارد در آن نیست.


" بزرگ علوی " 


گفت: ماهو نیگا

تا اومدم سرمو بگیرم بالا رفته بود زیر ابر... نور پس داده بود به ابرا... یه حالی بود آسمون...

گفت: من عاشق این رنگم.... چه رنگیه...؟

گفتم: خاکستری

گفت: یه رنگیه... یه جوره دلبریه...

اره عزیز دلم

خاکستریا همیشه دلبرن

عین همون موقع که گفتی دوسِت دارم و من عین خیالم نبود...

میگفتی بریم بستنی قیفی بخوریم...؟

مِن من میکردم و میگفتم نه حوصله ندارم...

میگفتی مگه قرار نبود دست به موهات نزنی... میگفتم اااا یادم رفت...

میگفتی بیام دم خونه چند دقیقه بوت کنم...؟

میگفتم وااا دیووونه...!

میگفتی شب بخیرم‌ پس چی شد ؟... میگفتم خوابم برد...

رفته بودم زیر ابر و تو پیِ ام بودی...

انقدر رفتی و اومدی و دیونگی خرج کردی که دلمو ببری...

درست همین موقعها بود که دلم رفت...

بعدِ دلم حالا نوبت تو بود که بری زیر ابر...

حالا نوبت من بود هزار تا بستنی قیفی آب شه توو دلم

توو خیال دست کنم لای موهات

لا به لای آدما خمارِ ردِ بوی تو باشم

بی خواب شم از شب بخیرایی که خواب بهش زده بود...

اره عزیز دلم خاکستریا همیشه دلبرن

میدونی چرآ چون پشت ابرن...

آدما عاشق نور میشن

میرن پیِ منبعِ نور، کور میشن


"پریسا زابلی پور"


ده یازده سالم که بود؛

تو ویترین کفش فروشی یه کفش پاشنه بلند قرمز دیدم

هر سری که از اونجا رد میشدم با حسرت نگاش میکردم...

زیاد گذشت

هم دفعه هایی که با حسرت نگاش کردم زیاد بود

هم وقتایی که وایمیستادم کنارِ دیوار تا ببینم قدم بلند تر شده یا نه...

بالاخره قدِ آرزوهام رسید به جایی که بتونم پام کنم اون کفش پاشنه بلند قرمزو...

اولین چیزی که موقع پوشیدنش اومد تو سرم این بود که واقعا من برای این حسرت میخوردم

برای اینی که حتی نمیتونستم یه مسافت کوتاهم باهاش راه برم و اینی که با دو دقیقه پوشیدنش چنان پامو زخم میکرد که تا دو روز غیرممکن ترین کار میشد راه رفتن...

یادم نمیاد کجا دیدمت ولی حتما تو ویترینی چیزی بود،

و باز دستِ من از داشتنِ آرزوم کوتاه،

باز حسرتِ بعد از هربار دیدنت

و باز انتظار برای رسیدنِ دستم بهت...

روزی که دستم رسید به دستت

زل زدم به چشمات

فقط یه سوال تو سرم بود

داشت ارزش حسرت خوردنو بغض قورت دادنو؟؟؟

تو قد و اندازه من نبودی،

اینو اون وقتی فهمیدم که نتونستم باهات راحت راه برم... 

تو قد و اندازه من نبودی،

اینو دل زخمیم که دیگه نمیتونست خوش باشه به کسی میگفت...

انگار همه چی از تو ویترین خوبه،

از دور حسرت باره...

راستی

پایِ زخمی خرجش دو روز راه نرفتن بود؛

تویی که آرزوم بودی یه روز میتونی بگی

دل زخمیم مرهمش چیه؟؟


"فاطمه جوادی"


گفتم: اینا که هلالی شکلن، 

پرتشون میکنی، میرن ولی باز برمیگردن پیش خودت، 

اینا اسمشون چیه؟!

گفت: بومرنگ.

گفتم: اینهمه سال فکر میکردم اسمم محمده، نگو منم بومرنگم!


"لئو"

"پوکر ترانه"

انگار دلم یک اتفاق تازه میخواهد
نه از آن اتفاقهایی که روزمرگی ها را به تاخیر میاندازد..
از آنها که یهو عشق قدیمی ات را توی ماشین بغلی 
جلوی چراغ قرمز میبینی...
یا مثلا عطر کسی توی گلفروشی هوش از سرت ببرد
وبرق چشمانش رنگ دنیا را برایت عوض کند، نه....
اینها را نمیخواهم
میخواهم اتفاق تازه ام فقط تو باشی
همانکه وقتی افتاد، دلم را رام کرد
رنگ دنیایم را پر از رنگین کمان،
...
همان که صورتم را طرحی زد پراز صدای قهقهه....
و چشمانم را پر از اشتیاق لمس فردا
دلم همان ، تو را میخواهد
فقط تویی که آمدنت امروز ، فرق کند با دیروز
بدون گل، بدون عطر
فقط حسی که یادم بیفتد
عشق چقدر نزدیک من است....

"ندا پالیزگر"

بهت میگم میدونی قشنگ‌‌ترین عکسی که ازت دیدم، کدومه؟ میگی کدومه؟ نشونم بده!بعد لابد منتظری یکی از اون پرتره‌های جذابت که عکاس ازت گرفته رو برات بفرستم! ولی من اولین سلفی‌ِ تار و تاریکی که باهم گرفتیم و میفرستم برات و میگم این قشنگ‌ترین عکسته! ببین لبخندتو!بهم میگی عه من تا حالا تو این عکس فقط حواسم به تو بود! ندیده بودم خودمو؟حالا تو خودت اصن دقت کردی لبخندت تو همین سلفیه قشنگ‌ترین لبخندِ زندگیته؟منم جوابتو این شکلی میدم: همونجور که یه سلفی تار دونفره می‌ارزه به صدتا عکس تکی هنری قشنگ، کنار تو بودن حتا تو شرایط بد، می‌ارزه به همه‌چیو داشتن ولی بدونِ تو بودن! من خیلی وقته از زندگیم هیچی نمیخوام! جز تویی که همه چیز منی!

"مانگ میرزایی"

I

تابستان اولین ایستگاه خوشبختی است اگر دل بسپاری به راه شیری که از آسمان خانه ات می گذرد.

انگار کسی در یکی از بعد از ظهرهای دم کرده اش انتظارم را می کشد تا مرا برساند به پاییزی شگفت انگیزتر از هر چه پیش از این بود ..

اینجا هنوز گاهی نسیم می وزد... هنوز گاهی باران می بارد ... و کسی در کوچه هایش چشم به راه اضطراب خسته زن است که شبیه من بود و به معجزه تابستان ایمان داشت ..

.

"نیلوفرلاری پور"

کسی چه می‌داند ..
شاید همین لحظه زنی برای مرد سیاست مدارش می رقصد، یا پیانو می زند و آواز می‌خواند و جلوی جنگ جهانی بعدی را می گیرد،
کسی چه می‌داند ..
شاید تنها شرط معشوقه‌ی هیتلر به خاک و خون کشیدن دنیا بود،
کسی سر از کار زن ها در نمی‌آورد ..
با سکوتشان شعر می خوانند، با لب‌هایشان قطع نامه صادر می کنند، با موهاشان جنگ می‌طلبند، با چشم هاشان صلح ..
کسی چه می داند ..
شاید آخرین بازمانده ی دنیا زنی باشد که با شیطان تانگو می رقصد ..!!


"سیاوش شمشیری"

میدونی چی حالمو خوب میکنه؟
اینکه قلباً مطمئن باشم
تو فقط من رو تو سینه ت داری
مطمئن باشم
تا هرکجا که بخوام باهامی و 
هرکجا که میری
به من فکر می کنی
اصلا حرفام رو نگفته از چشمام بخونی
و بدونم جز من هیچکس برات، 
انقدر قابل پیش بینی نیست..
اما، همه ی اینها به وقتش خوبن
میدونی چی حالمو خوب می کنه؟ 
اینکه بیشتر از همه، به موقع باشی
.
" امیر علی ق " 

همیشه تو تصوراتم مردِ با غیرت مردی بود که اگه یه نفر چپ بهم نگاه میکرد، عربده میزد و حکم مرگِ طرفو صادر میکرد

اگه یه تارِ موهامو مردی جز خودش میدید سرم داد میزد: " بپوشون اون لامصبارو ..."
اگه مانتوم یه ذره کوتاه بود دعوام میکرد و مثه پسر بچه ها باهام قهر میکرد ...
و خیلی چیزای دیگه...
اینا غیرت هست، دلگرمی میده ، ذوق میدوء زیرِ پوست آدم، اما تو دراز مدت خسته ت میکنه ...
غیرت رو بد برامون تعریف کردن ...
غیرت فقط صدا کلفت کردن و عربده کشیدن نیست
غیرت فقط " موهاتو بپوشون"، " بلند نخند "، " با فلانی حرف نزن " نیست ...
غیرت، یعنی نذاری، سفیدیِ چشماش، رگه ی قرمز بیفته توشون ...
یعنی نذاری صداش از بغض و شونه هاش از غم بلرزه ...
غیرت یعنی، مراقب دلش باشی ...
مراقب روحش باشی ...
غیرت یعنی، فقط تو بتونی خنده بیاری رو لباش، حتی تو بدترین شرایط ...
غیرت یعنی، خنده‌ها و گریه‌ها و غرغر کردنا و ناز کردناش فقط واسه تو باشه ...
غیرت یعنی، بمونی به پاش و با موندنت ثابت کنی میخوای فقط مالِ تو باشه، نه با داد و دعوا ...
غیرت یعنی، زل بزنی تو چشماش و بگی : " غیرِ تو، هیچکس نمیتونه دلمو بلرزونه ..."
غیرت فقط تو وجودِ مردایی که یه عالمه ریش و سیبیل دارن نیست ...
من غیرت رو تو وجودِ پسر بچه ای دیدم که سعی داشت گریه ی دختر کوچولوی همسایه رو تبدیل به خنده کنه ‌...
.
"مهسا امیری راد"


خانجون خدابیامرز حرفای قشنگی می زد
می گفت: ننه یِـــــطور عاشق شو
که اگه موند،سرت بالا باشه
اگه هم رفت،سرت بالا باشه ...

می گفت یجور زندگی کن که نخوای به صغیر و کبیر جواب پس بدی
یجور پیش دلت دو دوتا چار تا کن که پشیمونی پیرت نکنه ...

میگفت: عشقی که سرتو بالا نیاره
مثِ ثروتِ باد آوُرده ایِ که سوز به دلت میزاره و مَرهم نمیشه..!

میگفت...
.
خانجون خدابیامرز خیلی حرفا میگفت
آب طلا لازم بود حرفاش ...
دل و جون دار بود پَـــــنداش ...

ولی نه من شِنُـــــفتم نه دِلم!
‌░
واس شما هم بگم توفیر نداره
ولی میگم شاید از صدهزارتا پَنشتا سرش بالا بود

هرچند آدما عادت دارن عینِ منچ و مارپله
اول نیش بخورن
بعد برن رو نردبوم

خلاصه..
از ما گفتن بود، هرچی از خانجون شنٌفتن بود ...
آخه خانجون خدابیامرز،حرفای قشنگی می زد...


"نسرین قنواتی"


آدم تا بچه ست خیلی چیزارو نمیدونه
انقده خوبه که نمیدونی!
مثلا تو میدونی دوری چیه؟
شب هفت؟
شورای امنیت میدونی چیه؟
تا حالا اسم آمریکا به گوشت خورده؟
نشنیدی دیگه..
بچه ای ، مهربونی ،
مثه گلِ اول باهاری..
خوب بودن سخته
هرچی بزرگتر میشی سخت ترم میشه
واسه همینه بچه ها همیشه بهترن
هوا پسه بچه
بخند
تا میتونی بزرگ نشو..

" چهرازی" 


مردی که فقط نام تو از زبان اش چکه میکند

و جز تو هیچ کس را برای دیدن محرم نمیابد
اصلا هم بی حاشیه نیست!
فقط سوی چشمانش...
در نگاه تو جامانده است
به خدا اگر شرم و حیا لب هایش را ندوخته بود
آنقدر دوست داشتنت را در بام تهران فریاد میزد...
تا نفس اش بند بیاید..
و تو باید خیلی بی انصاف باشی...
که تنفس دهان به دهان را از او دریغ کنی!


" علی سلطانی " 


میگفت شبیه شهرزادی...

شبیه شهرزاد میخندی..
شبیه شهرزاد حرف میزنی..
اخلاقت با شهرزاد مو نمیزنه..
مخصوصاً وقتی حرفاتو با کنایه میزنی..
مخصوصاً وقتی محکم وایمیسی و از حقت دفاع میکنی...
توی ثانیه به ثانیه ی فیلم انگار تورو میبینم... نگاهش کردم؛
تو چی؟؟!!قبادی؟!یا فرهاد؟!
من هیچکدوم..
من بزرگ آقام،
که عاشقِ شهرزاد شد اما نتونست حرف دلشو بزنه!
نه خودش به عشقش رسید و خوشبخت شد،
نه گذاشت که شهرزاد خوشبخت بشه!
من بزرگ آقام؛
همونقدر عاشق...
همونقدر مغرور...
همونقدر ظالم...
همونقدر ترسووو... اعترافِ قشنگی بود بینِ این همه مردی که فقط "ادعا"ی فرهاد بودن دارن...

"الناز شهرکی"


قدم میزدم...

قدم میزدمُ توی تاریکی دنبالت میگشتم
بیسیمُ برداشتمُ
صدات کردم:
جانان جانان دلبر!

امّا صدایی نیومد
دوباره صدات کردم
جانان جانان دلبر... دلم میخواست مثل همیشه جواب بدی:
جانم جانان؛به گوشم!

امّا بازم سکوت و سکوت... تا اینکه صدای افسرنگهبان از پشت بیسیم‌ اومد:

پسر تو زده به سرت؛حالت خوب نیست سریع بیا پایین پُستتُ تحویل بده،تا فردا یه فکری به حالت بکنم؛تمام.


" مسعود رضا زاده " 

تابستونه

۰۲
تیر


-آفتاب قد کشیده!

+تابستونه خب!

-یه کم حرف بزن 

حرف ک میزنی انگار تو لیوان ِ خیالم دو تا تیکه یخ انداختن!

دلم گرم میشه!

_خودت خوب میدونی تو عرق ریز ظهر تابستون هم اگه دلت پرنده نداشته باشه چه زمستونیه!

_این روزها گنجشک ها زودتر از خواب بیدار میشن 

بیشتر آواز میخونن...

صبح های زود به آوازشون گوش بده

کلی حرف داره از همون جایی که منتظر خبری!

_این روزها لبخندِ آفتاب که همه ی صورتشو میگیره ، گوشه ی خنده هاشو ببوس و بشین تو سایه ی توری توری ِ درختا

_با هر چی تو دلت داری بیشتر بخند!

بزار خنده هات آدما رو یاد گیلاس و توت فرنگی و عطر هندونه های خنک بندازه...

_گاهی هم یه لیوان شربت بهارنارنج خنک که دو تا تیکه یخ کوچیک و دو پَر برگ گل محمدی بریز تو یه لیوان گلگلی و به خورشید تعارف کن!


"معصومه صابر "


گاهی دلم عجیب شیطنت های بچگی ام را میخواهد
توپ پلاستیکی را در دست بگیرم تا جایی که میتوانم به هوا پرت کنم...
از پله برقی های پاساژ مدام بالا و پایین بروم
روی ترک دوچرخه رفیقم بشینم و با هم به پارک برویم...
تاپ سوار شم و تا جایی که میتوانم بالا بروم
دلم هوس شیطنت هایم را کرده...
ولی میدانی چیست...
روحم خسته است...
روح که خسته باشد جسم حرکت نمیکند...
روح که خسته باشد دل قفل میشود...
روح که خسته باشد باید قید شیطنت هایت را بزنی....

" امیر علی اسدی " 


چشم هارا جدی بگیریم !
چشم ها داستان های زیادی برای گفتن دارند...
بیشتر از دهن ها..!
دهن ها خجالتی اند...
ملاحظه کارند...
ساکت میشن...لوس میشن...ناراحت میشن...اون حرفی که نباید رو میزنن و اونی که باید رو نه!
اما چشم ها نه...
سیاست ندارند...
پنهون کاری بلد نیستن...
اما تا دلت بخواد صادق ان...
باید ها و نباید هارو باهم لو میدن!
به چشم ها بیشتر از دهن ها میشه اعتماد کرد...
جدیشون بگیریم!

" محیا زند " 


مردها به دو دسته تعصبی و اپن مایند تقسیم نمیشوند بانو؛
مردها یا دوستت دارند یا ندارند...
دوستت که داشته باشند حتی وقتی مهمانتان پسر ده سال از تو کوچک تر هم باشد حسودی میکنند،
هر یک قلب قرمز زیر عکسهایت میشود یک درد روی قلبش،
هر یک باری که اسم پسر غریبه جلویش بیاوری یک تار سفید میکند...
مردها که دوستت داشته باشند؛
به رنگ موهایت کار دارند،
به رژ قرمز و سرخی دستانت،
به شلوار تا زده و به مانتویی که به نظرشان کمی جذب است.
مردهایی که دلشان را به تو داده اند از ساعت نه آمدنت به خانه قلبشان مچاله میشود،
دوست معمولی و هم کلاسی همه را به یک چشم میرانند:
"خطر"
مردهایی که دوستت ندارند ولی؛
ساعت یک بروی خانه یا هشت شب برایشان فرقی ندارد،
اینکه هم کلاسی دانشگاهت تو را فلانی جان صدا میزند اخم هایشان را توی هم نمیکند،
رژت که پررنگ باشد برای پاک کردنش با حرص دستمال کاغذی روی لب هایت نمیکشند،
موهایت را نامرتب زیر روسریت نمیزنند
و اسم هزار تا پسر هم که روی گوشیت بیفتد عکس العمل نشان نمیدهد...
آنهایی که دوستت ندارند
با گفتن باید ازدواج کنم هم ته دلشان از حس رقیب داشتن نمیلرزد،
با هیچ حرفی حسادتشان تحریک نمیشود
و مدام فالوور هایت را چک نمیکنند...
مردها یا متعصبند یا دوستت ندارند
از این دو حالت خارج نیست جانم... 


" فاطمه جوادی " 


دانشگاه (سر کلاس) .

+من هیچوقت آخر اون فیلمو نفهمیدم، زنه چرا ول کرد رفت؟

_کاری به اون فیلم ندارم ولی یه قانونی میگه زنها وقتی عاشق کسی بشن رهاش میکنن میرن! .
+پس لطفا عاشق من نشو!

_چی؟
. +هیچی استاد اومد

_یکم دیر گفتی
. +چی؟! .
_هیچی اونجوری زل نزن بهم استاد داره نگامون میکنه... ‌


"علی سلطانی"