چاوره ش

چاوره ش

چشم هاى سیاه تو
خاورمیانه ى دوم است؛
یک دنیا براى تصرفش
نقشه مى کشند
و من ..
سرباز بى چاره اى که
در مرز پلک هاى تو
جان مى دهم

طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب با موضوع «بابک زمانی» ثبت شده است


موهایت

ادامه ی یک رودخانه است

و دستانت

ادامه ی یک درخت ...


شانه هایت 

کوه پایه است وُ

چشمانت

ادامه ی خورشید ..


قلبت

انارِ ترک خورده ی کوردستان وُ

نامت

ادامه ی یک گیاه است

که در زمستان می روید


گریه ات

ادامه ی دریاست

و خشکی های بعد از آن ...

خنده ات

ادامه ی شعرِ پل الوار است

وقتی

که تو را به جای تمامِ زنانی که ادامه نداده ام

ادامه می دهم ...


نگاه که می کنی

نگاهت ادامه ی یک پنجره است

و چشم که می بندی

چهره ات

ادامه ی دیوار چین ...


حرف که می زنی

صدایت

ادامه ی آواز پرندگان است

وقتی که شب خاموششان کرده است

و لب که میبندی !

سکوتت ادامه ی کویر ...


تو ادامه ی همه چیز هستی

و سطر آخرِ هر شعر عاشقانه

در تو به پایان می رسد ...


با ادامه ی این شعر راه برو

با ادامه ی این شعر نگاه کن

با ادامه ی این شعر حرف بزن

عاشق شو

ببوس ..


با ادامه ی این شعر زندگی کن

 تو

ادامه ی من هستی ...


"بابک زمانی"



  • از همان روز اول قرار گذاشتیم که اگر رابطه‌مان خوب پیش نرفت، برگردیم همین‌جا. بنشینیم زیر همین آلاچیق. توی چشم‌های هم نگاه کنیم و از لحظه‌های خوب‌مان‌ بگوییم. بعد برای آخرین بار همدیگر را به آغوش بکشیم و بگوییم به امید دیدار.
    آن روز، هیچ فکرش را نمی‌کردیم که وقت جدایی‌مان، این‌طور برف بیاید و برای رسیدن به آلاچیق، تمام پیچ‌های بام کوهسار را با ترس بالا بیاییم و ماشین چند باری سر بخورد. برای من که بد نشد. تمام مسیر، دستش را حلقه کرده بود دور بازویم و چشم‌هایش را بسته بود. بهش گفتم «ایکاش همیشه برف می اومد.» چیزی نگفت. اما خودش را بیشتر بهم چسباند. به آلاچیق که رسیدیم، فلاسک چای را برداشتم و از ماشین زدم بیرون. فرشته هم آمد و همانجایی نشست که روز اول دیده بودمش. با همان چشم‌های سیاه درشت و لب های سرخِ باریک و موهای کوتاه نارنجی که همیشه بیرون می‌گذاشت.

    برایش توی لیوانِ پلاستیکی چای ریختم و کنارش نشستم. جفتمان خیره شده بودیم به تهران که سفید تر از همیشه بود و دانه‌های درشت برف که انگار هیچ‌وقت نمی‌خواست بند بیاید. بی‌هوا گفت: «میدونی چی می چسبه مرتضا؟» «چسب؟» «نه خره. لبو. لبوی داغ. مثل اون دفعه تو میدون انقلاب.» سرم را تکان دادم و چای را یک نفس رفتم بالا. خوب می‌فهمیدم که داغیِ چای چطور از تمام سینه‌ام رد می‌شود. گفت« من هیچ وقت لبو خوردنتو یادم نمی‌ره. یاد لبات که انگار ماتیک زده بودی.» گفتم «اما تو برای من، همه تهرانی. الانم اگه چشامو ببندم می تونم ببینمت که چطور داری تو پارک اول جنت آباد دنبال دستشویی می گردی. یا بستنی قیفیِ پارک ملتو می‌ریزی رو لباسات. یا اون دفعه، اون دفعه که رفتیم برج میلاد. یادته چقدر از بلندی ترسیده بودی؟» چای را نمی خورد. بیشتر داشت دست هایش را گرم می‌کرد. گفت: «واقعن؟ یعنی من برات این همه بودم؟» زیر لب گفتم «هنوزم هستی.» پرسید «پس اینجا چیکار می‌کنیم مرتضا؟» خودم را زدم به آن راه. گفتم: «من که دارم از منظره لذت می‌برم. تو رو نمی‌دونم.» چند دقیقه‌ای چیزی نگفت. چایش را تا نصفه نوشید و تکیه داد به من. گفت: «پس منم از منظره لذت می برم.» دوباره خودش را جوری تکان داد که حسابی توی بغلم جا شود. آهسته گفتم «من دوستت دارم. نمی خوام ازت جدا شم.» سرش را چرخاند سمت من و با آن چشم های سیاه بی نظیرش، تماشایم کرد. گفتم «تخته اون وره ها» تهران را نشان دادم. تهران که بی او، سرد بود و سفید و بی حجم. گفت « منم هنوز دوستت دارم» «چی؟» دوست‌داشتم بخار صدایش، دوباره زیر گلویم بنشیند. گفت « بازم برام لبو می خری؟» .


  • " مرتضی برزگر " 

  • پ.ن:

  • یک میلیون سال است 

  • که دوست دارم

  • من و تو

  • در کهربا افتاده ایم.


"بابک زمانی"


دوست دارم

و هنوز خاطره ی موهایت

از لای انگشتانم رد می شود.

دوستت دارم

و به یاد می آورم که روزی

آهسته کنار گوش ات گفته بودم

در انبوه سیاهِ موهایت

چند تار سفید دیده ام

دوستت دارم

و هنوز با انگشتانم

به جای موهایت، هوا را شانه می کنم

دوستت دارم

همچون پیانیستی که پشت دیوارهای بلند زندان

کلیدهای سیاه و سفید پیانوش را

به یاد می آورد

و آهسته

آهسته

آهسته

با انگشتانش در هوا

سمفونی شماره ی نُه بتهوون را می نوازد


"بابک زمانی"

مثل روز اول که نمیشه. شکسته!

حالا تو هی بیا و چسب بزن.

چرا نمیخوای باور کنی؟

شکسته، کاری شم نمیشه کرد.

اصلا گیرم که همون شد. که چی؟

مگه شکستن فقط اینه که گلدونت تیکه تیکه بشه؟

خیلی از شکستن ها بی صداس. هیچ تیکه پاره ای هم به اطراف پرت نمیشه.

حتی یه تَرَک رو هم نمیتونی ببینی. ولی با تمام وجود شکسته! خورد شده!

گلدون رو نه، قلبتو میگم...

خودتو...


" بابک زمانی "