چاوره ش

چاوره ش

چشم هاى سیاه تو
خاورمیانه ى دوم است؛
یک دنیا براى تصرفش
نقشه مى کشند
و من ..
سرباز بى چاره اى که
در مرز پلک هاى تو
جان مى دهم

طبقه بندی موضوعی

۲۴ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

تو ..

در تاریخ معاصر این شعر دست برده ای

در ترکمنچای ،

مرز میان موهایت با نخجوان

مرز میان خنده هایت با سربازانِ عاشق قاجار

مرز میان لب هایت با قهوه ی تلخ ناصری ..

تو با چشم هایت ،

در کودتای اول پهلوی دست برده ای

با موهایت در ماجرای کشف حجاب

و آغوشت ،

که بهانه نقض بی طرفی ما بود 

در یک جنگ جهانی ...

و از این همه که بگذریم

نقش پیراهنت ،

در ملی شدن نفت 

و با سرخی بیشتر

در همه ی آغوش های جهان پیداست ،

بنشین ..

در موهایم دست ببر

و در این تنگنای تاریخی ، 

بغلم کن ...


"رضا ادهمیان"




چسبیده ام به تو

بسان انسان

به گناهش...

هرگز ترکت نمیکنم.


"مرام المصری"


پ.ن:
بوسه از کنج لب یار نخوردست کسی 
ره به گنجینهٔ اسرار نبرده‌ست کسی

من و یک لحظه جدایی ز تو، آن گاه حیات؟
اینقدَر صبر به عاشق نسپرده‌ست کسی!

لب نهادم به لبِ یار و سپردم جان را
تا به امروز به این مرگ نمرده‌ست کسی

ریزش اشک مرا نیست محرّک در کار
دامن ابر بهاران نفشرده‌ست کسی

آب آیینه ز عکس رخ من نیلی شد
اینقدر سیلیِ ایام نخورده‌ست کسی!

غیر از آن کس که سرِ خود به گریبان برده‌ست
گوی توفیق ازین عرصه نبرده‌ست کسی

داغ پنهان مرا کیست شمارد صائب؟
در دل سنگ، شرر را نشمرده است کسی...
.
"صائب تبریزی"


هرگز عاقل نشو ...

همیشه دیوانه بمان

مبادا بزرگ شوی !

کودک بمان 

در اندوه پایانی عشق ،

طوفان باش

و این گونه بمان

مثل ذراتِ غبار در هوا پراکنده شو ..

مرگ عیب جویی می کند

با این همه عاشق باش ،

وقتی می میری ...


"عزیز نسین"


پ.ن:

سر گشته ی محضیم و در این وادی حیرت....

عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم..


"اخوان ثالث"


بیمار خنده 
های توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب
.
" فریدون مشیری " 

پ.ن:
تو که می‌خندی 
هر جای سال باشد 
دوباره شکوفه‌ها شروع می شود 
خیابان، بوی کوچه باغ می گیرد
و خورشید
در بهترین قسمت آسمان می ایستد 
تا هوا 
هوای تو شود

" جلال حاجی زاده " 


من همان نایم که گر خوش بشنوی

شرح دردم با تو گوید مثنوی
یک نفس دردم ، هزار آواز بین !
روح را شیدایی پرواز بین 

من همان جامم که گفت آن غمگسار
با دل خونین ، لب خندان بیار
من خمش کردم خروش چنگ را
گرچه صدزخم است این، دلتنگ را 
من همان عشقم که در فرهاد بود 
او نمی دانست و خود را می ستود
من همی کندم - نه تیشه ! - کوه را
عشق ، شیدا می کند اندوه را
در رخ لیلی نمودم خویش را 
سوختم مجنون خود اندیش را
می گِرِستم در دلش با درد دوست
او گمان می کرد اشک ِ چشم ِ اوست !

" هوشنگ ابتهاج " 


دریا را دوست دارم
اگر با تو در کنار ساحل قدم بزنم
و تو را در کنار خود احساس کنم
صدای امواج اش را دوست دارم
زمانی که دست در دست تو باشم
و در سکوت به فریاد امواج اش دل بسپارم

در کنار تو

در کوچه 

چهار فصل سال ناگهان گل دادند !

نرگسى در چشمان تو 

گل سرخى بر لبان تو 

شقایق بر گیسوان تو 

اقاقیایى در دستان تو 

و من در پیشگاه تو سکوت کردم ....

 

"احمدرضا احمدی"


پ.ن:

ما در هیچ سرزمینی 

زندگی نمی کنیم ...

منزل حقیقی ما قلب کسانی است 

که دوستشان داریم ...


"جین آستین"



می را چه اثر

به پیش چشمت


"هوشنگ ابتهاج"


پ.ن:
چشمهایت را می‌بوسم 
مى‌‌دانم هیچ کس
هیچ‌گاه در هیچ لحظه‌اى از آفرینش،
آنچه را که من
در گرگ و میش نگاه تو دیدم 
نخواهد دید ...

"فریدون مشیری"


هفتاد درصد بدن من را آب تشکیل می دهد، سی درصد اش را تو. 

کاش بیوفتی در تن من، حل شویم. آرام آرام رنگ مرا، طعم مرا عوض کنی. 

کاش تو آزادی باشی، آزاد کنی، زنی که دوست دارم باشی، رژ لبت بگیرد به من، 

به لیوان. قرص جوشان باشی، آرام جلز و ولز کنی در تنم‌. بگذاری به یاد بیاورم‌. 

من کوچکم، نسبت به چیزی که در ذهنم می‌گذرد.

 کمم، زورم به میله‌ها، به سرطان، به دعوای در خیابان و به خیلی چیزها نمی‌رسد.

 فقط می‌توانم خودم کسی را حبس نکنم. بعضی‌ها هفتاد درصد بدن‌شان را آب تشکیل می‌دهد، 

بقیه را حرف‌های قشنگ‌، حرف‌‌های الکی و حرف‌های خیس و حرف‌های نمور...


"محمدرضا زمانی"



چه گَرمیم، چه گَرمیم،

ازین عشقِ چو خورشید

چه پنهان و چه پنهان و
چه پیداست خدایا...
.
"مولانـــا"

جمعه

۰۸
دی



جمعه
جمع همه ی انتظار هفته است
جمع همه ی نفس های تو
که شبیه بوسه می نشیند روی حافظه ی هفته ام
تو می آیی و مجموع ما
از انگشت های یک دست
فراتر می رود!

" روشنک آرامش"


جز نقش خیال تو در چشم نمی آید
هر نور که می یابم بینم به لقای تو

" شاه نعمت الله ولی " 


پ.ن:

من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم،
که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید

،چتر می شوم
تو باران باش
و تصادفمان باهم 
چه رویدادِ خوشرنگی ست...

دلتنگت که می شوم
سفرنامه دست هایم را می خوانم
روزی سرزمین های تن تو را
کشف کرده است...

" زهرا طراوتی"


صُبـح باشد

تو بیایى لبِ ایوانِ خیال
و نسیم خنک صبح 
به موهاى تو درگیر شود
بى شک این حادثه
هر روز قشنگ است ، اگر
که نگاهم
پیشِ چشمانِ تو با زُلفِ تو 
درگیر شود ...

" مهدی رمضانی " 

رفیق .

۰۸
دی



مثلِ چای با عطرِ هل 
وسطِ سرمای زمستان،
مثلِ آرامشِ آغوشش در اوجِ تشویش،
مثلِ عطرِ یک آشنا 
در غریب ترین نقطه جهان،

مثلِ خنکایِ نفس هایش 

رویِ پیشانی داغِ تبدارت،
مثلِ پنج دقیقه خوابِ صبح،
میچسبد به جان

یکی که اسمش 
بی هیچ قید و شرطی
رفیق است
در این قطحی واژه ی دوست...

" فاطمه جوادی " 

پ.ن:
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

" حافظ" 


گفتی که

             " از نهانِ دلت باخبر نِی ام ! "


تو در دلی ؛ 

         کدام نهان بر تو فاش نیست ...؟!

 

"طالب آملی"


پ.ن:

دلم را محو تصویر خودش کرد
جوان بودم مرا پیر خودش کرد
شبیه شعرهای فی البداهه
مرا یکدفعه درگیر خودش کرد
.
" روزبه سردار نژاد"


باید امشب بروم بر سر یک بام بلند،


شهر را از خطر چشم تو آگاه کنم...

" رضا طاهری "

پ.ن:

بیچاره عاشقی;
که شود مبتلای چشم

" صائب تبریزی"


آن‌وقت است ،

که استکانی چای بر میز صبحانه

می‌تواند

           شروع مذهب تازه‌ای باشد ...


"روزبه سوهانی "


همه شب خواب بینم خواب دیدار

دلـی دارم دلـی بـی تـاب دیدار


تو خورشیدی و من شبنم چه سازم

نه تاب دوری و نه تاب دیدار


"قیصر امین پور"


خوابِ خواب


می آید ..

روی پاهای خواب رفته ام

دراز میکشد


دراز میکشد

روی دست های پاییزی این باغِ گمشده

میگوید :

سخت است پیدا کردن جایی

برای گریستن

آدم ها

همه جا هستند ...


"رضا ادهمیان"


اندوهِ موهایم را ،

                         به یاد بیاور ... 


"جویس منصور"



حال من حال اسیری ست
که هنگام فرار
یادش افتاد 
کسی منتظرش نیست ، نرفت

" آرش معتمد " 

پ.ن:

ای غم بگو

از دست تو
اخر کجا باید شدن
در گوشه 
میخانه هم
مارا تو پیدا میکنی

" شهریار " 


امروز اول دیماه است ..

من راز فصل ها را می دانم 

و حرف لحظه ها را می فهمم 

نجات دهنده در گور خفته است ..

و خاک ، خاک پذیرنده 

اشارتی است به آرامش ،

در کوچه باد می آید 

در کوچه باد می آید 

و من به جفت گیری گلها می اندیشم 

به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون 

و این زمان خسته ی مسلول !

ای یگانه ترین یار 

چه ابرهای سیاهی در انتظار 

روز مهمانی خورشیدند ،

من سردم است و می دانم 

که از تمامی اوهامِ سرخِ یک شقایق وحشی 

جزء چند قطره ی خون 

چیزی به جا نخواهد ماند ،

من عریانم ، عریانم ، عریانم 

مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم 

و زخم های من همه از عشق است ،

از عشق ، عشق ، عشق ..

من این جزیره ی سرگردان را 

از انقلاب اقیانوس 

و انفجار کوه ها گذر داده ام 

و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود ،

که از حقیرترین ذره هایش 

آفتاب به دنیا آمد ... 


"فروغ فرخزاد"