چاوره ش

چاوره ش

چشم هاى سیاه تو
خاورمیانه ى دوم است؛
یک دنیا براى تصرفش
نقشه مى کشند
و من ..
سرباز بى چاره اى که
در مرز پلک هاى تو
جان مى دهم

طبقه بندی موضوعی

۲۴ مطلب با موضوع «مولانا» ثبت شده است


چشمانت از سرزمینی دلخواه باز آمده اند

جایی که هرگز کسی در آن ندانست یک نگاه چیست

و نه زیبایی چشم ها را شناخت، نه زیبایی سنگ ها

همچنان که زیبایی قطره های آب را، این مروارید های نهان.

 سنگ های عریان و بی پیکر،


ای تندیس من

آفتابی که کور می کند تو را به جای آیینه می گزیند.

آرزوی ناجنبای من آخرین پشتیبان توست

و من بر تو پیروز می شوم بی پیکاری، ای تصویر من

گسیخته از ناتوانی ام و گرفتار در بند تو. *


"پل الوار"



پ.ن1:

پر کن از باده ی چشمت،
قدح صبحِ مرا...
خود بگو
من ز ِ تو سرمست شوم،
یا خورشید...؟

" مولانا"

پ.ن2"

شاید اگر من هم غزل سرای قرن هفت یا هشت بودم در زیبایی هایت غرق می شدم. 

اما راستش را که بخواهی زیبایی در انتخاب من کمترین نقش را داشت! 

من عاشق چشم های غمگینت شدم. 

همان فرشته کوچکی که در انتهای چشمت با بغض پنهان شده. 

همان فرشته ای که وقتی در سالن انتظار مطب با دست هایت بازی می کردی، به زمین خیره شده بود. 

یا وقتی دلت خواست مادر تمام جوجه رنگی های دنیا باشی. 

یا آن روز که گل های دامنت را به من معرفی کردی. 

یا وقتی از پنجره به هیچ خیره شده بودی و گفت آه ... همین آه دامنم را گرفت ... عاشقت شدم !


"پدرام مسافری "




گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو

گر هست بگو،نیست بگو، راست بگو


" مولانا"


پ.ن:

با آن همه دلداده دلبسته ی ما شد 

 ای من به فدای دل دیوانه پسندش


" سیمین بهبهانی "


چه جمالِ جان فزایی 
که میانِ جانِ مایی
تو به جان چه می‌نمایی 
تو چنین شکر چرایی؟!

"مولانا"


سودای تو را بهانه ای بس باشد
مستان ِ تو را...
ترانه ای بس باشد!
در کُشتن ِ ما چه می زنی تیغِ جفا؟
ما را
سر تازیانه ای ...
بس باشد!


"مولانا"


روز تویی روزه تویی 

حاصل دریوزه تویی
آب تویی ڪوزه تویی

 آب ده این بار مـرا...

"مولانا"


و بعد ، تو آمدی

چون بهار بعدِ زمستان،

و تو آمدی 

چون نسیمی ملایم

در گرمایی سوزان !

و تو آمدی

چون روئیدن گل های معطر

بر زمینی بی ثمر،

و تو آمدی

چون طوفانی

که درون مرده ی مرا برانگیخت،

و تو آمدی

چون پرتو نوری بعد از شبی افسرده !

و تو آمدی

چون لبخندی صمیمانه بعد از غم،

و بعد

تو آمدی

و تو !

بسیار شبیه عشقی .....


"دئری تیشنا"


پ.ن:

گاه منم بر دَرت حلقه ی در می زنم 

گاه تویی در برم حلقه ی دل می زنی ...


 "مولانا"



‏مولانا یه جوری عاشقی کرده که مابقی عشقا مسخره بنظر میرسه

ﺧﻨﮏ ﺁﻥ ﺩﻡ ﮐﻪ ﻧﺸﯿﻨﯿﻢ ﺩﺭﺍﯾﻮﺍﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ

ﺑﻪ «ﺩﻭ» ﻧﻘﺶ ﻭ ﺑﻪ «ﺩﻭ»ﺻﻮﺭﺕ،

ﺑﻪ «یکی» ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ


پ.ن:

هرکسی یک دلبر جانانه دارد 

من «تو» را 


"اخوان ثالث"


  • بخند ای بر لبانت رنگ فروردین 
    که لبخندت  گواهی می دهد

    هرگز زمستان بر نمی گردد!!


  • "علی کریمان"

پ.ن:

ای نوبهار خندان، از لامکان رسیدی

چیزی به یار مانی، از یار ما چه دیدی؟

خندان و تازه رویی، گلرنگ و مشک بویی
همرنگ یار مایی، یا رنگ ازو خریدی؟


"مولانا"


رسید مژده که از کوچه یار می گذرد

دلا  بیا  به  تماشا ،  بــهــار  می  گــذرد


"محمد سلمانی "


پ.ن1:

باغ و بهار را بگو

لاف خوشی چه می زنی


من بنمایمت خوشی

چون برسد بهار من...


"مولانا"


پ.ن2:

بهار، نام دیگر توست

وقتی که برگ برگ کسالت ِ تقویم‌ها

از نفس‌های حضورت

سبز می‌شود


"مریم ملک دار"


ای باد خوش که از چمن عشق میرسی 

بر من گذر که بوی گلستانم آرزوست 

در نور یار صورت خوبان همی نمود

دیدار یار و دیدن ایشانم آرزوست


"مولانا"


پ.ن:

ای نسیم، از کوی جانان میرسی

 آهسته باش! 


همرهت بوی بهاری هست 

و من دیوانه ام!


"بیدل دهلوی"





گویند بخوان یاسین 
تا عشق شودتسکین 

جانی که به لب آمد 
چه سود ز یاسینی ؟!


" مولانا " 

پ.ن :
با این همه ای قلب در به در 
ازیاد مبر 
که ما 
من و تو 
عشق را رعایت کرده ایم 
از یاد مبر 
که ما 
من و تو 
انسان را رعایت کرده ایم 
خود  اگر شاهکار خدا بود 
یا نبود ...

" احمد شاملو " 


گبر 

و ترسا 

و مسلمان 

هر کسی در دین خویش!

قبله ای دارند 

و ما زیبا نگار خویش را ...


" سعدی " 


پ.ن:

تا آمدی اندر برم 

شد کفر و ایمان چاکرم 

ای دیدن تو دین من 

ور روی تو ایمان من 


" مولانا " 


دیر آمده‌ای

مرو شتابان

ای رفتن تو

چو رفتن جان..!


"مولانا"


جان به کف 

خنده به لب 

شعله به دل 

شور به سر


جان فدا 

در رهِ جانانه ی عشقیم 

هنوز ...


"مولانا"


چون دلت با من نباشد

هم نشینی سود نیست


"مولانا"

چشم "تو"

۲۸
دی


من شاعرم! 

خوش می زنم، 

از عشق و از مستی رقم

اما به چشمانت قسم، 

چشم "تو" خوش ترمی زند...!


"حسین منزوی"



مائیم که از باده بی جام خوشیم

هر صبح منوریم و هر شام خوشیم

گویند سرانجام ندارید شما

مائیم که بی هیچ سرانجام خوشیم...


"مولانا"


در مَن بِدَمی

مَـن زنده شوم،

یک جان چه بُود

صد جانِ منی 


"مولانا"


دردی که انسان را به سکوت وا میدارد

بسیار سنگین تر از دردیست که

انسان را به فریاد وا میدارد...!

و انسانها فقط به فریاد هم میرسند،

نه به سکوت هم!


"فروغ فرخزاد"


پ.ن : 

حرف و صوت و گفت را 

بر هم زنم !

تا که بی این هر سه با تو دم زنم ...


"مولانا "


هیچ چیز سر جایش نیست

مثلاً تویى که

الان

زیرِ این باران 

باید کنارم باشى و

نیستى...

مثلاً منى که

تا الان

باید فراموشت میکردم و

نکردم


"علی قاضی نظام"


پ.ن:

در این سرما و باران

یار خوش تر

نگار اندر کنار و ...

عشق در سر


"مولانا"


چون بوی تو دارد جان 

جان را 

هله بنوازم ...


"مولانا"

پروانه

۲۵
آذر


ای شاعران

با شاعری

ای کاتبان

با کاتبی

امشب

هیاهویی کنید

 کینجا منی

پروانه شد

 

" مولانا"


پ.ن 1:

بارها برف را دیده ام

که بر پنجره می بارد 

تا رفتنت را زیباتر کند 

و ابر را 

که بر بام خانه نشسته است 

که تصویر انتظار مرا کامل تر 

و تنها

مگر برای نشستن بر لبه ی ماه

این پروانه از پیراهن تو برخیزد 


"گروس عبدالملکیان "


پ.ن2: 

و مغز من هنوز 

لبریز از صدای وحشت پروانه ایست 

که او را  در دفتری 

به سنجاقی 

مصلوب کرده بودند 


"فروغ فرخزاد "


زندگی تاریک است

اما

خوابم نمی برد

شبیه دو دست که مچ انداخته اند

گاهی به پهلوی چپ می افتم

گاهی به پهلوی راست

 

"مجید سعدآبادی"


پ.ن:

زهی صبحی که او آید نشیند بر سر بالین 

تو چشم از خواب بگشایی ببینی شاه شاهانی


"مولانا "


پ.ن2:

تمام این فاصله ها

تمام ِ این تنهایی ها

تمام ِ نداشتن هایت

ای کاش،

خوابی بودند 

شبیه ِ خواب ِ دم ِ صبح

میآمدی:)

با دستان ِ شبیه اطلسی ات

بیدارم میکردی

میگفتی:

جان ِ دلم، صبح شده است:)

و من

به بهانه ی رهانیدنم

 از خوابی سخت

در آغوش میکشیدمت ...

اما حیف،

تو نیستی

و من به واقعی ترین شکل ِ ممکن

اسیر کابوس ِ نداشتن ات شده ام. 

تنهای

تنهای

تنـهــا 


"مهدی صادقی"


چنان چشم و دمار از من در آورده است چشمانت

که از کرمانیان ، آقا محمد خان قاجاری


"رضا احسان پور "