عشق بیار ، عاشق ببر ...
جمعه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۶، ۰۲:۵۴ ب.ظ
-
یا کی حسودی میکنه
به کسی کار نداشتیم
دوتا دیوونه خوب افتاده بودیم بهم
کناره مجسمه هایِ شهر وامیستادیم شکلک درمیاوردیم عکس میگرفتیم
رویِ هرچیزی که میخواستیم
اسم میزاشتیم و کلی میخندیدیم
قرار گذاشته بودیم هرکسی بی هوا
دستِ اون یکی رو اول بگیره
اونی که یادش رفته بوده
باید شب تا شارژ گوشیش تموم بشه
با تلفن زنگ بزنه حرف بزنیم
بستنی که سفارش میدادیم
دستش و میگرفتم
اون رویِ جدول راه میرفت من کنارش ،
جلویِ شیشه مغازه ها خودمون و نشون میدادیم
میگفت اون آقاهه که کناره منه
اونو میخوام
منم میگفتم اون دختره که کناره لبش بستنی ای هست
اون و میخوام
با مشت میزد به بازوم میگفت بدجنس
الان که آبروم جلو همه رفت میگی؟
منم میگفتم جذابیت خنگ ها
به کر کثیف بودنشون هست
تا چند کوچه دنبالم میکرد
به نفس نفس میفتاد دلم میسوخت
وا میستادم بگیرتم
تا میخواست بزنه بلندش میکردم
بغلش میکردم و پیشونی شو میبوسیدم
هرجا که ما میخواستیم
همونجا میشد یه اتاق و دو صندلی
حالا وسط شهر ، وسط خیابون
یه جایی شلوغ مثل مرکز خرید
میشستیم رو به رویِ هم
میگفت بازی کنیم
هرکسی از کنارمون که رد میشد
میگفت این چه بازی هست دیگه
مام بهم میخندیدیم و بعد همزمان
باهم میگفتیم این بازی فقط مخصوصِ ما هست
بهش میگیم ؛
عشق بیار ، عاشق ببر ...
"محمد رمضان نیا"
- ۹۶/۰۱/۲۵
- ۶۹۴ نمایش