چاوره ش

چاوره ش

چشم هاى سیاه تو
خاورمیانه ى دوم است؛
یک دنیا براى تصرفش
نقشه مى کشند
و من ..
سرباز بى چاره اى که
در مرز پلک هاى تو
جان مى دهم

طبقه بندی موضوعی

۱۴ مطلب با موضوع «حمید جدیدی» ثبت شده است

چشمای تو

۰۶
تیر


گفتم ... "مائده"

تا حالا "دچار" شدی
گفت : دچار چی ...!؟
سختی
فقر
بیماری
یا غصه 
دچار کدومش ... گفتم .. "مائده "
دچار چشماتم
ببندیشون
اونایی که گفتی میاد
سراغم

" حمید جدیدی " 


پ.ن:

چشمهایش

 اندوهی داشت

که مرا

به سالهای قبل از خلقت 

می‌برد،

آنجا که خداوند تنها بود...


"علی مقدم"



چشمای تو یادم انداخت

اردیبهشت

۲۲
ارديبهشت


سه فرزند داشت

ولی برای بهار
" اردیبهشت"
دختری بود که هربار
به لبخندش نگاه می کرد
خاطرات سرد یک زمستان را
به شکوفه ای از یاد می بُرد.



" حمید جدیدی "


به تو فکر می کنم

در اداره و خانه

به وقت سفر

در جمع و تنهایی!

به تو فکر می کنم

از شروع سپیده دم تا شبانگاهان

در بیداری و خواب

دارایی و فقر

سلامت و بیماری


همیشه چیزی هست که پایدار است

و از نام هایی که برایش انتخاب می کنیم

"اندوه"

غمگین ترین آن است

"عشق"

شکوهمند و جاودان!


"حمید جدیدی"


    • در حینی که دکمه های آستینم را می بستم،
      او هم دکمه های پیراهنم را می بست؛
      از پایین به بالا!
      به آخرین دکمه که رسید قبل از بستن،
      گردنم را بوسید...
      خودم را کمی عقب کشیدم!
      خندید و گفت: "نترس...! رُژی نشدی."
      بعد دکمه ی آخر را بست یقه ام را مرتب کرد.
      کیفم را دستم داد و مرا تا کنار در بدرقه کرد.
      قبل از اینکه استارت بزنم خودم را در آینه ی ماشین برانداز کردم.
      دکمه ی آخر را باز کردم 
      نگاهی به جای بوسه اش انداختم 
      و دوباره دکمه را بستم!
      چند سالی از این موضوع می گذرد.
      و من هر صبح قبل از رفتن،
      دکمه ی آخر را باز می کنم
      نگاهی به جای بوسه اش می اندازم و بعد...

      گاهی برای دیوانگی کردن زیادی ترسوییم،
      گاهی زیادی سخت گیر 
      وگاهی بیش از اندازه پیر...!

      برای همین است
      که هر صبح این کار را تکرار می کنم.
      فکر میکنم درست ندیده ام شاید 
      و جای بوسه اش مانده است هنوز...
      حتی وقتی حمام می روم،
      گردنم...
      تنها جایی ست که به آرامی میشورمش.

      "حمیدجدیدی"

زبان صریح آغوش

۲۲
فروردين


محبوبم !

امروز که در آغوشم بودی

چیزی به پنج گانه ی حواسم افزودی !

چیزی به رایحه ی گل ها

به طعم های جهان

به فصل ها

ساعت ها

و برای " شادی "

تعریف تازه ای ساختی ..!


دست هایم

پیچکَند حالا

شانه هایم

آبشاری برای فرود نجابت

و سینه ام

تختی برای پادشاهی زیبایی


رد موهایت را که گرفتم ،

به مزرعه ای پر از محصول رسیدم

رد چشم هایت را که گرفتم ،

دو یاقوت سیاه بودند

پشت شیشه ی جواهر فروشی

و لب هایت

نهری در امتداد خیابان

لبریز از باران بهاری ...!


امروز که در آغوشم بودی

تعبیر تازه ای از زیستن آموختم

و در ساعتی که هیچگاه نبود

فصلی که هیچ زمان نبود

در طعم و عطر و احساسی که هرگز وجود نداشت

بسیار آموختم !

بسیار ..

و بیشترین اش:

" زنی که دوستت داشته باشد

می تواند تنها با زبان صریح آغوش

تو را به دنیای زیباتری که هرگز ندیده ای

ببرد ..."


"حمید جدیدی"


برایت

یک جفت گوشواره خریده ام

آویز

با یاقوت های [آبی] !

تا هر بار که خندیدی

از ترس زیبایی ات

شروع کنند به لرزیدن... 


"حمید جدیدی"


پ.ن1:

نرخ نازش همیشه بالا بود

شب به شب خنده شُ گرون می کرد

لبِ سرخِ بدونِ ماتیکش

دل بی دست و پامُ خون می کرد


" هانی ملک زاده"


پ.ن2:

نویسنده از عبارت یاقوت های سرخ استفاده کرده

کلمه آبی جایگزین شده 

برای همخوانی تصویر و شعر 


کمی از دست هات

هنوز پیش من است...!

به هر چه اشاره می کنم

بهار

صدایم می زند...


"حمید جدیدی"

سَرَت

۲۸
اسفند


سَرَت

سَرَت

سَرَت

سَرَت

سَرَت

سَرَت 

سَرَت

سینه سفره کنم...

بچینی اش تووی آغوشم


"حمید جدیدی"


پ.ن:

لکنت گرفتم تا تو را دیدم کنارم

گفتم سلام اما سلامم ، هفت سین داشت!


"حسین میرقاسمی"


از جنگل

به کارگاه چوب بری رفتند!


صندلی،

نیمکت،

میز؛

آنکه عاشق تر بود،

پنجره شد...


"حمید جدیدی"


+ یه قولی بهم بده!

- چه قولی؟

+ اگه مُردم، از تنها گلدونی که دارم مراقبت کنی! 

از بس بهش نگاه کردم و "تو" رو توش تجسم کردم، شبیه "تو" شده!

قول بده از خودت خیلی مراقبت کنی! 


"حمید جدیدی "

"تو"...

۱۹
بهمن


میونِ همه یِ سیاره ها
از زحـل خیلی خـوشم میاد
خیلی خـوشگله لعنتی....
به خاطر اون هاله یِ قشنگیه که بغلـش کرده....
میونِ آدم ها هم
اونایی که تو آغوشِ یکی هستن ازهمه قشنگ ترن "بـغل" کلا پدیده ایه که همه چیـزُ خوشگل تـر میکنه
حتی سیاره ها رو....


" فاطمه صابری نیا "


پ.ن:

آب

باد

آتش

خاک

به این ها می گویند

عناصر "پنج" گانه ی حیات!

آخری را

خودم کشف کردم!

"تو"...


"حمید جدیدی"


+ تا حالا شده یکی هرچی دلش خواست بارت کنه، ولی تو کَکِتَم نگزه...!؟

- نه...! من آدم حاضر جوابی ام!

+ منم بودم... تا وقتی که سر و کله ی اون "یکی" واقعی پیدا شد.


"حمید جدیدی"


+ این آهنگی که برات فرستادمو گوش کن.خیلی قشنگه.

- برای من فقط "تو" یی که "قشنگه"!

بقیه ی چیزا نهایتا می تونن خوب باشن.


"حمید جدیدی"

محبوبم!

۱۱
آذر


محبوبم!

 از پیری نترس

که چون همیشه برایم زیبا خواهی بود !

این قلب مهربان توست 

که مرا چون کودکی شاد 

در پی پروانه ای زیبا ...

به سمت خود می کشاند !

از پیری نترس

و به مردی فکر کن که با هر چروک بر تنت 

زخم هایش پنهان می شود 

و با هر موی سپید ...

بختش آرام گیرد 

گودی زیر چشمهایت ...

مرا به عمق بیشتری از دوست داشتن خواهد برد 

و دست های لرزانت 

می تواند بارها 

تنهایی ام را بتکاند 

از پیری نترس

و با تصویر شکوهمندی که از تو خواهم سرود ...

مرا دوست تر بدار :

"قله ای پوشیده از برف

که گل های دامنش

دختران چوبان ایل را زیبا تر کرده "


"حمید جدیدی"